عادی کردن روابط

عادی کردن روابط

 

کمابیش شش ماهی می شد که حجمی پیشنهاد قائم مقامی در منابع انسانی را به شرکت گرین ویچ داده بود. به خاطر داشت که وینس گرین پس از آگاهی از استخدامش در تله گراف چه حالی پیدا کرده بود حتا یک بار لیچاری نثار رقیب کرد! و جمی از همان موقع حس کرد نباید شماره تلفن گرین را دور بیندازد. خاطره ی آن لحظه به جمی امید می داد.

مسلماً گرین از صحبت کردن با جمی خوشحال می شد، اولاً به این خاطر که هر دو از تله گراف دلی پر خون داشتند. مهم تر از آن، جمی اطلاعاتی داشت که خیال می کرد گرین مشتاق دانستن آن است.

جمی زمانی زنگ زد که گرین تقریباً دست از کنجکاوی بیمار کونه درباره تله گراف برداشته بود و به این رضایت داده بود که هرگز رقیب را نخواهد شناخت. حالا جمی می خواست بار دیگر او را وارد گود کند.

جمی، سیایت گر همیشه مصمم، با دقت کلماتش را انتخاب کرد:

-وینس، من میدونم حالا وقت این حرفا نیست، حتا اگه با من حرف نمی زدی برام قابل قبول بود( در واقع می دانست قضیه بر عکس است)

اما حالا ک فکر می کنم می بینم کار درستی نکردم. نباید تله گراف رو به گرین ویچ ترجیح می دادم.

جمی می دانست که آن کلمات برای وینس چقدر گوش نواز است.

-چرند نگو. خوشحالم که تماس گرفتی. اونجا اوضات چه طوره؟ البته گرین از شنیدن خبر ناکامی های احتمالی رقیب خوشحال می شد.

-راستش بهتره چیزی که میگم بین خودمون بمونه …

-البته که می مونه، فکرشو نکن.

وینس کمی زود هنگام به او اطمینان خاطر داد.

-راستش اوضاع پر بدک نیست. بی نقص نیست ولی مطمئنم از پس کار بر می آم.

جمی تصمیم گرفت یک راست سراغ اصل مطلب برود.

-راستش دلم می خواد با هات در تماس باشم، ممکنه به این نتیجه برسم که جامو عوض کنم. امیدوارم هنوزم آمادگی صحبت کردن با منو داشته باشی.

گرین حرف مدعی لا ابالی را ناتمام گذاشت.

-گوش بده، خوشحال می شم دوباره باهات حرف بزنم. این جور مسائل همیشه پیش می آد. کارمندای ما میرن تله گراف، کارمندای اونا میان پیش ما. گاهی وقتا نظر آدما عوض می شه.

گرچه هنوز شش ماه بود که جمی در تله گراف کار می کرد اما همان زمان کافی بود که بداند گرین اغراق می کند و به ندرت کسی از تله گراف به گرین ویچ می رود. بااین حال شنیدن حرف های وینس او را آرام کرد.

گرین در دنباله ی صحبت گفت:

-چه طوره هر چند وقت سری به ما بزنی و از حال و روز خودت ما رو با خبر کنی؟

جمی حرفش را تصدیق کرد و پس از تشکر از همدلی گرین، تلفن را قطع کرد .

چند لحظه بعد از تلفن با خود گفت:

«خدای من، حالا چه جوری از شر این جلسه ی سالانه ی برنامه ریزی خلاص بشم؟»

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *