بنا کردن اعتماد به نفس – 4

بنا کردن اعتماد به نفس – 4

جک: سخنی از درون دل

طولی نکشید که مادرم توپ را پیدا کرد و از من پرسید که آن را از کجا آورده‌ام. هنگامی که من اعتراف کردم که آن را دزدیده‌ام، او اصرار ورزید که به نزد پدر کرونین بروم، توپ را به او بدهم و سپس به آنچه کرده بودم اعتراف کنم. چون همه کشیشان مرا به عنوان پسربچه محراب می‌شناختند، قطع می‌دانستم که به محض گشودن دهان خود به سخن گفتن آنان مرا خواهند شناخت. من از آنان ترس داشتم. من از مادرم پرسیدم آیا می‌توانم توپ را به مجرای شمالی آب رودخانه‌ای تیره که از درون شهر می‌گذشت بیندازم. پس از چانه زدن با وی، او اجازه داد به همان شیوه عمل کنم. او مرا با خود تا پل خیابان شمالی برد و در آنجا مرا در حالی که توپ را در آب می‌انداختم نگاه می‌کرد. زمانی دیگر، هنگامی که در پایه چهارم دبیرستان بودم، من وظیفه پیشخدمتی را برای یکی از خسیس‌ترین اعضای باشگاه ورزشی – تفریحی کرن وود بر عهده داشتم. در آن زمان، هشت سال بود که من به کار پیشخدمتی باشگاه می‌پرداختم – که از جهت مصلحت شخصی خودم به احتمال زمانی بسیار طولانی بود. ما به سوراخ ششم رسیدیم که از آنجا تا انتهای بازی نزدیک به صد متر مانده بود تا تالاب را طی کند. بازیگر گلف توپ خود را با ضربه‌ای مستقیم به درون تالاب پرتاب کرد. توپ در سه متری درون تالاب در گل‌ولای فروافتاد. او از من خواست تا کفش‌ها و جوراب‌هایم را درآورم و به درون تالاب بروم و توپ او را بازگردانم. من از این کار سر باز زدم و هنگامی که وی اصرار ورزید به او گفتم که به جهنم برود. چوب‌های گلف او را به درون تالاب انداختم و به او گفتم که برای یافتن آن‌ها خود به تالاب برود و سرانجام میدان بازی را با دویدن ترک کردم. این کاری احمقانه بود، حتی بدتر از پرتاب کردن چوب هاکی در روی میدان بازی. گرچه مادرم سخت نومید شد، زیرا این رویداد باعث از بین رفتن کمک هزینه دانشجویی من از سوی باشگاه شد، ولی به نظر می‌رسید که مادرم احساس مرا به خوبی درک می‌کند و در نتیجه قضیه را آن‌گونه که ممکن به نظر می‌رسید بزرگ و پیچیده نکرد.
نومیدی بزرگ‌تر آن بود که فرصت استفاده از کمک هزینه دانشجویی چهار ساله سپاه آموزش افسری ذخیره در نیروی دریایی را از دست دادم. سه نفر از دانش آموزان دبیرستان سلیم آزمون‌های لازم را با موفقیت گذراندند – من و دو نفر از بهترین دوستانم، جورج ریان و مایک تیونان. پدرم از نمایندگان مجلس ایالت خواست تا توصیه‌نامه‌هایی برای من بفرستند و من برای دستیابی به این فرصت چندین مصاحبه کردم. دوستان من موفق شدند. جورج به دانشگاه تافت رفت، مایک هم به دانشگاه کلمبیا. من آرزو داشتم که به دانشگاه دارتموث یا دانشگاه کلمبیا راه یابم: ولی نیروی دریایی مرا نپذیرفت. هرگز ندانستم چرا؟ خنده‌دار آن است که این رد کردن یک آغاز بزرگ بود. در دبیرستان سلیم من دانش‌آموز خوبی به شمار می‌رفتم که برای نمره‌هایش تلاش بسیار می‌کرد، ولی هیچ‌کس مرا دانش‌آموز درخشانی نمی‌پنداشت. بنابراین من درخواست ورود به دانشگاه ماساچوستز در شهر امهرست فرستادم. در این دانشگاه شهریه نیمسال تحصیلی ۵۰ دلار بود. با کمتر از ۱۰۰۰ دلار من می‌توانستم هزینه دانشگاه را که شامل خورد و خوراک و کرایه اتاق بود پرداخت کنم و یک درجه علمی دانشگاهی دریافت کردم. به جز یک پسرعمو، من نخستین کسی بودم که در خانواده خود به دانشکده راه می‌یافت. من الگوهای نقشی در خانواده خود برای پیروی از آنان، جز عمو بیل اندروز نداشتم. او در جایگاه یک «مهندس» در نیروگاه سلیم به خدمت مشغول بود. مهندس بودن آهنگ دلنوازی برای من داشت. خیلی زود من پی بردم که به شیمی علاقه دارم، بنابراین رشته مهندسی شیمی را در پیش گرفتم.
من به حدی درباره دانشکده رفتن ناآگاه بودم که نزدیک بود این فرصت را از دست بدهم. من از گذراندن امتحان آزمون‌های ورودی دانشگاه غافل ماندم، به گمان آنکه نمره‌های امتحان آموزش افسران ذخیره نیروی دریایی کفایت دارد. من برگ پذیرش دانشگاه ماساچوستز را تا ماه جون دریافت نکرده بودم، یعنی چند روز پیش از فرهیختگی از دبیرستان. من باید نامم را در سیاهه انتظار دانشگاه ثبت می‌کردم – ولی به کلی از این موضوع ناآگاه بودم. ورود در دانشگاهی با رقابت کمتر از کلمبیا و دارتموث، سرانجام برای من امتیاز بزرگی خواهد داشت. در آن روزگار، درخشیدن و گل کردن در دانشگاه ماساچوستز آسان‌تر می‌نمود. گر چه من اعتماد به نفس قوی داشتم، ولی نخستین هفته من در دانشکده در پاییز ۱۹۵۳ بسیار سخت گذشت. چنان دل‌تنگ خانه خود بودم که مادرم ناگزیر سه ساعت رانندگی کرد تا برای دیدن من به دانشگاه بیاید. او کوشید تا مرا دلگرم سازد. «به این بچه‌های اطراف خود نگاه کن. آنان قصد بازگشت به خانه ندارند. تو هم مانند آنان و حتی بهتر از آنان هستی.» او راست می‌گفت. در سلیم، من به بازی‌های ورزشی می‌پرداختم، کارهای خرد و ریز انجام می‌دادم، خزانه‌دار گروه سال چهارم دبیرستان بودم، سرپرستی گروه‌های هاکی و گلف دبیرستان را بر عهده داشتم، ولی هرگز از خانه دور نبودم، حتی به برای یک شب در اردوگاه‌های دانش‌آموزان. در دانشکده این نوجوان ورزشکار که به گمان باهوش و مستقل می‌نمود، از همه تجربه‌های قبلی خود محروم و بی‌بهره شد. من در حد دیگر نوجوانانی که از جاهای دیگر آمده بودند برای دانشکده آماده نبودم. در دانشکده نوجوانانی بودند که از آموزشگاه‌های آمادگی برای تحصیل دانشگاهی و از دبیرستان سرشناس لاتن بوستون آمده بودند و در درس ریاضیات بسیار پیشرفته‌تر از من بودند. برای من درس فیزیک بسیار دشوار بود. مادرم نباید از این دشواری‌ها آگاه باشد. سخنان دلگرم‌کننده وی اثربخش بود. نگرانی‌های در طول یک هفته از میان رفت.
در سال اول دانشکده سخت کوشیدم و در درس‌های خود نمره‌های برجسته گرفتم. میانگین نمره‌هایم برابر ۷/۳ بود و در هر چهار سال در سیاهه دانشجویان ممتاز ریاست دانشکده جای گرفتم. در سال دوم دانشکده به گروه‌های برادری فای سیگما کاپا پیوستم و به خانه برادری که در کنار دریاچه بود نقل مکان کردم. در خانه برادری میهمانی‌های بیشتری برپا می‌داشتیم. گروهی از جوانان برجسته در این خانه بودند و گر چه یک یا دو بار خانه در حالت آزمایش قرار گرفت، ولی من سخت به ورزش می‌پرداختم و به کار درسی خود می‌رسیدم. من فضای زندگی را در خانه برادری دوست می‌داشتم. من همچنین استادان خود را در دانشگاه دوست می‌داشتم، به ویژه ارنی لیندسی، رئیس گروه آموزشی مهندسی شیمی که به من بسیار توجه می‌کرد. او مرا دوست می‌داشت و در پیشرفت برنامه‌ام به من یاری می‌داد، به گونه‌ای که گویی من فرزند او هستم. مانند مادرم، پشتیبانی او هم به من اعتماد بسیار می‌بخشید. من کارهای موقت تابستانی در قلمرو کار مهندسی شیمی در شرکت سان اویل نزدیک سوارتمور در ایالت پنسیلوانیا و در شرکت کلمبیای جنوبی که اکنون پی.پی.جی. خوانده می‌شود، در ایالت اوهایو پیدا کردم. در سال ۱۹۵۷، من یکی از دو بهترین دانشجوی فرهیخته رشته مهندسی شیمی بودم. اگر به موسسه فنی ماساچوستز برای تحصیل رفته بودم شاید یکی از فرهیختگان میانه در کوهی از دانشجویان بودم. پدر و مادر سرافرازم برای من یک فولکس‌واگن سوسکی به عنوان جایزه خریدند. در سال چهارم تحصیل در دانشگاه، من از سوی چندین شرکت برای کار دعوت شدم. پیشنهادهای خوبی در برابرم قرار داشتند. ولی استادانم مرا ترغیب به ادامه تحصیل کردند. من دعوت شرکت‌ها را رد کردم و برای تحصیل ده دانشگاه ایلینوا در شهر شامپین که به من یک کمک هزینه تحصیل می‌دادند وارد شدم. این دانشگاه به طور پیوسته در مرتبه پنج دانشگاه برجسته‌ای بود که برنامه تکمیلی در رشته مهندسی شیمی اجرا می‌کرد. این دانشگاه بزرگی در رشته اصلی من بود.

برگرفته از کتاب جک، سخنی از درون دل، نوشته جک ولش

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *