بابای پولدار بابای بی‌پول ۳ – فصل دو

بابای پولدار بابای بی‌پول ۳ – فصل دو

بابای پولدار بابای بی پول

بابای پولدار بابای بی پول

«پدر!ممکنه به من بگین جه جوری می تونم پولدار بشم؟»

پدرم روزنامه عصررازمین گذاشت وپرسید،«پسر!واسه چی میخوای پولدار بشی!»

«چون امروز مامان جیمی اونوبا کادیلاک جدیدشون ازمدرسه بردوبرای تعطیلات آخر هفته میخوان به ویلای کنار دریا شون برن. اون سه تا از دوستاشو دعوت کرده، ولی من و مایک رو دعوت نکرد وبه ما گفت به خاطر این دعوتمون نکرده که «بی پول» هستیم.»

پدرم با ناباوری گفت، «اونا واقعاً این حرفو زدن؟»

«من با ناراحتی گفتم،«بله!»

پدرم بی آن که حرفی بزند، سرش را تکان داد، عینکش را روی بینی اش جا به جا کردوروباره مشغول خواندن روزنامه شد. من منتظر جواب ماندم.

سال ۱۹۵۶ بود. من نه ساله بودم . از بد روزگار، در مدرسه ای درس می خواندم که پولدارها بچه هایشان را به آنجا می فرستادند. شهر ما دراصل شهر کشت نیشکر بود. صاحبان مزارع نیشکر و سایر آدم های پولدارشهر، از جمله پزشکان، صاحبان شرکت های بزرگ، سرمایه دارها و بانکدارها، فرزندانشان را به این مدرسه می فرستادند. مدرسه ماتا کلاس ششم بیشتر نداشت، به همین دلیل، بعد از آن، این بچه ها معمولاً به مدارس خصوصی می رفتند. خانه ما در نزدیکی این مدرسه بودو من هم به این مدرسه می رفتم. اگر خانه در جای دیگری بود، قطعاً مرا به مدرسه ای می فرستادند که بچه هایش متعلق به خانواده ای شبیه به خانواده خودم بودند.

پدرم با لاخره روزنامه را زمین گذشت و مشغول فکر کردن شد. بعد با لحن آرامی گفت:«خب پسر! اگر میخوای پول دار بشی باید یاد بگیری پول در بیاوری.»

پرسیدم:« چه جوری می تونم پول در بیاورم؟»

او لبخندی زد و گفت: «پسر! معلومه. با مخت! و این به این معنی بود که این تموم چیزیه که میتونم بهت بگم» یا « جابشو نمیدونم، پس بیشتر از این خجالت نده.»

شراکتی شکل می گیرد

فردای آن روز، حرفای پدرم را به بهترین دوستم ، مایک، گفتم. من و مایک احتمالاً تنها بچه های بی پول آن مدرسه بودیم. مایک هم مثل من از بد روزگار گذرش به انجا افتاده بود. ظاهراً ما به شکل کاملاً استثنائی، میان بچه پولدارها بُر خورده بودیم . البته ما انقدر ها هم بی پول نبودیم، ولی خودمان چنین احساسی داشتیم، چون بقیه بچه ها دستکش های گران قیمت بیس بال ودوچرخه ها ووسایل نو داشتیتند.

پدر مادر من فقط نیازهای اولیه ما، یعنی خورد و خوراک و پوشاک و مسکن را که شباهتی به مال آنها نداشت، برایمان فراهم کرده بودند. پدرم همیشه می گفت،« اگر چیزی رو می خوای ، باید واسه بدست آوردنش زحمت بکشی.» من ومایک واقعاً خیلی چیزها می خواستیم، ولی کسی به دو پسر نه ساله کار نمی داد.

مایک پرسید:« واسه پول در آوردنباید چه کار کنیم؟»

گفتم:« نمی دانم، ولی دلت می خواد توی پول در آوردن شریک من باشی ؟» او قبول کرد ودر آن صبح سه شنبه، من اولین شریک شغلی خودم را پیدا کردم. گاهی به یاد رفقای بی معرفتمان می افتادیم که داشتند در ویلای ساحلی کیف می کردندو خیلی ناراحت می شدیم، ولی این ناراحتی برایمان خوب بود، چون باعث میشد درباره پول دار شدن، بطور جدی فکر کنیم. بالاخره عصر همان روز، فکری به کله مان زد. این فکر را مایک از روی یک کتاب علمی که تازگی خوانده بود، برداشت. ما با هیجان زیاد، دستهایمان را به نشانه موفقیت به هم زدیم، چون شراکتمان داشت به نتیجه می رسید.

در طول هفته های بعد، به خانه تک تک همسایه ها و دوستان سر زدیم واز آنها خواستیم لوله های خالی خمیر دندان هایشان را دور نریزند و برای ما نگه دارند. آنها با تعجب نگاهمان کردند، بعد لبخند زدند و قول دادند که این کار را برایمان بکنند. بعضی ها هم می پرسیدند می خواهیم با لوله های خالی خمیر دندان چه بکنیم. وما جواب می دادیم، « نمی تونیم بهتون بگیم، چون این یه راز کاریه!»

روزها از پی هم میگذشتند و مادر روز به روز بیشتر از دست من عصبانی می شد، چون درست بقل ماشین لباسشویی را انبار لوله های خمیر دندان کرده بودیم. مادر در آنجا یک جعبه کارتن قهوه ای نازک کذاشته بود که در آن شیشه های سس و نوشابه را می ریخت و حالا ما لوله های خمیردندان را که هر روز بیشتر می شدند، آنجا می ریختیم.

بالاخره یک روز کفر مادرم بالا آمد و گفت که حالش از دیدن لوله های خالی و کج وکوله خمیر دندان همسایه ها به هم می خوردو سرمان فریاد زد که :« هیچ معلوم هست شماها دارین چه غلطی می کنین؟ دیگه نمی خوام بشنوم که این، یک رتز کاریه. یا یه فکری به حال آت و آشغال هاتون بکنین یا همه شون رو می ریزم دور.»

من و مایک التماس کردیم که به زودی لوازم مورد نیازمان تکمیل می شوند و کارمان را شروع می کنیم و فعلاً منتظر چند تااز همسایه ها هستیم که خمیر دندانهایشان را تمام کنند. مادر، یک هفته دیگر هم به ما مهلت داد.

تاریخ شروع تولید، دائماً عقب می افتاد. فشار اطرافیان به اوج خود رسیده بود. مادرم شریکم را تحدید به اخراج کرده بود. قرار گذاشتیم به همسایه ها بگوییم که دندانپزشک آنها مایل است که آنها دفعات بیشتری دندانهایشان را مسواک کنند و بنا براین بهتر است زودتر خمیر دندانهایشان را تمام کنند. من همشخصاً خط تولید را راه اندازی کردم.

یکروز پدرم، همراه با دوستش، به دیدن دو پسر نه ساله آمد که می خواستند در فاصله بین در خانه و خیابان، خط تولیدی را راه بیندازند. همه جا پر از پودر سفید بود. روی میز بلندی، جعبه های کوچک شیر را که از مدرسه آورده بودیم، قرار دادیم و کباب پز دستی ذغالمان را وسط میز گذاشتیم وآن را پر از ذغال کردیم و ذغال ها را روشن کردیم.

پدر چند قدمی با احتیاط جلو آمد. او مجبور شده بود ماشینش را چند متر دورتر پارک کند، چون ما جلوی راه ورود اورا به گاراژ خانه بسته بودیم. وقتی او و دوستش نزدیک شدند. ما به کمک ملا قه بزرگی که از مادرمان گرفته بودیم، سرب آب شده را داخل قوطی ها ی خالی شیر ریختیم. قوطی های شیر را قبلاً با گچ پر کرده بود، همان گچ بود که قبل از مخلوط شدن با آب، همه جا پراکنده شده بود. من چون عجله داشتم، یکی از بسته های گچ از دستم افتاد و حالا انگار همه برف باریده بود. قوطی های شیر در واقع به قالب های گچی ما شکل می دادند. پدرم و دوستش با دقت به ما که داشتیم سرب مایع را از سوراخ کوچکی بالای قوطی ها شیر داخل مکعب های گچی می ریختیم، تماشا می کردند.

پدرم گفت:« مواظب باشین.»

بالاخره ریختن سرب تمام شد. دیگ را پایین گذاشتیم و پیروزمندانه به او لبخند زدیم.

پدرم با احتیاط پرسید:« شما پسرها دارین چی کار می کنید؟»

جواب دادم:« همون کاری که شما گفتین دارم پول در می آریم.»

مایک لبخندی زدو گفت:« ما با هم شریکیم.»

پدر پرسید:« توی اون قالب های گچی چیه؟»

گفتم:« نگاه کن این باید یه نمونه خوب باشه!»

بعد با چکش کوچکی روی در پوش مکعب زدیم و قالب گچی نصف شد و یک سکه ۵ سنتی سربی از وسط آن بیرون آمد.

پدرم گفت: « اوه! پس دارین با ریخته گری، از سرب سکه می سازین!»

مایک گفت:« بله! ما داریم همون کاری که شما گفتین می کنیم. ما داریم پول در می آوریم!»

دوست پدرم دلش را گرفت و از خنده ریسه رفت. پدرم لبخند زدو سرش را تکان داد. در مقابل او یک منقل پر از آتش ، جعبه ای پر از لوله های خمیر دندان و دو پسر بچه که سر تا پایشان پر از پودر گچ بود و تا بنا گوش می خندیدند، قرار داشتند.

پدرم از ما خواست همه چیز را کنار بگذاریم و روی پله های جلوی ساختمان در کنار او بنشینم، بعد با مهربانی برایمان توضیح داد که ضرب سکه تقلبی یعنی چه! یکمرتبه دنیای خیالی ما فرو ریخت.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *