دودلی

دودلی

دودلی

هر چند ریچ می‌دانست بیشتر مدیران عامل از تشریفات ارزشیابی وحشت دارند، اما او از ارزشیابی کارمندانش لذت می‌برد. هر فصل یک بار آن‌ها را ارزشیابی می‌کرد و معتقد بود اگر از سه ماه بگذرد و بازخورد به طرف نرسد، نشانه‌ی آن است که «ما به وظیفه‌ی خودمان عمل نکرده‌ایم». از آنجا که انواع سفرها و تنگی وقت اجازه نمی‌داد بازخوردها به طور خودمانی منتقل شود، ریچ روز به روز قدر جلسه‌های ارزشیابی را بیشتر می‌دانست، حتی اگر برای شنونده خوش خبر نبود. جریان ارزشیابی جمی بندر هم از همین قماش بود.
ریچ تصمیم نداشت با جمی مماشات کند. در گذر زمان دانسته بود در این قضایا بهتر است هر چه زودتر دست به کار شود و به عقب انداختن کار ضرر را بیشتر می‌کند. در آن روز برنامه‌ای برای ارزشیابی مشخص کرده بود و مطمئن بود نتیجه ارزشیابی به صلاح شرکت است.
طبق روال هر ارزشیابی، ابتدا سراغ ریتا، مشاور حقوقی شرکت رفت.
ریتا معمولاً از دیدار ریچ خشنود می‌شد. اما به نظر نمی‌رسید آن روز رئیس نظر خاصی دارد.
– ریتا، می‌خواهم جمی را مرخص کنم، چه باید بکنیم؟
ریتا که متعجب شده بود تبسمی کرد و گفت:
– عجب! چه طور شد که به این فکر افتادی؟ خیال می‌کردم اوضاع دارد رو به راه می‌شود.
– به نظر من که نه. ببین ما در استخدام این آدم اشتباه کردیم، تقصیر خودم بود. می‌دانم که شما همگی خیال کردید که به درد ما می‌خورد، اما وظیفه‌ی من حکم می‌کند مسئله را رها نکنم.
ریتا کمی حیرت‌زده به او نگاه کرد.
راستش من هیچ‌وقت خیال نکردم این آدم وصله‌ی تن این شرکت است. من به تام هم گفتم به نظرم این فرد یک خورده یک طوری است.
ریچ از شنیدن این حرف تعجب کرد، انگار یک تکه‌ی گم‌شده‌ی معمایش را پیدا کرده است.
– من نمی‌توانم به تام سرکوفت بزنم که چرا به دو سه هشدار من توجه نکرده است. تام می‌خواست یک نفر را استخدام کند و خودش را از شر سرپرستی موقت کارگزینی نجات بدهد. من باید حواسم را جمع می‌کردم و نمی‌گذاشتم این وضع پیش بیاید.
به نظر می‌رسید ریتا منتظر شنیدن جمله‌ی بعدی ریچ است، به همین خاطر ریچ گفت:
– به هر حال بعدازظهر نتیجه‌ی ارزشیابی را کف دستش می‌گذارم و سعی می‌کنم شرکت را از این وضعیت نجات بدهم.
شاید به خاطر این‌که همان روز دادنامه‌ای بر علیه یک اخراجی تهیه کرده بود و شاید به خاطر این‌که خودش را در تصمیم تام به استخدام جمی مقصر می‌دانست. ریتا حس کرد باید جلوی رئیس را بگیرد.
– الآن فکرم درست کار نمی‌کند. مطمئن نیستم کارت درست باشد. جمی آرام آرام بهتر می‌شود. از این گذشته تا به حال هیچ تذکر یا اخطاری هم نداده‌ایم.
ریچ با خودش گفت: «مشکل همین است.» بعد افکارش را جمع‌وجور کرد و گفت:
دست بردار. برای من خط‌ونشان وکیلانه نکش. این آدم قائم‌مقام مدیرعامل است. طبق قراردادی که امضاء کرده است هر آن می‌توانیم اخراجش کنیم. در کالیفرنیا بودن چیزی را عوض نمی‌کند.
ریتا خندید.
– می‌دانم. از نظر فنی تو حق داری ولی به نظر من به آدمی در این موقعیت باید فرصت بیشتری داد.
ریچ حالا سرسخت‌تر شده بود.
– بیشتر نه، کمتر. مقام‌های برجسته‌تر فرصتشان کمتر است چون علاوه بر خودشان، دیگران را هم گرفتار می‌کنند.
ریتا متوجه شده بود که حریف رئیس نیست و نمی‌تواند ذهنیت او را عوض کند. این بود که پیشنهادی بینابین داد:
– چطور است به او مهلتی بدهی؟
و چون ریچ متوجه منظورش نشده بود گفت:
– منظورم دادن اخطاری واضح است. به او بگو اگر به سرعت رفتارش عوض نشود عذرش خواسته می‌شود.
ریچ درباره پیشنهاد ریتا فکر کرد، بعد سرش را تکان داد، انگار که چاره‌ای جز پذیرش پیشنهاد او ندارد. ریچ به ریتا اعتماد داشت.
– باشد ولی چیزی عوض نمی‌شود.

برگرفته از کتاب چهار دغدغه مدیران عامل، نوشته پاتریک لنچیونی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *