بنا کردن اعتماد به نفس – 3

بنا کردن اعتماد به نفس – 3

جک: سخنی از درون دل

بیشتر اوقات روی تپه چمنزار نزدیک به جایگاه پیشخدمت‌ها در انتظار سووینی سرپرست گروه پیشخدمت‌ها می‌نشستیم تا او نام ما را بخواند. سووینی مردی بلندقد، لاغراندام با مویی پیچ‌دار و عینکی بر چشم کیسه‌های پیشخدمتان را از جایگاه بیرون می‌آورد و آن‌ها را میانه در جایگاه می‌گذاشت و فریاد می‌کشید «ولش». من به شتاب خود را برای انجام دان مأموریت پیشخدمتی به نزد وی می‌رساندم. به‌تقریب همه ما دوست داشتیم چوب‌های گلف ری برادی را حمل کنیم زیرا او انعام دهنده بزرگ در میدان بازی بود، جایی که انعام به ندرت داده می‌شد. در غیر این صورت ۵/۱ دلار دستمزد حمل چوب‌های گلف برای ۱۸ بازی تنها پولی بود که داده میش د. ما به‌راستی برای بامداد دوشنبه‌ها کار می‌کردیم، زمانی که کارکنان زمین بازی مسیر بازی را تعمیر می‌کردند. آن روز ما پیشخدمت‌ها بود، زیرا ما توپ‌های گم‌شده را می‌جستیم و با چوب‌های گلفی که خود درست می‌کردیم یک دور بازی می‌کردیم. ما در سپیده سحر در آنجا بودیم زیرا آنان در ظهر ما را به سرعت از محوطه باشگاه بیرون می‌کردند. پیشخدمتی بازی گلف فرصت آن را به من داد تا پولی گرد آورم و مهم‌تر از آن، بازی گلف را یاد بگیرم. من نخستین دیدار با مردمانی را پیدا کردم که به ترازی از کامیابی دست یافته بودند. من نخستین منظر از کسانی را دیدم که رفتارشان در زمین بازی گلف چقدر جالب و برازنده بود یا چقدر همانند یک کله‌خر بزرگ می‌نمودند. افزون بر پیشخدمتی در زمین گلف، من چندین کار دیگر را انجام می‌دادم. برای مدتی روزنامه اخبار شامگاه سلیم را توزیع می‌کردم. به مدت سه سال، در فروشگاه تام مکن در خیابان اسکس با دریافت دستمزد به فروش کفش می‌پرداختم. اگر نوعی از کفش‌ها را به فروش می‌رساندم برای هر جفت آن یک ربع یا نیم دلار دریافت می‌داشتم. من همواره این نوع از کفش‌ها را به پای پر بوی مشتریان می‌کردم و می‌گفتم: «این کفش‌ها به پای شما برازنده می‌آید.» برای به دست آوردن یک ربع دلار اضافی در آن روزها چه سخن دیگری می‌توان به کار برد!
یک شغل تابستانی به راستی به من درس آموخت. این شغل مرا متقاعد ساخت چه کاری را دوست نمی‌دارم. من در کارخانه برادران پارکر عهده‌دار یک مته پرسی بودم. وظیفه من آن بود که تیکه کوچکی از چوب‌پنبه را بردارم و در آن با مته سوراخی پدید آورم و سپس آن چوب‌پنبه را در یک استوانه مقوایی گرد بزرگ جای دهم. هر روز، من هزاران چوب‌پنبه را سوراخ می‌کردم و در جعبه مقوایی جا می‌دادم. از این کار دل‌زده بودم. سه هفته بیشتر به آن مشغول نبودم ولی من از انجام آن چیزهای بسیار آموختم. در سال‌های نخستین زندگی پیش از آگاهی از دشواری‌های آن، هر تابستان پیش از دست زدن به کار تابستانی، بچه‌های زمین بازی سلیم با یک قطار ویژه به ساحل اوله اورچاد که باغ سرگرمی‌ها در ایالت مین بود سفر می‌کردیم. این سفر بهترین برنامه تابستانی ما به شمار می‌آمد. ساعت شش و نیم بامداد سوار قطار می‌شدیم و دو ساعت بعد به باغ می‌رسیدیم. در یکی یا دو ساعت بازی با اسباب‌بازی‌های پنج دلار یا اندکی بیشتر از آن را که همراه داشتیم خرج می‌کردیم. ما هنوز یک روز کامل را در پیش رو داشتیم ولی همه پول‌های خود را خرج کرده بودیم. من و دوستانم سراسر ساحل را جست‌وجو می‌کردیم و شیشه‌های خالی نوشابه‌ها را جمع می‌کردیم و به ازای هر شیشه دو سنت پول کافی برای خرید یک لقمه پیچ گرم و چند بازی اضافی را پیش از بازگشت به خانه به دست می‌آوردیم. از سوی دیگر من هرگز احساس محرومیت نداشتم. من آرزوی داشتن چیز زیادی نداشتم. پدر و مادرم برای خشنود کردن من فداکاری‌های بسیار می‌کردند، برایم دستکش بزرگ بیس‌بال و دوچرخه‌ای قشنگ خریداری می‌کردند. پدرم به مادرم رخصت می‌داد تا مرا لوس کند، بی‌آنکه خود را در این کار شریک سازد و او هم به لوس کردن و نوازش من می‌پرداخت. او مرا به باغ فن وی برای دیدن بازی تدویلیامز که برای گروه بوستون ردساکس در سمت چپ میدان بازی می‌کرد همراه می‌برد. در نخستین ساعت‌های بعدازظهر مرا از دبستان برمی‌داشت و به باشگاه گلف می‌رساند تا من بتوانم پیش از دیگر پیشخدمت‌ها در آنجا باشم. چون بانویی کاتولیک متعهد بود، او مرا به کلیسای سنت اتاسل می‌برد تا بتوانم در ساعت شش بامداد به عشاربانی به عنوان کودک محراب یاری دهم. او نیز در ردیف اول سمت راست کلیسا می‌نشست و دعا می‌خواند.
او شورانگیزترین مشوق من بود، به روزنامه‌های محلی تلفن می‌کرد و از آن‌ها می‌خواست تا درباره پیروزی‌های کوچک من خبررسانی کنند، از فرهیخته شدن من از دانشگاه ماساچوستز تا دریافت درجه دکترای فلسفه، سپس وی بریده این روزنامه‌ها را در یک کتابچه می‌چسباند. از این کار احساس شرمندگی نداشت. مادرم به روشنی در خانه نقش خودکامگی داشت. زمانی که پدرم پی برد که من برای شرکت در جشن قدیس پاتریک در جنوب بوستون آموزشگاه را ترک کرده بودم، چیزی در برابر دوستانم به من نگفت – حتی با آنکه همه ما از نوشیدن باده موسکاتل ارزان‌قیمت سرخوش بودیم. در عوض او خبر را به مادرم داد و مادر هم کیفری سخت به من داد. در موردی دیگر تمرین بچه کنار محراب را رها کردم تا روی تالاب یخ‌بسته باغ مک در نزدیکی خانه به بازی هاکی بپردازم. به هنگام بازی به درون یخ فرورفتم و به کلی خیس شدم. برای پنهان کردن آنچه اتفاق افتاده بود، پوشاک‌های خیس خود را از تن درآوردم و آن‌ها را روی شاخه‌های درخت باغ آویزان کردم و زیر آن درخت هم آتش افروختم. ما در سرمای ماه ژانویه می‌لرزیدیم، در انتظار خشک شدن پوشاک خود بودیم. فکر کردم که این یک پنهان‌کاری زیرکانه است – تا زمانی که از در جلو خانه پا به درون گذاشتم تنها یک ثانیه طول کشید که مادرم بوی دود را از پوشاک من استشمام کرد. برای کسی که صلیب حضرت عیسی (ع) بر دیوار آویخته است، دعا می‌خواند تسبیح ذکر می‌گرداند و پدر جیمز کرونین کشیش پر سابقه کلیسای خود را یک قدیس می‌شمارد، شانه خالی کردن از وظیفه پسربچه محراب نابخشودنی بود. بنابراین مرا به نشستن دستور داد و از من به زور یک اعتراف گرفت و سپس دعای توبه خود را به زبان آورد و با یک لنگه‌کفش خیس که از پایم بیرون آورد ضربه‌ای به من زد. در حالی که انسانی سخت و خشن بود، می‌توانست که یک بانوی به‌راستی «نرم‌خو» باشد. زمانی که من یازده ساله بودم، توپی را از یک کاروان شادی که از شهر ما گذر می‌کرد دزدیدم. توپی همانند توپ کم‌ارزشی که برای فرو انداختن جعبه‌های حلبی شیر از روی پایه‌های محل استقرار آن‌ها پرتاب می‌شود و یک عروسک کیوپی جایزه دریافت می‌شود.

برگرفته از کتاب جک، سخنی از درون دل، نوشته جک ولش

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *