فصل ۶_ وسوسه دوم (۱)

فصل ۶_ وسوسه دوم (۱)

SitePic

اندرو نفس عمیقی کشید.

-از قرار معلوم هوا پسه. این جوری بوش می آد.

-هوا پس نیست، کار یک خورده مشکله. قبلاً هم که گفتم مدیر عامل بودن ساده نیست، سخته، اما یادت باشه……

اندرو کنایه وار حرفش را برید:

-می دونم، ولی کار عجیب غریبی نیست.

-تو که واقعاً اینو قبول نداری، داری؟

-هنوز که نه، ولی بفرما ادامه بده.

چارلی چراغ قوه را طوری روی صندلی کناری گذاشت که نورش سقف سفید واگن را روشن می کرد.

-بسیار خب، فرض می کنیم خیلی در فکر الویت دادن به مقام و منزلتت نیستی و برعکس کاملاً دنبال به ثمر رسوندن شرکت هستی. با همه این حرف ها اگر گرفتار وسوسه ی بعدی بشی بازم شرکت رو تو سراشیبی می اندازی، خودتو هم همین جور.

-این چه جور وسوسه ایه؟

-به جای این که از زیر دستات مسئولیت بخواهی، سعی کنی محبوب القلوب بشی.

اندرو صبر کرد تا اگر چارلی باز هم حرفی دارد بزند، ولی وقتی دید ساکت است گفت:

-همین!؟

-منظورت چیه که می گی همین؟

-منظورم اینه که این مسئولیت پذیری و مسئولیت خواهی این روزا خیلی مد شده، هر وقت یه جای کار عیب می کنه می گن باید پاسخ گوتر بشن یا باید بیش تر احساس مسئولیت کنن.

از قرار معلوم چارلی از رد شدن نظریه اش دلخور نشده بود. اندروادامه داد:

-اما بحث محبوبیت، بحثیه که شاگردای سال آخر مدرسه می کنن.

چارلی فقط لبخند زد.

-گفتم که ساده است!

اندرو که برای ادامه بحث بی تابی می کرد، خنده زنان گفت:

-مطمئن باش من مشکلی به نام مسئولیت خواهی یا محبوبیت ندارم، چه طوره بریم سراغ وسوسه ی بعدی؟

-باشه، ولی اول بگو به چه دلیل از این بابت خاطر جمعی؟

اندرو، با نگاهی حاکی از پشیمانی ساختگی، به توضیح پرداخت:

-اولا که من هفته ی پیش رئیس بازاریابی رو مرخص کردم، من وقتی ناچار بشم از تصمیم گرفتن نمی ترسم.

این حرف ها را با نوعی غرور می زد. چارلی نگاهی بد بینانه داشت:

-که این طور؟

اندرو از دو دلی پیر مرد آزرده خاطر شده بود ولی می خواست بداند در فکر چارلی چه می گذرد.

-به نظرم می آد که قبول نداری؟

چارلی پوزش خواهانه واکنش نشان داد.

-اندرو معذرت می خوام، فکر می کنم اشتباهی پیش امده. اجازه می دی آزمایشت کنم ببینم این وسوسه رو داری یانه؟

-البته، بفرما!

-خب، حالا بگو ببینم این وسوسه رو داری یا نه؟

-البته، بفرما!

-خب، حالا بگو ببینم این یارو مسئول بازاریابی را چرا مرخص کردی؟ اسمش چی بود؟

-تری، اخراجش کردم به خاطر این که کارش رو انجام نمی داد. ده ماه بود که توی شرکت بود و هنوز سوار کار نشده بود. بدون آمادگی توی جلسات می آمد. طرح های تبلیغاتیش بوی نا می داد. نمی تونستجواب قسمت فروش رو بده.

اندرو طوری دلیل می آورد که انگار می خواهد چیزی را به خودش بقبولاند. چارلی بدون این که حرفش بویی از اتهام داشته باشد گفت:

-بنا براین تو چه تصمیمی گرفتی؟

-گفتم که، بیرونش کردم!

-نه، منظورم اینه که در طول این مدت چه کا کردی؟ من مطمئنم که تو در طول این ده ماه و قبل از این که بیرونش کنی باهاش صحبت کرده ای.

-اره، البته. درباره مسئله باهاش صحبت کردم. اما کلاً مثل بقیه باهاش رفتار کردم. البته اینم بگم که من تری رو بیش از بقیه زیر دستام دوست داشتم.

-اما می دیدی که توی هچل افتاده و تلاش خودشو می کنه، مگه نه؟

-آره، رئیس فروش می گفت اون از پس این کار برنمیاد، جواب گوی توقعات فروش نیست و همه ی ما معتقد بودیم که تبلیغات تری به لعنت خدا نمی ارزه.

-به تری چی گفتی؟

اندرو چند لحظه درباره این سوال فکر کرد و بعد گفت:

-نمی دونم. بهش گفتم جنیس (رئیس فروش ) انتظارات بیش تری داره. گفتم به نظر من تبلیغات پارسال از امسال بهتره بوده.

-اون چی گفت؟

-گفت که هنوز جا نیفتاده، این حرفش از نظر من منطقی بود. هنوز تازه وارد حساب می شد.

-و اوضاع بهتر نشد؟

-نه، به همین خاطر ازش پرسیدم پس کی وضع درست می شه و اون گفت ارثیه ای که از مسئول قبلی بازاریابی جا مونده بدتر از چیزی بوده که خیال می کرده. گفت که برای بهبود اوضاع مهلتی بیش تر از پیش بینی اولیه لازم داره.

-آیا در اون مقطع تو کار به خصوصی هم کردی؟ حقوقشو کم کنی؟ مزایاشو قطع کنی؟ یه همچنین کاری؟

به نظر می رسید چارلی دنبال جواب آره می گردد. اندرو اخم کرد.

-نه! نه قطع مزایا و نه کم کردن حقوق هیچ کدوم راه حل درست نبود. اون تازه خانواده شو از اون ور مملکت به این ور مملکت آورده بود.

-بنا براین اگر حدس من درست باشه تو حتا بهش نگفتی شغلش در خطره؟

چارلی جواب را میدانست.

-به هیچ وجه. نمی خواستم عصبا نیش کنم. پیش بینی می کردم اوضاع با مرور زمان بهتر می شه، م من نباید دست به کاری بزنم که کارایی اش رو از دست بده.

-و بعدش؟

-سه هفته بعد بیرونش کردم!

یک لحضه ، فقط یک لحظه، چارلی و اندرو در حالی که جواب اندرو را هضم می کردند به هم خیره شدند؛ و بعد هر دو شروع به خندیدن کردند، خنده ای مجرمانه.

بعد از چند ثانیه چارلی پرسید:

-همین طوری؟ بی معطلی عذرشو خواستی؟

اندرو در حالی که مذبوحانه تلاش می کرد خنده مجرمانه را از چهره خود بزدایند، در لاک دفاعی رفت:

-نه البته که نه. فروش هنوز از برنامه عقب بود. تری ماه پیش یه آگهی وحشتناک توی یو.اس.ای تو دی چاپ کرد. اعضای هیئت مدیره به من زنگ می زدند که تو قسمت بازاریابی چه خبر شده. این بود که دیدم وقتشه و تصمیم خودمو گرفتم.

-تری از تصمیم تو جا خورد؟

-آره، آره. باورم نمی شد.یه لحظه به نظرم اومد که اشک تو چشاش جمع شده. یه چیزی هم به من گفت…..

-چی؟

-که روحش خبر نداشته، که باید می دونسته تو هچل افتاده. می خوام بگم که در تمام جلسات مدیران درباره لزوم بهتر شدن وضع تبلیغات صحبت می کردیم، ولی کوچک ترین تغییری به وجود نمی آمد.

ابروهای چارلی درهم رفت. جوری با چشم های نیمه بسته نگاه می کرد که انگار با چیزی که در ذهنش می گذرد در کلنجار است.

-مگه عیب داره؟

چارلی او را با نام رسمیش خطاب کرد و گفت:

-اندرو …. می خوام باهات خشک وخشن حرف بزنم. عیبی که نداره؟

-نه.

ام این بار اندرو نمی دانست چارلی چه در سر دارد.

چارلی با لحنی شماتت آمیز پرسید:

-چرا به تری نگفتی اگر وضع بهتر نشد عذرشو می خواهی؟

-قبلاً بهت گفتم، ما در تمام جلسات مدیران درباره بهتر شدن…

چارلی حرفش را قطع کرد.

-آره، می دونم. درباره ضرورت بهتر شدن تبلیغات صحبت کردین. اما این فرق می کنه با این که به طرف بگی ممکنه کارشو از دست بده.

معلوم بود که اندرو از این جور سوال های چارلی دلخور شده اما پیر مرد دست بردار نبود.

-اگه همین فردا هئیت مدیره عذر تورو بخواد جا نمی خوری؟

این پرسش تیری بود که به هدف خورد و باعث شد اندرو تشر زنان به چارلی بگوید:

-یه همچین کاری واقعاً پررویی می خواد. هئیت مدیره قصد اخراج منو نداره.

پیر مرد دستش را بالا برد و اندکی سرش را پایین آورد.

-عذر می خوام. منظورم این نبود که اون واقعاً می خوان یه همچین کاری بکنن، فقط….

اندرو به سرعت خودش را جمع و جور کرد و به میان حرف چارلی دوید.

-منظورتو می فهمم، ازت معذرت می خوام. نصفه شبه و من خیلی تحت فشار بودم و…

حرفش را دنبال نکرد، انگار حرف هایش نه کشیده بود. هر دونشستند و به تاریکی بیرون قطار خیره شدند. سرانجام اندرو سکوت را شکست.

-بالاخره چی می خوای بگی؟

-مهم نیست، واقعاً نمی خوام با حرف های من از کوره در بری.

-تو منو عصبانی نمی کنی، خوبه که گاهی هم از این حصار امن خودم در بیام، اینو یه جای خونده ام.

هر دو خندیدند.

-چارلی حرفتو بزن.

-باشه، داشتم می پرسیدم چه حسی پیدا می کنی وقتی بفهمی هیئت مدیره تصمیم داره عوضت کنه، بدون این که به تو بگه؟

اندرو حالا متوجه سوال شده بود.

-خب، مسلماً خوشم نمی آد. اما واقعیت اینه که این اتفاق همیشه می افته. هیئت ها به مدی عاملا اخطار نمی دن و نصیحت نمی کنن. اونا مدیر و بالا دست مدیر عاملا که نیستن. نقششون بیش تر نقش نظارتیه، نه چیز دیگه.

-راست می گی. اما تو مدیر تری بودی!

اندرو ضمن این که چشم هایش را می مالید در حرف پیر مرد تامل کرد.

-بد نیست تو هم بدونی که من خودم رو واقعاً مدیر تری نمی دونستم. من خودمو مدیر جنیس، فیلیپ، تام، ماری، یا بقیه کسایی که توی تیم من هستن نمی دونم.

-محض رضای خدا بگو چرا نمی دونی؟

-واسه این که همشون بالغن و تو کاری که می کنن تخصص دارن. من کیم که به اون ها بگم کارشون رو چه جوری انجام بدن؟

در چهره چارلی لبخندی پدرانه و حاکی از آگاهی نقش بست.

اندرو متوجه نظر مخالف چارلی شد و سرانجام طاقت نیاورد . این بار سریع تر و با قدرت بیش تر توضیح داد که:

-باشه، باشه چارلی. بهت میگم چرا هیچ وقت به تری نگفتم ممکنه کارش رو از دست بده. اولاً ده سال از من بزرگ تره. گفتن این که ممکنه اخراج بشی، اون هم بهکسی که آدم وقتی نگاهش می کنه یاد عموش می افته، همچنین راحت هم نیست. ثانیاً، اطلاعات اون آدم در بازاریابی خیلی خیلی بیش تر از منه. خب من چه طور می تونم بهتر از اون تصمیم بگیرم؟ آخه من تو رشته مهندسی برق درس خونده ام؛ و سوم، تری در تیم من تنها کسی بود که میتونستن درباره فشارهایی که به من وارد می شد باهاش حرف بزنم و دردل کنم. شاید این آدم بیشتر از بقیه هوای من رو داشت. هیچ وقت نمی خواستم مشیر ومشار خوبی مثل تری رو از دست بدهم.

-پس تو خیال کرده بودی اگر قصدت رو بهش بگی، دیگه دوستی سابق از بین می ره و دیگه محرم تو نیست؟

اندرو، سرکی تکان داده و بنا براین چارلی دنباله کار را رها نکرد.

-می ترسیدی بی طرفدار بشی؟ محبوبیتت از بین بره؟

-دست وردار. من این بیچاره رو اخراج کردم.

چارلی یک باره کمی هیجان زده شد.

-آره؛ و حالا دیگه مجبور نیستی با طرف سر وکله بزنی، درست میگم؟

مسئولیت خواستن از آدما و دوباره سر وکله زدن با اون ها یه چیزه و بیرون کردن اون ها و فرار کردن از دیدن مجدد اون ها و حرف زدن یه چیز دیگه است.

اندرو، گیج و بهت زده نشسته بود و سعی می کرد حرف های چارلی را هضم کند . حتا خود چارلی هم از صراحت لحنش جا خورده بود.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *