رویارویی

رویارویی

رویارویی

وقتی ریچ به دفترش رسید جمی منتظرش بود. مثل همه‌ی آدم‌هایی که با خلق‌وخوی ریچ ناآشنا بودند از دیدن دفتر ساده و بی‌آلایش ریچ جاخورده بودند. این سادگی قدر و منزلت رئیس را در چشم جمی پایین آورده بود.
ریچ کنار جمی دور میز چوبی کنفرانس نشست و سر صحبت را باز کرد:
– جمی، حرف‌های امروز من تلخ است.
ریچ خودش را جمع‌وجور کرد و مستقیماً به صورت قائم‌مقام امور پرسنلی خیره شد. جمی که اول جاخورده بود فوراً اعتماد به نفسش را بازیافت.
– تلخ است؟ چرا باید تلخ باشد؟
– چون من از …
ریچ دودل بود. نمی‌خواست از تصمیمش عدول کند.
– از عملکرد و نقش تو راضی نیستم.
بعد تصمیم گرفت دل به دریا زده و حرف آخر را همان اول بزند، گرچه می‌دانست ریتا روش او را نخواهد پسندید.
– شک دارم که به درد این تشکیلات بخوری.
ظاهر جمی قرص و محکم بود. انگار نه انگار! با اعتماد به نفس لبخندی زد و پاهایش را روی هم انداخت و با حالتی متکبرانه گفت:
– بنابراین باید با هم حرف بزنیم. باید این مسئله روشن بشود.
ریچ نمی‌دانست که اعتماد به نفس جمی ناشی از شخصیت اوست یا جنبه‌ی تهدید دارد. این بود که به زحمت حرفش را ادامه داد:
– دلم می‌خواست دلیل زنده‌ای داشتم ولی فکر می‌کنم علت اصلی این وضع رفتار خودت هست. من شک دارم که تو با بقیه‌ی اعضای تیم مدیریت رابطه‌ی جدی و صادقانه داشته باشی و راستش را بخواهی حس می‌کنم نمی‌توانم با تو رابطه‌ی درست و حسابی داشته باشم، منظورم را می‌فهمی؟
بار دیگر به نظر می‌آمد جمی از صراحت بیان ریچ متأثر نشده است. اما واقعاً از درون در تلاطم بود.
– خب، هنوز 6 ماه نشده است ولی برای خودم غیرعادی نیست که هنوز نتوانسته‌ام جای خالی مورین را پر کنم. این کار برای من ساده نبوده است اما این را هم بگویم که از نظر من رابطه‌ی من با تو رابطه‌ی بدی نبوده است. وقتی مقایسه می‌کنم می‌بینم با تو راحت‌تر از مدیرعاملان سابق هستم.
حتی ریچ از ترکش این نوع چاپلوسی مصون نبود. بفهمی نفهمی کوتاه آمد.
– چه خوب! اما انتظار من این است که با اعضای تیم روراست باشی. می‌خواهم آن‌ها حس کنند با تو راحت کار می‌کنند. منظورم این است که اگر اشتباه کردی باید بتوانی اشتباهاتت را به گردن بگیری. ولی حس می‌کنم این خصلت را نداری.
جمی در جواب به دروغ متوسل شد:
– منظورت را خوب درک نمی‌کنم و نمی‌فهمم که این موضوع از کجا آب می‌خورد و باید بگویم که نگرانی تو به حق است.
جمی پس از تظاهر به اندکی تأمل راست نشست و گفت:
– ریچ بهتر است قراری بگذاریم. به من سه ماه مهلت بده. من تازه کارشناس روابط را استخدام کرده‌ام و از حالا به بعد با تیم خودم و با تیم تو بهتر می‌توانم کار کنم.
مکثی کرد ولی نه آن‌قدر که ریچ فرصت جوابگویی پیدا کند.
– و سه هفته‌ی دیگر جلسه برنامه‌ریزی سالانه تشکیل می‌شود. این جلسه فرصتی هست برای من تا روابطم را با بچه‌ها درست کنم و نشان بدهم که چطور آدمی هستم. آن‌وقت سال بعد می‌نشینیم و به این حرف‌ها می‌خندیم.
ریچ انتظار برخورد داشت، اما خود را به دست واکنش عاقلانه‌ی جمی سپرد و پیشنهادش را پذیرفت.
– ولی به شرطی که هر دو هفته یک‌بار پیشرفتت را کنترل کنم و لابد شنیده‌ای که من آدم کم‌حوصله‌ای هستم. اگر قرار باشد روال سابق ادامه پیدا کند معطل نمی‌شوم.
جمی لبخندی زد و با این کار به قدر ممکن آسودگی و خشم خود را پنهان کرد.
– تلاش می‌کنم.
در حالی که برخاسته بود تا از دفتر ریچ خارج شود گفت:
– راستی ظاهراً لیستی که بالای میزت چسبانده‌ای مربوط به همه نمی‌شود، درست است؟
– عمومی نیست ولی محرمانه هم نیست. منظورت همین بود؟
– راستش فکر می‌کردم چطور می‌شود اگر من هم به این لیست توجه کنم به خصوص در این چند ماه آینده.
– عیبی ندارد.
و بعد بدون فکر کردن سعی کرد نوارچسب را از روی کاغذ زرد بردارد.
با صدای بلند گفت:
– پنج سال است دست به آن نخورده است.
اما پیش از کنده شدن آخرین تکه چسب، کاغذ پاره شد. ریچ لحظه‌ای ایستاد، انگار از پاره شدن کاغذ زرد عصبی شده بود. بعد کاغذ را درآورد و به جمی داد.
– بیا، به کارن بگو یک کپی برایت بگیرد.
– تشکر.
جمی کاغذ را گرفت و روانه شد.
ریچ به درستی نمی‌دانست چه احساسی دارد. احساس غریبی پیدا کرده بود. آمیزه‌ای از پشیمانی و گناه. پشیمانی از آن رو که سفره‌ی دلش را پیش کسی باز کرده بود که به او چندان اطمینان نداشت و احساس گناه به خاطر بدبینی بی‌دلیل. اما به محض برگشتن جمی و دادن کاغذ زرد و خروج از دفتر ریچ، آن احساس نیز ناپدید شد.
اما سه هفته بعد، آن احساس، این بار با قوت بیشتر، ظاهر شد.

 

برگرفته از کتاب چهار دغدغه مدیران، نوشته پاتریک لنچیونی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *