همانی که می‌خواستم – ۱

همانی که می‌خواستم – ۱

بابای پولدار بابای بی‌پول

شوهر من، مایک، بسیار تحت تأثیر شیوه جدید آموزشی رابرت کیوساکی، یعنی گردش پولی قرار گرفت. کیوساکی می‌خواست این برنامه را در قالب یک بازی ارائه دهد و از ما خواست در آزمونی که در واقع نمونه اولیه این پروژه بود شرکت کنیم. حدود پانزده نفری در این آزمون شرکت کردند و به سه گروه تقسیم شدند.
مایک حق داشت. این درست همان برنامه آموزشی بود که من مدت‌ها دنبالش گشته بودم با این تفاوت که برنامه بسیار به بازی مونوپولی خودمان شبیه بود. مثل صفحه رنگ و وارنگ بازی مونوپولی، در اینجا به جای یک مسیر، دو مسیر داخلی و خارجی دیده می‌شد. هدف در بازی، خروج از مسیر داخلی بود که رابرت آن را «بازی من بدو آهو بدو» می‌نامید و منظورش نوعی تعقیب و گریز مخرب و رقابت ناسالم بود. قرار بود فرد از این مسیر، خود را به مسیر بیرونی که در واقع «راه سریع» بود برساند. به قول رابرت این راه سریع به ما نشان می‌دهد که آدم‌های ثروتمند، در زندگی واقعی چگونه رفتار می‌کنند.
رابرت درباره «بازی من بدو آهو بدو» این‌طور توضیح داد:
«آدم‌های پرکاری که تحصیلات متوسطی دارن، راهی شبیه به این رو طی می‌کنن. بچه‌ها به دنیا می‌آن، به مدرسه می‌رن، پدر و مادر بهشون افتخار می‌کنن، چون بچه‌هاشون توی یک رقابت سالم، از بقیه جلو افتادن. بالاخره بچه‌ها به دبیرستان می‌رن و وارد مدارس عالی و دانشگاه ها می‌شن و طبق یک برنامه از پیش تعیین شده، توی این چرخه می‌افتن. بعد هم دنبال امنیت شغلی و کار مناسب می‌گردن. اونایی که موفق می‌شن، معمولاً پزشک یا حقوقدان از کار درمیآن، یا وارد ارتش می‌شن یا توی بخش دولتی استخدام می‌شن. اونها به تدریج پول درمیآرن و توی حساب اعتباریشون می‌ریزن تا وقتی ذخیره اعتباریشون زیاد می‌شه و شروع می‌کنن به خرید کردن، البته اگه از قبل شروع نکرده باشن. اونا برای خرج کردن این پولها، جاهایی می‌رن که جوان‌های دیگری مثل خودشون می‌رن و با آدم‌های مختلفی آشنا می‌شن، با بعضی‌هاشون رابطه صمیمانه برقرار می‌کنن و بالاخره هم ازدواج می‌کنن. حالا دیگه زندگی‌شون عالی می‌شه، چون زن و مرد پا به پای هم کار می‌کنن و با دو تا درآمد، بهتر می‌شه زندگی کرد. اینجاست که هر دو احساس می‌کنن موفق شدن و آینده درخشانی در انتظارشونه. بعد تصمیم می‌گیرن خونه، ماشین، تلویزیون بخرن و به مسافرت برن و بچه‌دار بشن. حالا دیگه پشت سر هم پول درمی‌آرن، اما نیاز به پول خیلی زیاده. اون وقته که زن و شوهر خوشبخت متوجه می‌شن شغل توی زندگی نقش مهمی داره و تصمیم می‌گیرن بیش‌تر کار کنن و هر روز بیشتر از گذشته، دنبال ارتقاء شغلی و افزایش درآمد هستن. درآمدشون بیشتر می‌شه و بچه بعدی به دنیا می‌آد.
حالا باید خونه‌شون رو بزرگ‌تر کنن، برای همین سعی می‌کنن کارمندای بهتری باشن. اون وقت دوباره دوره‌های تخصصی رو می‌گذرونن تا بتونن درآمد بیشتری داشته باشن. شاید هم دنبال شغل دوم برن. باز هم درآمدشون بیش‌تر می‌شه و به همون نسبت هم باید مالیات بیش‌تری بدن، از جمله مالیات خونه، بیمه و تأمین اجتماعی و ده‌ها مالیات دیگه. موقعی که حقوقشونو می‌گیرن که اتفاقاً خیلی هم زیاده، از خودشون می‌پرسن که پس این همه پول کجا می‌ره؟ حالا دیگه بچه‌ها پنج شش ساله شدن و لازمه واسه دانشگاه اونا و همینطور روز مبادا، به اندازه کافی پس انداز داشته باشی.
از حالا به بعد زن و شوهر خوشبخت ما که سی و پنج سال پیش به دنیا اومدن، توی دایره بسته بازی «من بدو آهو بدو» می‌افتن، یعنی ناچارن دائماً برای کارفرماها و صاحبان شرکت‌هایی که اونجا کار می‌کنن، جون بکنن تا بتونن قسط‌ها و مالیات‌ها و قرض به بانک برای خونه که گروی بانکه و بدهی‌های کارت اعتباریشونو بدن. بعد هم بچه‌هاشونو نصیحت می‌کنن که خوب درس بخونن، نمره‌های خوبی بگیرن و شغل مناسبی پیدا کنن. راستش این که اونا راجع به پول درآوردن و خرج کردنش، هیچ چیزی یاد نمی‌گیرن، به جز از کسانی که از سادگی اونا استفاده کردن و سود بردن، سود رسوندن و همه عمر هم به سختی کار می‌کنن. به این ترتیب، تجربه غلط یک نسل پرکار به نسل بعدی منتقل می‌شه و این چرخه «من بدو آهو بدو» تکرار می‌شه.»
تنها راه رهایی از این چرخه، تسلط به حسابداری و سرمایه‌گذاری، یعنی دو موضوعی است که یادگیری آن‌ها بسیار دشوار است. لازم است اعتراف کنم که من به عنوان یک حسابدار متخصص که روزگاری کارمند یک شرکت حسابداری بوده، از این که رابرت، به شکلی مفرح و مهیج، آن را درس می‌داد، واقعاً یکه خوردم. این فرآیند چنان در بسته‌بندی فریبنده و دلپذیری پیچیده شده بود که وقتی سعی می‌کردیم که از چرخه «من بدو آهو بدو» بیرون بیاییم، واقعاً یادمان رفت که داریم آموزش می‌بینیم.
بنابراین جلسه‌ای که برای آزمایش این برنامه داشتیم به فوریت برای من و دخترم تبدیل به یک بعدازظهر مفرح و شاد شد که در آن درباره چیزهایی حرف زدیم که تا آن روز هرگز در موردشان صحبت نکرده بودیم. من به عنوان یک حسابدار، با اظهارنامه درآمد و ترازنامه آشنایی داشتم و به همین دلیل می‌توانستم دخترم و سایر بازیکنانی که دور میز جمع شده بودند را با این مفاهیم آشنا کنم. من اولین نفر در گروه آزمایشی بودم که توانستم در ظرف پنجاه دقیقه از چرخه «من بدو آهو بدو» بیرون بیایم، در حالی که بازی تقریباً سه ساعت طول کشید.
در جمع ما یک بانکدار، یک تاجر و یک برنامه‌نویس کامپیوتر حضور داشتند. نکته آزاردهنده این بود که اطلاعات آن‌ها درباره موضوعات بسیار مهمی چون حسابداری و سرمایه‌گذاری که در زندگی همه‌شان جنبه حیاتی داشت، چقدر کم بود. من واقعاً سر درنمی‌آوردم که آن‌ها در زندگی شخصی‌شان، چگونه به امور خود رسیدگی می‌کنند. در مورد دختر نوزده ساله من، شاید می‌شد این نکته را پذیرفت، اما برای افراد بزرگ‌سالی چون آن‌ها که سنشان دست‌کم دو برابر دختر من بود، موضوع بسیار مشکل به نظر می‌رسید.
پس از آنکه توانستم از چرخه بازی «من بدو آهو بدو» بیرون بیایم، در کنار دخترم نشستم و دو ساعت بعد را مشغول تماشای این آدم‌های مهم و تحصیل‌کرده و پولدار شدم که تاس را می‌ریختند و مهره‌هایشان را جابه‌جا می‌کردند. هر چند از این که آن‌ها داشتند چیزهای تازه‌ای یاد می‌گرفتند، خوشحال بودم، اما از علم به این که اطلاعات ما بزرگ‌ترها از ساده‌ترین اصول حسابداری و سرمایه‌گذاری، چقدر کم است، به شدت نگران شدم. آن‌ها حتی در درک رابطه بین ترازنامه و اظهارنامه درآمد، مشکل داشتند و در حالی که کارشان خریدوفروش انواع دارائی‌ها بود، مشکل می‌توانستند به این نکته بیندیشند که هر معامله روی سرمایه در گردش آن‌ها تأثیر می‌گذارد. با خود فکر کردم چند میلیون آدم در این دنیا زندگی می‌کنند که گرفتار مشکلات مالی هستند، چون هیچ‌وقت به این موضوعات فکر نکرده‌اند.
از این که آن‌ها هوش و حواسشان دنبال بازی بود و اوقات خوشی را می‌گذراندند، خدا را شکر کردم. پس از آنکه رابرت به بازی پایان داد، از ما خواست پانزده دقیقه هم درباره گردش پولی فکر، نقد و بررسی کنیم.
بازرگانی که در جمع ما بود، زیاد راضی به نظر نمی‌رسید و می‌گفت که از این بازی خوشش نیامده و احتیاجی هم به دانستن این نکات ندارد، چون هر وقت لازم باشد، می‌تواند بانکدارها و وکلایی را استخدام کند که دراین‌باره برایش توضیح بدهند. رابرت در جواب او گفت:
«تا حالا هیچ توجه کردین که چند نفر حسابدار، بانکدار، وکیل، کارگزار بورس، دلال سهام و یا حتی دلال معاملات املاک در اطراف شما وجود دارن؟ تعدادشون خیلی زیاده. اغلب اونا آدم‌های باهوشی هم هستن، ولی پول ندارن چون تو مدرسه‌ها کسی نظرات آدم‌های ثروتمند رو به کسی آموزش نمی‌ده تا هم از افکار مفید اونا مطلع بشن. فکرشو بکنین که یک روز توی بزرگراهی که به محل کارتون منتهی می‌شه، توی ترافیک گیر می‌کنین و برای رسیدن به اونجا، تلاش می‌کنین راهی پیدا کنین. نگاهی به اطراف می‌اندازین و چشمتون به حسابدار و بانکدارتون می‌افته که توی ترافیک گیر کردن. این قضیه باید نکته‌ای رو به شما یاد بده.»
برنامه نویس کامپیوتر هم که از این بازی خوشش نیامده بود، گفت: «من می‌تونم نرم افزاری رو بخرم که این موضوع رو به من یاد بده.»

برگرفته از کتاب بابای پولدار بابای بی پول، نشوته رابرت کیوساکی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *