وسوسه اول

وسوسه اول

وسوسه

وسوسه

 

اندی بگو ببینم بهترین روز زندگانی شغلی تو روزی بوده؟

اندرو می خواست به پیر مرد بگوید مرا اندی صدا نکن. از دوران دانشکده سعی کرده بود کسی او را به این نام صدا نکند، اما فکر کرد ارزش جرو بحث را ندارد. کوتاه آمد.

– منظورت چیه؟

چند لحظه ای فکر کرد و بعد گفت:

-چرا؟

اندرواز این سوال یکه خورد.

-چارلی جان در زندگی شغلی آدم ها مدیر عامل شدن خیلی مهمه، من بیست سال زحمت کشیدم تا به این مقام رسیدم!

ظاهراً چارلی به جواب اندرو توجه نکرد، چون پرسید!

قبول ، غیر از اون روز چه روزی رو بهترین روز زندگی شغلی ات می دونی؟

اندرو نفسی تازه کرد و به شرح روزی پرداخت که به مقام معاونت مدیر عامل منصوب شده و برای اولین بار در زندگی، حقوقش« شش رقمی» شده بود.

چارلی بفهمی نفهمی سرش را تکان می داد جوری که انگار جواب سوال را از قبل می داند.

-اندی، قبول. نمی خوام توی ذوقت بزنم ولی…..

اندروحرفش را قطع کرد:

-راحت باش، توهم مثل بقیه هر چی دلت می خواد بگو.

و لبخند تلخی بر لبانش نقش بست.

پیر مرد به جلو خم شد و دستش را روی زانوی اندرو گذاشت.

-گمون می کنم گرفتار وسوسه ی اول شده ای، نجات از دست این وسوسه از چهار تای دیگه سخت تره.

اندرو هر قدر هم تلاش کرد با یک لبخند سرو ته قضیه را هم آورد اما اعتبار و اصالت حرف های پیر مرد اجازه نمی داد به اندازهای او بی اعتنایی شود. پس با خوش رویی و به شکلی که چارلی متوجه نگرانیش نشود گفت:

-چارلی این چه وسوسه ایه؟ بی رو درواسی اگر درد بی درمونه بگو، یعنی من درست بشو نیستم؟

تلاش اندرو برای مزه پراکنی چارلی را از بین نبرد.

-نمی دونم، شاید. بعضی ها به درد مدیر عاملی نمی خورن.

اندرو، حالا جدی تر، گفت:

-خیلی خب، چه دلیلی دااری که خیال می کنی من گرفتار وسوسه ی اولم؟

چارلی، مثل پزشکی که بر بالین بیمار ایستاده و تشخیص می دهد بیمار گرفتار سرطان است، کمی سکوت کردو سپس گفت:

-راستش مطمئن نیستم ولی به نظرم تو بیش تر به فکر حفظ شان و منزلت خودتی تا به فکر این که شرکت به جایی برسه.

اندرو مات و متحیر مانده بود و همین سرگشتگی، چارلی را به دنبال کردن نظرش واداشت.

-می خوام مثالی بزنم.

چارلی لحظه ای به سقف قطار خیره شد و سپس گفت:

-مثال من اینه، فرض کن من از یه سیاست مدار، یا حتا از رئیس جمهور آمریکا، همین سوالی رو بپرسم که از تو پرسیدم،« آقای رئیس جمهور بزرگ ترین روز دوران شغلی شما چه روزی بوده؟» رئیس جمهور چه جوابی می ده؟

اندرو شانه ها را بالا انداخت.

-یا این که فرض کن همین سوال رو از رئیس یک سازمان غیر انتفاعی یا حتا از مربی یه تیم بسکتبال حرفه ای بپرسیم.

حوصله ی اندرو از حالت ابهام گونه ی حرف های پیر مرد کم کم سر می رفت.

-چارلی می خواهی به چه نتیجه ای برسی؟

-فرض کن رئیس جمهور آمریکا در جواب ما بگه بزرگ ترینن روز دوران کارش روز انتخاب خودش یا روز تحلیف بوده، یا رئیس سازمان غیر انتفاعی بگه پر افتخار ترین روز، روزی بوده که از دولت کمک مالی گرفته؛ یا مربی تیم بسکت بگه عالی ترین روز، روزی بوده که با تیم قرارداد بسته.

اندرو گره به ابرو انداخت.

-راستشو بخوای از نظر من همه ی این جواب ها واقع بینانه است.

-زیادی واقع بینانه است و مشکل همین جاست!

به نظر می رسید اندرو هنوز گیج است، این بود که چارلی با لحنی آرام تر گفت:

-می دونی وقتی این سوالو از پدرم کردم چی جواب داد؟

اندرو سرش را به نشانه نفی تکان داد.

-گفت « درست نمی دونم ولی یکی از این دوروزه : روزی که راه آهن شبکه های قطار های مسافری را تا غرب می سی سی پی برد، یا روزی که راه آهن به سود نشست.»

چارلی حس رد اندرو را به فکر واداشته بنا براین حرف هایش را دنبال کرد.

-می دونی رئیس جمهور آمریکا اون قدر که از انجام یه کار بزرگ احساس افتخار نمی کنه؛ و رئیس سازمان غیر انتفاعی وقتی احساس غرور می کنه که از اون کمک های مالی درست استفاده بشه؛ و هیچ مربی بزرگی تا حالا نگفته بزرگ ترین روز زندگیش روزی بوده که به استخدام فلان تیم در آمده؛ هدف و افتخار مربی های بزرگ، کمی با چارلی سرشاخ شود.

-پس تو می گی آدما نباید از رسیدن به پله های بالاتر در زندگی شغلی خوشحال بشن و افتخار کنن؟

چارلی لبخندی زد.

-البته که می تونن خوشحال بشن، اما نه به اندازه ی وقتی که کاری انجام میدن؛ در واقع مدیر عاملا ی بزرگ همیشه غرق در این فکرن که باید دستاوردی داشته باشن، انگیزه شون اینه: موفقیت خودش باعث موفقیت در کار بشه؟

خیلی از مدیرعاملاً منیت دارند، خودخواهن.

به نظر می رسید چارلی گیر افتاده، اما این وضع بیش از لحظه ای طول نکشید.

-درسته، منم فکر می کنم مدیر عامل باید منیت داشته باشدو باید این منیت محرکش باشه.

اندرو از این که می دید چارلی یک بار هم نظر او را تصدیق کرده احساس آرامش کرد، اما آرامش او چندان نپایید.

-اما این انگیزه باداوام نیست و بعد از مدتی از بین می ره.

-به چه دلیل؟

-واسه این که به محض این که خود خواهی اونا ارضا بشه، می رن دنبال این که از موقعیت جدید خودشون بهره برداری کنن. ساعات کارشونو کم می کنن، دیگه نگران عملکرد شرکت نمیشن یا کم تر می شن؛ و بیش تر دنبال بالا بردن سطح راحتی و منزلت خودشون می رن.

اندرو سرش را به نشانه تصدیق حرف های چارلی مختصر تکانی داد. نگهبان دنباله صحبت های خودش را گرفت.

-البته وقتی معلوم بشه شرکت توی سراشیبی افتاده و در نتیجه شان و مقام مدیر عامل هم در خطره، ممکنه بازم از جون و دل کار کنه. اما نه به خاطر وضعیت شرکت، این آدم واقعاً فقط نگران خودشه.

چارلی بعد از این حرف سوال مهم دیگری پرسید؛ و البته تا جایی که امکان داشت مودبانه:

-اما ممکنه بگی چرا امشب تا دیر وقت سر کار مونده بودی؟ آخه نمی شه قبول کرد تو هر شب ت این موقع سر کار بمونی.

اندرو جواب داد:

-نه، نه، معمولاً من ساعت هفت خونه ام، اما فردا جلسه هیئت مدیره داریم و اوضاع هم خیلی به مراد نیست.

اندرو که تا به حال متوجه نظر چارلی نشده بود به فکر رفت انگار رفته رفته متوجه منظور چارلی می شود. فکر کرد حالا وقتش رسیده که موضوع صحبت را عوض کنند ولی کوتاه آمده و نرم شد.

-چارلی، حرفت قبول، می تونم بپذیرم. قبول می کنم که گاهی وقتا یه مدیر عامل ممکنه وسوسه بشه حفظ مقام خودشو در صدر الویت های شرکت بذاره، نصیحت تو خوبه، سعی می کنم در مورد خودم اجراش کنم.

اندرو از این که با بلند نظری میدان را به چارلی سپرده بود خشنود است.

گرچه چارلی هم دیگر حالت تهاجمی نداشت.

اما طولی نکشید چارلی او را از این خوش خیالی در آورد:

-اما اشتباه نکن، غلبه کردن به این وسوسه کار آسونی نیست، خیلی سخته؛ گاهی تابع اینه که تو چه شخصیتی داری. و گیرم که بتونی از پس وسوسه ی اول بر بیایی با چهار تا وسوسه ی دیگه چه کار می کنی؟ اون وسوسه ها هم می تونن کلک آدم رو بکنن.

برگرفته از کتاب پنج وسوسه مدیران عامل

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *