چهار دغدغه مدیران 6 – خفته بر دروازه

چهار دغدغه مدیران 6 – خفته بر دروازه

چهار دغدغه مدیران

برخلاف باور بیرونی‌ها – رسانه‌ها، رقیبان، حتی دوستان – حفظ موفقیت ریچ آن‌طور که به نظر می‌رسید آسان نبود. حتی حالا که بهتر از قبل سوار برنامه‌اش شده بود. باز هم بایستی همیشه به فهرستش نگاه کند و خودش را در یک یا چند فعالیت غوطه‌ور کند. این رژیمی بود که خودش با میل پذیرفته بود.
اما هر انسانی خسته می‌شود و اوکانر پس از هشت سال گرداندن چرخ شرکت حالا خیلی خسته به نظر می‌رسید.
بنابراین تا حدی در اثر فشار همسرش، تصمیم گرفت شش هفته‌ای از محیط کار دور شود و به لیک تاهو برود. نه ایمیلی، نه تله‌کنفرانسی. تنها پیوند او با محیط کار یک تماس پانزده دقیقه‌ای خواهد بود که تام گیون مدیر قابل‌اعتماد عملیات هر هفته با تلفن خواهد گرفت.
وقتی بعد از سه روز تام تماس گرفت، ریچ دانست باید مسئله‌ی مهمی پیش آمده باشد.

  • از این بابت معذرت می‌خوام، می‌دونم قراره فقط سه‌شنبه‌ها زنگ بزنم اما می‌خوام برای انجام یک کار فوری ازت اجازه بگیرم.

ریچ زیر جلکی از تماس تام خوشحال شده بود. او هنوز هم از فکر این که مدتی به این طولانی از محیط کار دور بماند دچار دل‌شوره می‌شد. سر به سر همکارش گذاشت:

  • از من معذرت نخواه، از لورا معذرت بخواه. اگه بفهمه من دارم با تو حرف می‌زنم، کلکت رو می‌کنه.

تام خندید:

  • باشه، خلاصه می‌کنم. من خیال می‌کنم بالاخره جانشین مورین رو پیدا کرده‌ایم و می‌خوام پیشنهادی بکنم. این همون آدمیه که هفته‌ی پیش از رفتن، از سیاتل زنگ زد و تو باهاش حرف زدی.
  • اما من پنج شش هفته نمی‌تونم اونو ببینم. لابد یادت نرفته ما با هم قرار گذاشتیم که …

تام آماده بود، هر جا صحبت‌ها خلاف میلش بود آن را قطع کند. این عادتی بود که با وجود تلاش بسیار، نتوانسته بود از شر آن راحت شود. هیچ‌کس هم به رویش نمی‌آورد.

  • اما ریچ، من فکر می‌کنم این یه موقعیت استثنائیه. این آدم فوت و فن راست و ریس کردن امور کارگزینی رو بعد از تملک می‌دونه و رزومه‌ش تو این کار از من و تو بهتره. از دو جای دیگه هم دعوت به کار شده، از جمله از گرین ویچ، بنابراین باید بجنبیم و در ضمن جوئل که توی مناونچرز کار می‌کنه می‌گه این آدم به درد بخوره.

هیچ‌یک از این استدلال‌ها ریچ را متقاعد نکرد.

  • اولاً، واسه‌ی من اصلاً مهم نیست که گرین ویچ دعوت به کارش کرده یا یه شرکت دیگه. و ثانیاً، تو نظر منو درباره‌ی این جور مسائل می‌دونی به خصوص درباره‌ی استخدام کسی در این مقام. باید منو ببخشی ولی چاره‌ی دیگه‌ای نیست. باید صبر کنه.

ریچ عادت کرده بود هر از گاهی با تام و دیگر همکاران نزدیک، بر سر مسائلی از این دست، سرشاخ شود. و بابت این کشمکش ککش نمی‌گزید. اما در این ماجرا موضوع دل‌خوش کننده‌ای هم بود. ریچ می‌دانست این وظیفه‌ی تام است که هر چه زودتر جانشین مورین را پیدا کند و وظیفه خودش این است که حافظ فرهنگ شرکت باشد و کسب اطمینان از شایستگی و تناسب مدیران نامزد استخدام در شرکت از جمله‌ی کارهایی است که باعث حفظ فرهنگ شرکت می‌شود. همه هم از دقت و موازنه‌ای که ریچ در این قضیه ایجاد می‌کرد راضی بودند، حتی اگر گه گاه برخوردهای سازنده هم پیش می‌آمد.
تام بار دیگر تلاش کرد رئیس را قانع کند، بنابراین به‌طور شمرده درخواستش را مطرح کرد:

  • ریچ، می‌دونی که من از اهمیت نقش تو در مصاحبه با متقاضیان استخدام خبر دارم. اما حالا که نمی‌خواهیم مدیرعامل استخدام کنیم یا قرار نیست همیشه وضع همین جور باشه. این بابا رئیس کارگزینیه و ما هم نمی‌تونیم به این زودی‌ها آدمی مثل اون پیدا کنیم.

شاید به این خاطر که با خانواده‌اش در مرخصی بود، اما اولین بار بود که ریچ اوکانر سرسختی نشان نمی‌داد. پرسید:

  • بقیه چی می‌گن؟ چه نظری درباره‌ی این بابا دارن؟

تام ذوق‌زده از امید گشایش، تحریک شد کمی گزافه‌گویی کند:

  • همه پسندیدنش. باور نمی‌کردن رزومه‌اش تا این حد خوب باشه. و با توجه به بحث تملک سال آینده، که تا چند ماه دیگه انجام می‌شه، فکر می‌کنن به درد می‌خوره.

تام سه ماه بود خودش به طور موقت کارگزینی را سرپرستی می‌کرد و در آن مدت نتوانسته بود جانشینی مناسب برای رئیس قبلی آنجا پیدا کند. تصمیم گرفت به ریچ نگوید که ریتا، مشاور حقوقی تله گراف، هنوز این آدم را ندیده است. اما از همه چیز مهم‌تر این بود که واقعاً عیب و نقصی در این آدم نمی‌دید.

  • بحث چیزای فرهنگی چی می‌شه؟ لابد هر سه شرط رو داره، مگه نه؟

لازم نبود ریچ درباره‌ی اهمیت اصول فرهنگی شرکت به مدیر عملیاتش چیزی بگوید. هر کارمندی که چند ماهی در شرکت کار کرده بود می‌دانست صرف‌نظر از سابقه‌ی کار و مهارتش، سه خصلت یا سه شرط داشته که وارد شرکت شده: فروتنی، اشتیاق و زیرکی.
تام کمی این پا آن پا کرد:

  • فکر می‌کنم آره، داره. آره داره.

ریچ نیمه خندان، نیمه جدی گفت:

  • دست وردار تام، این چه جور حرف زدنه؟ بالاخره شرایط ما رو داره یا نداره؟
  • راستش هر کسی که تا حالا اونو دیده می‌گه خیلی زرنگه.
  • یعنی کم‌اهمیت‌ترین شرط …
  • درسته. و از بابت اشتیاق، با توجه به سابقه‌اش از نظر کار کردن مثل قاطر می‌مونه. در شرکت قبلی مجبور می‌شدن به زور بفرستندش خونه.

ریچ لزوماً در کارکنان دنبال چنین خصلتی نبود اما وجود این خصلت ضرری هم نداشت.

  • از بابت فروتنی چه طور؟

تام سینه‌ای صاف کرد و گفت:

  • ما فکر می‌کنیم متواضعه. سابقه‌اش رو دیدیم ولی چیز منفی توش ندیدیم.

تام تلاش می‌کرد مصداق‌های بیشتری از درستی نظریه‌اش ارائه کند.

  • ما با یه نفر که زیردستش کار می‌کرده، و احتمالاً پیش ما می‌آد، صحبت کردیم می‌گفت خیلی متواضعه. ضمناً همین آدم ممکنه بتونه پست «ارتباط داخلی» رو که خودت صحبتش رو می‌کردی، اداره کنه.

ریچ به شگردهای متقاعد‌کننده‌ی تام اعتنا نکرد.

  • وضع مصاحبه‌اش چه طور بود؟ بردیش به لنگرگاه؟

ریچ دوست داشت متقاضیان استخدام را ، به شرطی که در همه‌ی آزمون‌ها قبول شده باشند، به جایی جز دفترش ببرد، جایی بیرون شرکت و ببیند واکنش آن‌ها چیست. لنگرگاه را شلوغ و بی‌نظم کرده بود و همین باعث می‌شد آدم‌های غیرواقع بین در آن محیط عصبی شوند.
تام اعتراف کرد:

  • نه، نبردمش. آخه برای همه مصاحبه‌ها چهار پنج ساعت بیشتر وقت نداشتیم. اما از قرار معلوم همه پسندیدنش.

پسندیدن یا نپسندیدن دیگران برای ریچ مهم نبود. می‌دانست بیشتر آدم‌هایی که به این حد و مقام می‌رسند به تجربه یاد گرفته‌اند در مصاحبه چه طور خودشان را عرضه کنند که پسند شوند.

  • ریتا چی می‌گه؟

مو بر بدن تام سیخ شد.

  • ریتا امروز شرکت نیومد، سرش به قدری شلوغ بود که حتی نتوانست تلفنی هم با طرف صحبت کنه.

ریچ ساکت بود. همین سکوت، تام را تحریک کرد موضوع را جلو ببرد.

  • گوش بده. هر دوی ما می‌دونستیم که جانشین پیدا کردن برای آدمی مثل مورین غیرممکنه. من و تو تلاش می‌کنیم فکر بازنشستگی رو از از سر مورین بندازیم ولی نمی‌تونیم. منم خیال نمی‌کنم بتونیم یه آدمی مثل مورین پیدا کنیم، حالا هر چقدر هم صبر کنیم و بگردیم.

سکوت شنونده‌ی آن طرف خط، تام را به حرف زدن تشویق می‌کرد:

  • از این گذشته مصاحبه‌های رفتاری انجام شده و همه، از جمله ژانت و مارک، معتقدند ما می‌تونیم این آدم رو استخدام کنیم. در ضمن در اولین فرصت از ریتا خواهش می‌کنم باهاش مصاحبه کنه.

باز هم سکوت، تام اضافه کرد:

  • و به نظرم بهتره تو هم یواش یواش یه خورده به ما اعتماد کنی، اونم در یه همچنین مسائلی.

این ختم کلام بود. ریچ بعدها مدعی شد یک‌مرتبه قاطی کرده و نتوانسته وظایفش را از هم جدا کند: وظیفه‌ی همسری، که با زن و فرزندش در مرخصی است با وظیفه و مسئولیت حفاظت و مراقبت از خیر و صلاح شرکت. به هر حال علت هر چه بود تام باور نمی‌کرد که ریچ پس از آن سکوت بگوید:

  • باشه، از ریتا خواهش کن با این بابا حرف بزنه، و اگه تأیید کرد، اشکالی نداره. راستی اسمش چی بود؟
  • جمی، جمی بندر. حتماً ازش خوشت می‌آد.

فردای آن روز به ریچ یک جور احساس سبکی دست داده بود، چون کمی از مسئولیتش را به تام واگذاشته بود. با خودش گفت: «آسمون که به زمین نمی‌رسه، شایدم زیادی برای خودم مسئولیت تراشیده‌ام.»
هنوز سه ماه نشده بود که ریچ از دست جمی به مرز جنون رسید، و البته به خاطر آن اتفاق فقط خودش را سرزنش می‌کرد.

برگرفته از کتاب چهار دغدغه مدیران، نوشته پاتریک لنچیونی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *