چهار دغدغه مدیران 3 – چاره‌جویی در اوج بیچارگی

چهار دغدغه مدیران 3 – چاره‌جویی در اوج بیچارگی

چهار دغدغه مدیران

آن اتفاق در شبی پیش آمد که ریچ در دفتر کار خانگی‌اش نشسته و به فکر افتاده بود که شرکت محبوب سه ساله‌اش را بفروشد
چیزی نمانده بود که زیر فشار تلاش برای ایجاد موازنه بین خانواده و کسب‌وکار موفق اما پردردسرش وا بدهد. به نظر می‌رسید هرماه که می‌گذرد باید میزان اطلاعاتش بیشتر شود – اطلاع از گزارش‌های تحلیلی مربوط به رقابت، وضعیت کارفرمایان – در حالی که برای گردآوری و مطالعه‌ی این اطلاعات فرصت کافی نداشت. اما ریچ به خودش می‌بالید که زیر و روی شرکتش را می‌شناسد و همیشه به نحوی بر آنچه درون شرکت می‌گذرد آگاه است.
وقتی سومین بار پیاپی نتوانست در بازی‌های لیگ کوچک حضور یابد رفته‌رفته مسائل برایش روشن شد. جان او و همسرش از برنامه‌های فشرده‌ی غیرقابل‌کنترل به لب آمده بود و هر چه ریچ تلاش می‌کرد امیدی از بهبود وضع نمی‌دید. به نظر می‌رسید فروختن شرکت و مشغول شدن به کاری کم زحمت تر تنها راه خلاصی از فشار سهمگین است که بر ریچ و خانواده‌اش وارد می‌شد. اما شرکت چنان به‌صورت بخشی از زندگانی ریچ درآمده بود که نمی‌توانست به همین سادگی تصمیم به فروش آن بگیرد. بنابراین تصمیم گرفت کاری کند: تصمیم می‌گیرد سه ماه پشت سر هم ساعات کار هفتگی خودش را به پنجاه ساعت کاهش دهد و به‌این‌ترتیب، در مقایسه با هفته‌ای بیش از هفتاد ساعت کار، کمی فرصت پیدا می‌کند تا به خانواده بپردازد. پس از این مدت اگر در شرکت نشانه‌ی ناتوانی و گرفتاری پیدا شد آن‌وقت شرکت را می‌فروشد.
در ماه اول به جان کندن افتاد، بیشتر وقت‌ها عهدی را که با خود بسته بود زیر پا می‌گذاشت و کارها را به خانه می‌آورد. تلاش می‌کرد همان مسئولیت‌ها را در زمانی کمتر انجام دهد. به نظر می‌رسید عقب‌افتادگی‌ها بیشتر می‌شود. هم خانواده و هم مدیران شرکت از این تغییر ناراضی بودند، تغییری که علت واقعی آن را نمی‌دانستند.
این چنین بود که در یکی از آن شب‌های بلند و تلخ، درحالی‌که در دفتر کار خانگی‌اش نشسته بود و فکر می‌کرد تصمیمی گرفت که کارش را، شرکتش را و زندگانی‌اش را برای همه‌ی عمر تغییر داد.
ریچ در آستانه‌ی تسلیم شدن به فکر واگذاری شرکت، تصمیم گرفت برای موفقیت یک‌بار دیگر، بار آخر، در اوج ناتوانی و بیچارگی چاره‌اندیشی کند. او به جای زیرورو کردن برنامه هفتگی، برای یافتن و حذف کارهای کم‌اهمیت، تصمیم گرفت طبیعت مسئله‌ی خود را وارونه کند. بر بالای یک ورق کاغذ سؤالی نوشت:
تنها کاری که من برای شرکت می‌کنم و مهم‌تر از کارهای دیگر است کدام است؟
کم‌وبیش یک ساعتی به آن پرسش خیره شد. هیچ پاسخی به ذهنش نرسید. بعد یک‌باره شروع کرد به خندیدن به خودش. پیش خودش گفت: از قرار معلوم یک‌خرده خل‌وچل شده‌ام ها!
اما راهی که ریچ در پیش گرفته بود غیرعاقلانه نبود. در واقع علت خنده‌ی او تا حدی احساس پوچی تا اندازه‌ای به دلیل سادگی و کمی هم به سبب دل آگاهی بود. وقتی درستی روشی که در پیش گرفته بود کاملاً برایش معلوم شد، فکری را که در سر داشت به صفحه‌ی کاغذ منتقل کرد.
تقریباً بعد از دو ساعت، ریچ دست از این تصمیم برداشت که فقط یک حوزه را به عنوان حوزه‌ی مهم تشخیص دهد. او کارهای مهمش را به چهار دسته‌ی اصلی، به چهار فعالیت، تقسیم کرد و آن‌ها را بر یک برگ کاغذ اداری زردرنگ نوشت.
آن را در کیف‌دستی‌اش گذاشت و با نوعی هیجان، نوعی احساس آرامش و امیدی که در این سه سال هرگز طعم آن را نچشیده بود، به بستر رفت.

برگرفته از کتاب چهار دغدغه مدیران، نوشته پاتریک لنچیونی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *