بنا کردن اعتماد به نفس – 5

بنا کردن اعتماد به نفس – 5

جک: سخنی از درون دل

بیش از دو هفته در پردیزه دانشگاه نبودم که با دختر زیبایی آشنا شدم و از او دعوت به شام کردم. این شام شب شنبه چنان دلپذیر بود که ما را بسیار به هم نزدیک و آشنا ساخت. ما در داخل فولکس‌واگن در توقفگاه خودروهای دانشگاه به عشق‌بازی سرگرم شدیم. ناگهان چراغی از بیرون پنجره خودرو به درون تابید. پاسبان دانشگاه ما را در وضعی ناجور یافت. بدنم یخ زد و از عاقبت کار وحشت‌زده شدم. در آن روزها، اوضاع خیلی متفاوت از روزگار کنونی بود. دهه ۱۹۵۰، روزگار محافظه‌کاری بود و ما هم در آمریکای میانی محافظه‌کار زندگی می‌کردیم. پاسبان هر دوی ما را به ایستگاه پاسبانی دانشگاه برد و تا ساعت چهار یا پنج بامداد ما را نگه داشت. سرانجام ما را رها کرد. زندگی‌ام در برابرم روشن گردید. فکر کردم همه چیز را از دست خواهم داد: کمک هزینه دانشگاه، بخت به دست آوردن گواهینامه علمی در دوره تحصیلات تکمیلی و کار راهه شغلی خود را. ولی بیشتر از همه، درباره واکنش مادر به فکر افتادم که اگر از کاری که کرده بودم آگاه شود، سرنوشت من در روز دوشنبه زمانی که با جانشین رییس دانشگاه دیدار خواهم کرد روشن خواهد شد، او اقدام انضباطی را تعیین خواهد کرد. روز یکشنبه، خود را حاضر کردم که به دکتر هری دریکامر، رییس گروه آموزشی مهندسی شیمی تلفن کنم. او به داشتن خلقی خشک و خشن شهرت داشت. با آن که ترس از او داشتم، ولی او آخرین امید من بود. به او گفتم «دکتر دریکامر، من یک مشکل عمده پیدا کرده‌ام. پاسبان دانشگاه من را در وضع بدی دیده است. این حادثه مرا بیچاره کرده است، به کمک شما نیاز دارم.» من به راستی به هنگام گفتن ماجرا شلوارم را خیس کردم. او در جواب چنین گفت «لعنت بر تو، از میان همه دانشجویان دوره تکمیلی که تاکنون در این دانشگاه داشته‌ام، تو نخستین کسی هستی که چنین کاری کرده‌ای. من به این موضوع رسیدگی می‌کنم، ولی تو هم باید از حالا به بعد مراقب افسارگسیختگی خود باشی.» آنچه دریکامر انجام داد سبب نجات من شد. من ناچار بودم که در جلسه با جانشین ریاست دانشگاه شرکت کنم، ولی آنان مرا از دانشگاه اخراج نکردند. با این همه این رویداد وحشتناک مرا به هری دریکامر بسیار نزدیک کرد. با هم پیوندی بسیار صمیمی پدید آوردیم. او هم با من همانند فرزندش رفتار می‌کرد. ما درباره نتیجه بازی فوتبال با هم شرط می‌بستیم. ما درباره موضوع‌های خبری با هم جر و بحث می‌کردیم. در راهروهای دانشکده، او به طور بی‌رحمانه‌ای با من شوخی می‌کرد. همواره مرا درباره گروه بازی ردساکس یا موی کم‌پشت سرم می‌آزرد.
او یک نفوذ عمده در زندگی من شد، یک رایزن خردمند در سال‌های تحصیل دوره تکمیلی‌ام. من نیاز به یاری وی داشتم. در ایلینوا من مانند دانشجویانی که از پلی‌تکنیک بروکلین، دانشگاه کلمبیا، یا دانشگاه مینه‌سوتا آمده بودند آمادگی علمی نداشتم. بدین سبب در سال اول، تلاشی سخت از خود نشان دادم. من برای به دست آوردن نمره‌های خوب باید می‌جنگیدم. به هیچ وجه من یک ستاره در رشته خود به شمار نمی‌آمدم. پس از سال اول تحصیل در ایلینوا در سال ۱۹۵۸، هنگامی که قرار بود با درجه دانشوری از دانشگاه فرهیخته شود، کشور دستخوش یک رکود اقتصادی شد. به جای دریافت بیست دعوت به کار، تنها دو دعوت به دستم رسید: یک دعوت از پالایشگاه نفت اوکلاهاما در شهر تولسا و دعوت دیگر از شرکت اتیل در شهر باتون روژ، ایالت لوئیزیانا. به هنگام پرواز به سوی شرکت اتیل برای مصاحبه، همراه با یکی از همکارانم در دانشگاه ایلینوا، رویدادی عجیب پدید آمد. مهماندار به سوی من آمد و گفت: «آقای ولش. آیا نوشیدنی میل دارید؟» سپس رو به همکار من کرد و گفت: «دکتر گرتنر، آیا نوشیدنی میل دارید؟» من احساس کردم که عبارت «دکتر» گرتنر آهنگی بسیار دل‌پذیرتر از «آقای» ولش دارد. آنچه برای این کار لازم است چند سال ماندن بیشتر در دانشگاه است. با بصیرتی نه بیشتر از آن، در دانشگاه ماندم و به دوره دکترای فلسفه شیمی وارد شدم. رکود بازار کار هم به این تصمیم یاری داد. من به راستی استادان دانشگاه ایلینوا، به ویژه دریکامر و دکتر جیم وست واتر مشاور رسانه را بسیار دوست می‌داشتم. در دانشکده تحصیلات تکمیلی، به ویژه در برنامه دکترای فلسفه، شما همواره در آزمایشگاه زندگی می‌کنید. شما ساعت هشت بامداد می‌آیید و یازده شب به خانه برمی‌گردید. گاهی شما این احساس را پیدا می‌کنید که بر اساس ساعت‌های روشن بودن چراغ‌های میز کار درباره شما داوری خواهند کرد. پایان‌نامه من درباره تغلیظ در نظام‌های فراهم آورنده بخار بود. بنابراین ساعت‌ها از وقت من صرف بخار کردن آب و مراقبت از تغلیظ شدن آن بر روی یک صفحه مسی بود.
روزهای پی‌درپی، از ترکیب هندسی قطره‌های در حال تغلیظ در روی صفحه عکس با سرعت بالا می‌گرفتم. موضوع خنده‌دار درباره پایان‌نامه تحصیلات تکمیلی آن است که شما چنان به آن موضوع پیوسته می‌شوید که فکر می‌کنید کاری در تراز دریافت جایزه نوبل انجام می‌دهید. با پشتیبانی استوار جیم وست واتر، درجه دکترای فلسفه خود را در سه سال، به‌تقریب زودتر از هر کسی دیگر، دریافت داشتم. یک دانشجوی دوره تحصیلات تکمیلی برای دریافت درجه دکترای فلسفه بین چهار تا پنج سال وقت لازم دارد. من به دشواری می‌توانم خود را یک دانشجوی مقیم برجسته به شمار آورم. برای موفق شدن در پیش‌نیاز دو زبان بیگانه من سه ماه تمام یک تابستان را شبانه‌روز به مطالعه زبان‌های آلمانی و فرانسوی صرف کردم. به اتاق آزمون وارد شدم و آنچه در مغز خود انباشته بودم به روی کاغذ آوردم. در آزمون‌ها پذیرفته شدم، ولی اگر شما یک هفته بعد، یک واژه آلمانی یا فرانسوی از من پرسش می‌کردید، کار من تمام بود. «دانش» من از این دو زبان با پایان آزمون به انتها رسید. به‌رغم آنکه من هوشمندترین فرد نبودم، ولی از تمرکز توجه برای پذیرفته شدن در آزمون برخوردار بودم. شماری از باهوش‌ترین دانشجویان دوره دکتری در آماده کردن رساله خود دشواری پیدا کردند. آنان نتوانستند پایان‌نامه را به پایان کامیاب برسانند. نابردباری و شتاب من در این کار به من یاری داد. من همیشه این احساس را داشتم که مهندسی شیمی به سبب کارهای درسی و ضرورت نوشتن پایان‌نامه یکی از بهترین زمینه‌ها برای کار راهه شغلی در کسب‌وکار است؛ زیرا برای بسیاری از پرسش‌ها پاسخی مشخص وجود ندارد. چیزی که به راستی مهم شمرده می‌شد فراگرد اندیشیدن بود. یک پرسش نوعی آزمون چنین می‌نمود: یک اسکیت‌باز روی یخ ۸۰ کیلوگرم وزن دارد و روی میزان یخ با ضخامت ۵/۲ سانتیمتر به بازی مشغول است. در هر ده دقیقه درجه حرارت میدان بازی یک درجه افزایش می‌یابد تا به ۴۰ درجه برسد. باد سرعت ۳۰ کیلومتر در ساعت می‌وزد. چه زمانی اسکیت‌باز به درون یخ فرو خواهد افتاد. برای این پرسش یک پاسخ صورت‌بندی شده وجود ندارد.

برگرفته از کتاب جک، سخنی از درون دل، نوشته جک ولش

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *