بنا کردن اعتماد به نفس – 2

بنا کردن اعتماد به نفس – 2

جک: سخنی از درون دل

با این همه من هرگز به آن آگاه نبودم یا آن را احساس نمی‌کردم. امروز، به آن عکس‌ها نگاه می‌کنم و به کوچکی اندام خود می‌خندم. به‌راستی خنده‌دار است که من از کوچکی اندام خودآگاهی دل‌تنگ کننده نداشتم. این به شما می‌گوید که مادر چه کارهایی برای شما می‌تواند انجام دهد. او به من اعتماد بسیار داد. او مرا متقاعد ساخت که من می‌توانم هر کسی که بخواهم باشم. این به‌راستی به من مربوط است. او چنین می‌گفت: «تو تنها باید تصمیم خود را برای رسیدن به آن بگیری.» پیوند من با مادرم نیرومند و یگانه، گرم و تقویت‌کننده بود. فکر می‌کنم این بدان دلیل بود که من تنها فرزند بودم که در سن بالای وی به دنیا آمدم (بر اساس باورهای آن روزگار)، زمانی که وی ۳۶ ساله بود و پدرم ۴۱ ساله. پدر و مادر من برای چندیم سال تلاش ناموفق کرد تا بچه‌دار شوند. بنابراین سرانجام زمانی که من در ۱۹ نوامبر ۱۹۳۵ در شهر پی بادی از ایلت ماساچوستز زاده شدم، مادرم عشق خود را بر من فروریخت که گویی من گنجینه‌ای یافته شده هستم. من با قاشق نقره به دنیا نیامدم. من چیزی بهتر داشتم – ده‌ها تن از عشق و محبت. پدر و مادربزرگان من از هر دو سو مهاجران ایرلندی بودند، نه آنان و نه پدر و مادر من دارای گواهینامه دبیرستانی بودند. نه ساله بودم که پدر و مادرم نخستین خانه خود را خریدند، یک خانه دوطبقه بناساز در خیابان لووت، در بخش کارگری ایرلندی شهر سلیم از ایلت ماساچوستز. خانه ما در کنار خیابان در برابر یک کارخانه کوچک قرار داشت. پدرم همیشه به من یادآور می‌شد که این قرار داشتن در برابر یک کارخانه امتیازی واقعی است. «شما همیشه می‌خواهید که کارخانه در همسایگی شما باشد، کارگران کارخانه در روزهای پایان هفته سرکار نیستند. آنان مزاحم شما نیستند، آن‌ها مردمانی ساکت و آرام هستند.» من به او باور داشتم، هیچ‌گاه پی نمی‌بردم که او خود در حال اعتمادسازی قرار دارد.
پدرم در شغل راننده خط آهن سخت به کار مشغول بود. هنگامی که «جک بزرگ» در ساعت پنج بامداد در پوشاک همگون تیره‌رنگ اتو شده و پیراهن آهارزده بی‌نقص که مادرم برای وی آماده می‌کرد از خانه بیرون می‌رفت چنان می‌نمود که می‌تواند خود به پروردگار سلام گوید. به‌تقریب هر روز وی همانند بودند، سفری در مسیر ده ایستگاه از همان راه به طول نزدیک به شصت کیلومتر. بعدها، بسیار شادمان شدم که پی بردم یکی از این ۱۰ دستگاه وسط راه در کنار مجموعه گردونه سازی هواپیما جنرال الکتریک، اندکی بیرون از شهر بوستون بود. هر بامداد، او به انتظار بالا رفتن از پلکان قطار بوستون – مین بود که آن را چون مال خود می‌پنداشت. پدرم عاشق شادباش گفتن به مردم و دیدار با آدم‌های برجسته بود. او در راهروهای میانی اتاق‌های نشستن مسافران همانند سفیری حرکت می‌کرد و با خوش‌رویی بلیت آنان را سوراخ می‌کرد و به چهره‌های آشنا خوش‌آمد می‌گفت. در ساعت‌های شلوغی مسافر، او با مسافران سلام و درود مبادله می‌کرد و برخی شوخی‌های ایرلندی را بیان می‌کرد. حالت شادمان وی در درون قطار اغلب با رفتار آرام و خاموش وی در خانه تفاوت داشت. این حالت مادرم را آزار می‌داد که شکایت می‌کرد: «چرا برخی از آن سخنان چرندی را که در قطار می‌گویی به خانه نمی‌آوری؟» او به‌ندرت به این کار تن می‌داد. پدرم کارگری جدی بود که ساعت‌های طولانی به کار می‌پرداخت و هرگز یک روز از کار را از دست نداد. اگر گزارش بدی هوا را می‌شنید، از مادرم می‌خواست تا او را شب پیش با خودرو به ایستگاه برساند. او در داخل یکی از اتاق‌های قطار می‌خوابید تا بامداد برای آغاز کار آماده باشد. به‌ندرت او زودتر از هفت بعدازظهر به خانه بازمی‌گشت، اغلب مادرم او را در ایستگاه با خودرو خانواده به خانه می‌آورد. او با بسته‌ای از روزنامه‌هایی که از سوی مسافران در قطار جا گذاشته شده بودند به خانه بازمی‌گشت. از سن شش سالگی، من سهم روزانه خود را از رویدادهای جاری و بازی‌های ورزشی از خواندن بوستون گلوبز هرالدز و رکوردز دریافت می‌داشتم. خواندن روزنامه‌ها هر شب یک خوی سراسر زندگی شد. من تا به امروز شیره‌ای اخبار هستم. پدرم نه‌تنها مرا واداشت تا از آنچه در بیرون از سلیم می‌گذرد آگاه سازد، او همچنین از راه نمونه‌ها، ارزش کار سخت را به من آموخت. او کار دیگری کرد که اثر آن برای همیشه در من باقی ماند – او مرا با بازی گلف آشنا کرد. پدرم به من می‌گفت که مردان بزرگ و شاخص که با قطار وی سفر می‌کنند همواره درباره بازی‌های گلف سخن می‌گویند. من فکر کردم که به جای بیس‌بال، فوتبال و هاکی که به آن عادت داشتم باید بازی گلف را یاد بگیریم. من به‌گونه‌ای دور از باور به پدر و مادر خود وابسته بودم. بسیاری از موقع‌ها، به دلیل بازگشت دیرهنگام قطار مادرم ناگزیر برای به خانه آوردن پدرم از ایستگاه قطار، خانه را ترک می‌کرد. زمانی که من ۱۲ یا ۱۳ ساله بودم این دیر کردن‌ها مرا دیوانه می‌کرد. من از خانه بیرون می‌زدم و راه خیابان لووت را در پیش می‌گرفتم، قلبم به شدت می‌تپید، به امید اینکه آنان را در راه بازگشت به خانه ببینم، ترس داشتم که ممکن است اتفاقی برای آنان پیش آمده باشد. به‌راستی نمی‌توانستم آنان را از دست بدهم. آنان دنیای من بودند. این ترسی بود که من نباید به آن گرفتار می‌شدم زیرا مادرم مرا چنان پرورش داده بود که نیرومند، خشن و مستقل باشم. او همواره بیم داشت که شاید زودهنگام و در جوانی بمیرد، قربانی بیماری قلبی شود که همه اعضای خانواده او را از پا درآورده بود. بنابراین در سال‌های آغازین دهه دوم زندگی، مادرم مرا تشویق می‌کرد مستقل باشم. مرا وادار می‌کرد برای دیدن بازی‌های ورزشی یا دیدن فیلم سینمایی به تنهایی به بوستون سفر کنم. در آن روزها فکر می‌کردم جوانی خونسرد هستم تا اینکه مادرم برای برگرداندن پدرم از ایستگاه قطار خانه را ترک کرد و دیرهنگام به خانه برگشتند. سلیم جایی بزرگ برای رشد و شکوفایی یک پسر بود. شهری بود با اخلاق نیرومند کاری و ارزش‌های والای انسانی. در آن روزها، هیچ‌کس در خانه خود را قفل نمی‌کرد. روزهای شنبه، پدران و مادران از اینکه فرزندان کوچکشان برای رفتن به سینمای پارامونت پای پیاده به داخل شهر می‌رفتند هرگز نگران نبودند. در این سینما با ۲۵ سنت می‌توانستید دو فیلم سینمایی را تماشا کنید و جعبه‌ای از ذرت بوداده بخرید و در راه برگشت هم یکی بستنی خریداری نمایید. یکشنبه کلیساها همه پر بودند.
سلیم شهری بخش بخش و پررقابت بود. من رقابت‌جو بودم و دوستانم هم چنین خصلتی داشتند. همه ما ورزش دوست بودیم و هر یک به یکی از بازی‌های ورزشی دل‌بسته بودیم. ما گروه‌های محلی خود را در بازی‌های ورزشی بیس‌بال، بسکتبال، فوتبال و هاکی سازمان می‌دادیم و در چاله که قطعه زمینی خاکی و مسطح در حاشیه خیابان شمالی بود به بازی می‌پرداختیم. در بهار و تابستان زمین را صاف و هموار می‌کردیم، یاران خود را برمی‌گزیدیم و حتی مسابقه‌های قهرمانی را برنامه‌ریزی می‌کردیم. ما از ساعت‌های بامدادی تا دیرهنگام شب که سوت شهر یک ربع به ساعت نه را اعلام می‌داشت به بازی سرگرم بودیم. سوت شهر نشانه‌ای برای بازگشت به خانه بود. در آن روزها، شهر به صورت آموزشگاه‌های محلی تقسیم شده بود که این تقسیم‌بندی به رقابتی سخت در هر بازی ورزشی، حتی در سطح دبستان‌ها، می‌انجامید. من بازی کن خط حمله گروه فوتبال شش نفری دبستان پیکرینگ انتخاب شدم. من به گونه رقت‌انگیز کند کار بودم ولی بازویی قوی و دو یار برجسته داشتم که به‌راستی دونده‌ای تیزپا بودند. ما نشان قهرمانی را در دبستان پیکرینگ به دست آوردیم. من همچنین توپ انداز گروه بیس‌بال بودم و آموختم چگونه به سرعت توپ را با موج پرتاب کنم. خدای را شکرگزار بازی گلف هستم، بازی‌ای که نیاز به سرعت ندارد. این تشویق و ترغیب نخستین پدرم بود که مرا با باشگاه کرن وود آشنا کرد و من در آنجا به شغل پیشخدمت بازی کنان گلف مشغول شدم. بامداد روزهای شنبه، من و دوستانم در حاشیه خیابان بیرون از دروازه باشگاه می‌نشستیم و انتظار می‌کشیدیم تا عضوی از باشگاه گلف ما را برای پیشخدمتی برگزیند و با خود به زمین بازی ببرد. در روزهای داغ تابستان، دزدکی به گوشه خلوتی به نام سنگ سیاه می‌رفتیم و خود را برهنه در آب رودخانه دن روس خنک می‌کردیم.

برگرفته از کتاب جک، سخنی از درون دل، نوشته جک ولش

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *