چهار دغدغه مدیران 2 – دو مدیرعامل

چهار دغدغه مدیران 2 – دو مدیرعامل

چهار دغدغه مدیران

ریچ اوکانر و وینس گرین از چند جهت مثل هم بودند. آن‌ها علاوه بر این‌که مدیرعامل شرکت‌های معتبر مشاوره فنی در منطقه‌ی خودشان بودند، آراسته، برازنده و دوست‌داشتنی بودند. هر دو خستگی‌ناپذیر، در رقابت جنگنده و در همسری و پدری، وفادار و متعهد بودند.
از قضا هر دو هم‌زمان در دانشکده بازرگانی برکلی وابسته به دانشگاه کالیفرنیا درس خوانده بودند. وینس پیش از دانشگاه در یک شرکت معتبر مشاوره مدیریت کار کرده بود. در دو سالی که در دانشکده بازرگانی درس خوانده بود بازار سهام را به دقت مطالعه کرده و با اهالی کسب‌وکار رفت‌وآمد می‌کرد. گزارش‌های تحلیلگران را تا جایی که دسترسی داشت می‌خواند. او در بین همکلاسی‌ها با نمره بالا فارغ‌التحصیل شد.
معدل ریچ هم خوب بود ولی روی‌هم‌رفته زندگی بی‌سروصدایی داشت. برای کسب درآمد بیشتر پیش‌خدمتی می‌کرد و شاگردان دبیرستانی را درس می‌داد و وقتی کار نمی‌کرد و سر کلاس هم نبود در آزمایشگاه روان‌شناسی پیدایش می‌کردند. نامزدش در آنجا کار می‌کرد. به دلیل این‌که بیشتر وقتش را خارج دانشکده می‌گذراند به اندازه دیگران نتوانست با همشاگردی‌ها دوستی و رابطه‌ی نزدیک پیدا کند.
وقتی وینس چند سال بعد از پایان دوره دانشکده تصمیم گرفت شرکت مشاوره‌ای در آن منطقه درست کند هیچ‌کس «تعجب» نکرد. وقتی ریچ دو ماه بعد همان کار را کرد کسی «توجه» نکرد!
موقعیت برای راه‌اندازی شرکت مشاوره فنی دلخواه بود و هر دو شرکت در سه سال نخست فعالیت به خوبی رشد کردند. هر یک از آن دو مدیرعامل گمان می‌کرد سخت‌کوشی، خرده‌ای بخت و توجه کامل به ریزه‌کاری‌ها سبب موفقیت شرکت او شده است.
هر دو نفر به‌طور منظم از چندوچون قراردادهای جدید شرکت‌های یکدیگر در حوزه‌ی مشاوره با خبر می‌شدند. می‌دانستند هر دلار پول کجا خرج می‌شود، هر یک از کارفرمایان چقدر بدهکار است و کدام رقیبان در مناقصه‌ی کدام پروژه‌ها شرکت کرده‌اند.
در این دوران ریچ و وینس با هم رابطه‌ی دوستانه، هرچند دورادور، داشتند. گرچه آن زمان‌ها به یکدیگر احترام می‌گذاشتند می‌دانستند که اگر غفلت کنند طرف دیگر کار را از دستشان می‌گیرد، بنابراین هشیار بودن مبادا رشته کار از دستشان در برود.
هیچ‌یک از دو شرکت، برتری محسوسی بر دیگری نداشت و کارهای مشاوره فنی در آن منطقه به نوعی بین این دو رقیب قسمت می‌شد. وینس بدش نمی‌آمد بگوید شرکت‌های آن‌ها نوعی موازنه را بین خود حفظ کرده‌اند و همین موازنه همزیستی آن را میسر و حتی دلپذیر کرده است.
تا اینکه اتفاقی افتاد.
معلوم نشد چه اتفاقی افتاد که یک‌باره تله‌گراف از رقیبش جلو افتاد. وینس پیش از آن‌که بفهمد چه اتفاقی دارد می‌افتد، از اینکه می‌دید شرکتش در خیلی از مسائل از رقیب عقب افتاده و از رقابت عاجز شده روز به روز سرخورده‌تر می‌شد.
چیزی که آن موقع نمی‌فهمید این بود که با وجود مشابهت‌ها، یک‌باره ریچ اوکانر و او دو مدیرعامل کاملاً متفاوت شده بودند.

برگرفته از کتاب چهار دغدغه مدیران، نوشته پاتریک لنچیونی

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *