پیش گفتار

پیش گفتار

جک: سخنی از درون دل

بخش عمده‌ای از بامداد شنبه پس از روز شکرگزاری سال 2000 را در انتظار «مرد تازه» گذراندم. این عبارت «مرد تازه» عبارت رمزی بود برای جانشین من، ریاست هیئت مدیران و مدیر ارشد اجرایی جنرال الکتریک.
در شامگاه جمعه، هیئت مدیران به‌اتفاق تصویب کردند که «جف ایملت» جانشین من شود. من او را بی‌درنگ فراخواندم.
«من خبر خوشی را برای شما دارم. آیا می‌توانید همراه خانواده فردا به فلوریدا بیایید و روزهای پایان هفته را با ما باشید؟»
البته او می‌دانست که جریان چیست؟ ما کار را در همین حد رها کردیم و بی‌درنگ به فراهم آوردن اسباب سفر آنان به فلوریدا پرداختیم.
بامداد شنبه، به‌سختی می‌توانستم در انتظار دیدار او باشم، اکنون فراگرد طولانی برگزیدن جانشین به پایان رسیده بود. من مدتی بیش از آنکه جف در برابر خانه من خودرو خود را متوقف کند در بیرون خانه انتظار او را داشتم. او تبسمی گسترده بر چهره داشت و هنوز از خودرو بیرون نیامده بود که من دسته‌ای خود را به دور کمر او انداختم و همان عبارتی را که «رج جونز» بیست سال پیش به من گفت بیان کردم:
«ریاست هیئت مدیران! تبریک‌های فراوان.»
درحالی‌که یکدیگر را در آغوش می‌فشردیم، احساس کردم که حلقه جست‌وجو را می‌بندیم.
در آن لحظه، خاطره‌ها مرا به روزی برد که رج به دفتر من در شهر فیرفیلد، از ایالت کنکتیکت وارد شد و مرا به همین شیوه در آغوش گرفت.
در آغوش گرفتن فشرده یا هرگونه در آغوش گرفتنی رفتار طبیعی رج نبود. ولی این رج بود که بازوان خود را محکم به دور من پیچید و بر چهره تبسمی گسترده داشت. در آن روز دسامبر در سال 1980، من شادترین مرد و به تحقیق خوشبخت‌ترین انسان در آمریکا بودم. اگر من می‌خواستم که شغلی را آن زمان در قلمرو کسب‌وکار برگزینم، این همان شغل برگزیده من بود. این شغل مجموعه‌ای از کسب‌وکارهای دور از باور، مانند گردونه‌های هواپیما، مولدهای نیرو تا پلاستیک‌سازی، دستگاه‌های پزشکی و خدمات مالی در اختیار من می‌گذاشت. آنچه را که جنرال الکتریک می‌سازد یا انجام می‌دهد به‌راستی به همه مردمان اثر می‌گذارد.
مهم‌تر از همه این شغلی است که 75 درصد آن به کارکنان و 25 درصد آن به دیگر موضوع‌ها پیوند دارد. ما با گروهی از باهوش‌ترین، مبتکرترین و رقابت‌جوترین کارکنان در جهان به کار می‌پرداختیم – بسیاری از آنان بسیار هوشمندتر از من بودند.
هنگامی‌که من در سال 1960 به جنرال الکتریک پیوستم، افق‌های آرزوی من معتدل بود. به‌عنوان یک مهندس جوان 24 ساله که با درجه دکترای فلسفه در شیمی از دانشگاه فرهیخته شده بود، حقوقی برابر 10500 دلار در سال دریافت می‌داشتم و آرزو داشتم که در 30 سالگی حقوقی برابر 30000 دلار دریافت دارم. این هدف من بود، اگر بتوان آن را هدف نامید. من همه توان خود را در کار گذاشتم از راه روزگار خوشی را طی می‌کردم. ترفیع‌ها آغاز به فرارسیدن کردند، شمار بسنده‌ای از آن‌ها چنان به دست آمدند که بصیرت مرا فزونی بخشیدند به‌گونه‌ای که در میانی دهه 1970 من بدین فکر افتادم که شاید بتوانم روزی به اداره این شرکت بپردازم.
بخت با من همراه نبود. بسیاری از همتایان من مرا میخی گرد در سوراخی چهارگوش می‌پنداشتند که بسیار با اوضاع و احوال جنرال الکتریک سازگاری نداشتم. انسانی سخت صادق و رک و راست بودم. صبور و بردبار نبودم و بسیاری مرا سوزنده و آسیب‌رسان می‌پنداشتند. رفتار من با هنجار سازگاری نداشت، به ویژه با میهمانی‌ها و جشن‌هایی که در نوشابه‌فروشی‌های محلی برای پیروزی‌های کسب‌وکار، بزرگ یا کوچک برپا می‌داشتند.
بااین‌همه، همواره فکر می‌کردم که با رج احساسی نزدیک دارم. او به‌ندرت احساسات خود را آشکار می‌کرد، هرگز نشانی از آن به دست نمی‌داد. با این همه احساسی داشتم که او مرا درک می‌کند. به راه‌هایی، ما روح‌هایی به هم وابسته بودیم ما تفاوت‌های خود را گرامی می‌داشتیم و در برخی موضوعه‌ای مهم همانند و شریک بودیم. ما هر دو از تحلیل کردن و رقم و عدد خوشمان می‌آمد و وظیفه‌های خود را به خوبی انجام می‌دادیم. ما هر دو جنرال الکتریک را دوست می‌داشتیم. او می‌دانست که جنرال الکتریک باید دگرگون شود و پذیرفت که من هیجان و هوشمندی چنین کاری را دارم.
من اطمینان ندارم که او از شدت علاقه به من به دگرگونی جنرال الکتریک آگاه بود – ولی پشتیبانی وی برای آنچه من در بیست سال مدیریت شرکت به کار بستم هرگز کاهش پیدا نکرد.
رقابت برای جانشینی رج بی‌رحمانه و پیچیده با موضوعه‌ای سیاسی و خودپسندی‌های عظیم، از آن جمله خودپسندی من بود. رقابتی وحشتناک بود. در آغاز هفت تن از ما از بخش‌های مختلف شرکت در کانون رقابت برای جانشینی رج قرار گرفتیم. او نمی‌خواست که این رقابت عاملی تفرقه‌انگیز و فراگردی بسیار سیاسی باشد که سرانجام چنین شد.
من چند اشتباهی در آن سال‌ها مرتکب شدم که آثار مصیبت باری نداشتند. هنگامی‌که رج هیئت مدیران را برانگیخت تا در 9 دسامبر 1980 مرا به جانشینی وی برگزینند، من بهترین گزینه به شمار نمی‌آمدم. اندکی پس از آشکار شدن برگزیدن من به جانشینی رج، یکی از دوستانم در شرکت جنرال الکتریک، در های‌هو، نوشابه‌فروشی محلی نزدیک به دفتر مرکزی شرکت، از زبان یکی از کارکنان باسابقه ستادی شنید که با تلخ‌کامی می‌گفت: «او بیش از دو سال دوام نمی‌آورد.»
او در این پیش‌بینی 20 سال دور از واقع بود!
در همه سال‌هایی که من ریاست شرکت را داشتم، توجه گسترده رسانه‌ها را به خود جلب کردم – هم خوب و هم بد. ولی یک داستانی طولانی در مجله هفته بازرگانی در آغاز ماه جون 1998 سیلی از نامه‌هایی را پدید آورد که مرا برانگیخت تا این کتاب را بنویسم.
چرا؟ زیرا نوشته این مجله سبب شد تا صدها آدم ناآشنا با من نامه‌های پراحساس و الهام بخشی درباره کار راهه شغلی خود برای من بفرستد. آنان برای کامیاب شدن به فشارهای سازمانی اشاره داشتند که آنان را به خلاف میل خود به سازش وامی‌داشت. آنان ادعای نوشته را که من هرگز در سراسر زمان خدمت خود به تغییر شخصیت خود تن ندادم پسندیده بودند. داستان مجله چنین نشان می‌داد که من توانسته بودم یکی بزرگ‌ترین شرکت‌های جهان را وادارم تا درشان جماعتی که من با آنان رشد کرده بودم عمل کند.
همراه با هزاران تن دیگران، کوشیدم تا درون شرکتی بزرگ فضایی همانند فروشگاه خواروبارفروشی کوچک محله پدید آورم.
البته، واقعیت پیچیده‌تر از آن است. در سال‌های آغاز خدمتم نومیدانه کوشیدم تا با خود صادق باشم، باشکوه دیوانسالاری بجنگم، حتی اگر به ناکامی من در جنرال الکتریک بینجامد. من نیز فشار سنگینی را که برای تغییر خودم به چیزی که نمی‌خواستم باشم، به یاد می‌آورم، گاهی بر این روال به بازی نقش پرداختم.
در یکی از نخستین تجربه‌های خود در نشست هیئت مدیران شرکت در سانفرانسیسکو که اندکی پس از انتصاب من به معاونت ریاست پیش آمد، من با پوشاکی اتو شده آبی تیره، با پیراهنی سفید یقه آهاری و کراواتی قرمز شاد شرکت جستم. در این نشست سخنان خود را به دقت شمرده و برگزیده بیان می‌کردم. می‌خواستم به اعضای هیئت نشان دهم که من خیلی بالغ‌تر از 43 سال عمر و شهرت خود هستم. گمان می‌کنم می‌خواستم مانند یک معاونت ریاست شرکت معمول در جنرال الکتریک باشم.
در پایان نشست، پال آستین، یکی از اعضای باسابقه هیئت مدیران و ریاست هیئت مدیران شرکت کوکاکولا، در میهمانی شام به نزد من آمد و ضمن دست کشیدن به پوشاک من چنین گفت: «جک، این تو نیستی. تو زمانی که خود باشی بسیار بهتر به نظر می‌آیی.»
خدا را شکر می‌گویم که آستین پی برد که نقش بازی می‌کردم – و دلسوز بود که مرا از آن آگاه کرد. کوشش برای نشان دادن چیزی غیر از آنچه هستم می‌توانست برای من مصیبت‌بار باشد.
در 41 سال خدمت در جنرال الکتریک، فراز و نشیب‌های بسیاری داشته‌ام. در رسانه‌های خبری از یک شاهزاده تا یک خوک در نوسان بوده‌ام. به من نام‌های بسیاری داده‌اند.
در روزهای نخست، هنگامی‌که در گروه رو به رشد پلاستیک‌سازی خدمت می‌کردم، شماری مرا مردی وحشی و دیوانه می‌خواندند. هنگامی‌که بیست سال پیش به مدیر ارشد اجرایی شرکت دست یافتم روزنامه وال‌استریت عنوان زد که «کدام جک؟»
هنگامی‌که برای بالا بردن توان رقابتی جنرال الکتریک کوشیدم تا در سال‌های نخست دهه 1980 نیروی کار خود را کاهش دهم، رسانه‌ها مرا «جک نوترونی» نامیدند. هنگامی‌که رسانه‌ها پی بردند که ما در جنرال الکتریک به ارزش‌ها و فرهنگ توجه خود را معطوف کرده‌ایم، کارکنان می‌پرسیدند: «آیا جک نرم‌خویی در پیش گرفته است؟» من به نام‌هایی از این دست خوانده شده‌ام: جک شماره 1 یا شماره 2، جک خدمات، جک جهانی و در سال‌های کنونی جک شش سیگما و جک کسب‌وکار الکترونیکی.
هنگامی‌که کوشیدیم تا در اکتبر 2000 شرکت هانی ول را خریداری کنیم و من پذیرفتم در زمان انتقال در شرکت باقی بمانم، برخی گمان بردند که من با چنگ و دندان به جایگاه مدیر ارشد اجرایی چسبیده‌ام.
این خصوصیاتی که گفته شد چیز اندکی درباره من داشت ولی درباره مرحله‌هایی که شرکت از آن‌ها گذر کرد سخن به فراوانی داشت. حقیقت این است که در درون وجودم، من هرگز به‌راستی دگرگونی زیادی از آن پسری که مادرم در شهر سلیم پرورانده است پدید نیاورده‌ام.
هنگامی‌که این سفر را در سال 1981 آغاز کردم، برای نخستین بار در برابر تحلیلگران وال‌استریت در میهمان‌خانه پیر نیویورک گفتم می‌خواهم که شرکت جنرال الکتریک «رقابت‌انگیزترین شرکت روی زمین باشد». هدف من وارد ساختن روحیه شرکتی کوچک در بدن شرکتی بزرگ بود. من می‌خواستم از یک شرکت صنعتی کهنه سازمانی برپا دارم که دارای روحیه توانمندتر، سازگارتر و چالاک‌تر از شرکت‌هایی باشد که در اندازه یک‌پنجم شرکت ما هستند. در آن زمان من گفتم می‌خواهم شرکتی بیافرینم که در آن کارکنان شهامت آزمودن چیزهای تازه را داشته باشند – جایی که کارکنان با اطمینان بدانند که مرزهای آفرینندگی و تلاش آنان، معیارهای آنان برای برتری‌جویی فردی، تنها سقفی است که بالایی گرفتن و سرعت حرکت آنان را معین می‌کند.
من توان مغزی، توان احساسی و دلیری خود را در هر روز از این سفر که اندکی بیش از 40 سال به درازا کشید و من بحث آن را داشتم تا جزئی از جنرال الکتریک باشم به کار بستم. این کتاب کوششی است تا شما را در این سفر همراه سازیم. در پایان سفر، باور من آن است که ما بزرگ‌ترین کارخانه مردمی را در جهان پدید آورده‌ایم، یک سازمان یادگیرنده با فرهنگ بی‌مرزی.
ولی شما برای خود داوری کنید که آیا ما هرگز به آن مقصدی که در سخنرانی «آرزوی بلند» در میهمان‌خانه پیر در سال 1981 شرح دادم دست یافتیم.
این یک داستان کسب‌وکاری کامل نیست. باور من آن است که کسب‌وکار بیشتر همانند یک تالار غذاخوری درجه‌یک است. هنگامی‌که شما سری به پشت در آشپزخانه می‌زنید، خوراک‌ها به همان خوبی نیست که در ظرف‌های چینی براق روی میز شما چیده می‌شود. کسب‌وکار یک امر آشفته و پر هرج‌ومرج است. در درون آشپزخانه ما، امیدواریم شما چیزی پیدا کنید که به شما یاری دهد تا به آرزوهای خود دست پیدا کنید.
در اینجا انجیل یا راهنمای مدیریت وجود ندارد از سفر من یک فلسفه پدیدار شد. من به شماری از اندیشه‌های زیبا و بنیادی دست یافتم که برای من سودمند بودند که درستی، بزرگ‌ترین آن‌ها بود. من همیشه به رویکرد ساده و سرراست باور داشتم. این کتاب می‌کوشد تا نشان دهد که یک سازمان یا هر یک از ما چه بهره‌هایی به دست می‌آوریم زمانی که دریچه ذهن خود را به اندیشه‌هایی که از هر سو می‌رسد گسترده سازیم.
من پی بردم که شکست می‌تواند اغلب همانند کامیابی معلمی آموزنده باشد.
هیچ خط راستی به سوی آرزوی بلند یا رؤیای کسی کشیده نشده است. من گواه زنده این سخن هستم. این داستان مردی خوشبخت، بی‌بهره از سرنوشتی مشخص و ناهمانند با گونه‌های سازمانی است که توانست فروافتد و به پیش حرکت کند و باقی بماند و حتی در درون یکی از برجسته‌ترین شرکت‌های جهان به کامیابی برسد. با این همه این داستانی رایج در هر شهر کوچک آمریکایی است. من حتی در زمانی که چشمانم به دیدن جهانی که هرگز گمان وجود آن رانمی کردم گشوده شد، از آگاهی ریشه‌های زندگی خود غافل نبودم.
گرچه این داستان بیشتر چیزی است که دیگران انجام داده‌اند – هزاران کارکنان هوشمند، خوداتکا و پر کارمایه‌ای که به یکدیگر یاد دادند چگونه قالب‌های دنیای صنعتی کهنه را در هم شکنند و به سوی ترکیبی تازه از ساختن، خدمات دادن و فن شناسی گام بردارند.

برگرفته از کتاب جک، سخنی از درون دل، نوشته جک ولش

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *