چهار دغدغه مدیران 7 – آشنایی ناقص

چهار دغدغه مدیران 7 – آشنایی ناقص

چهار دغدغه مدیران

هنوز یک ماهی از مرخصی ریچ مانده بود که جمی بندر بدون دیدار رودررو با مدیرعامل کارش را در تله گراف آغاز کرد. گرچه پس از پذیرش پیشنهاد، تام دوباره تلفنی با ریچ صحبت کرده بود اما این صحبت‌ها جای دیدار را نمی‌گرفت. جمی علاوه بر دررفتن از جنگ مصاحبه‌ی مدیرعامل، «برنامه آشنایی» را که ریچ اجرا می‌کرد نگذراند، و همین غفلت به پرداخت تاوانی کلان منجر شد.
هیچ‌کس نمی‌توانست از شنیدن خطابه‌ی توجیهی ریچ معاف شود. شرط سنخیت پیدا کردن با مجموعه‌ی تشکیلات، حضور در این برنامه بود. آن چندنفری که با شرکت و فرهنگ آن سنخیت نداشته و به نحوی وارد تور شرکت شده بودند، خودشان پس از دو سه ماه به این نتیجه رسیدند که جایشان آنجا نیست. بیش‌تر این افراد در مصاحبه خداحافظی گفته بودند مشکل را از همان زمان جلسه آشنایی حس کرده‌اند.
تام سعی کرد جای خالی ریچ را پر کند. او اصول کسب‌وکار شرکت را برای جیمی توضیح و این کار را به همان خوبی ریچ انجام داد، حتی وقت کافی صرف معرفی و توضیح فرهنگ شرکت کرد؛ اما هیچ‌یک از کارها جانشین سخنرانی دوآتشه ریچ درباره‌ی علت راه‌اندازی شرکت و توقعی که از کارکنان آنجا دارد نمی‌شد.
وقتی ریچ از مرخصی برگشت و فرصت دیدن جمی را پیدا کرد، فوراً فهمید که یک جای کار می‌لنگد؛ اما خیال کرد چون خودش مصاحبه نکرده پیش‌داوری می‌کند. با خود گفت «اگر مو رین و تام را هم دیگران انتخاب کرده بودند باز من بدبین می‌شدم» دریکی دو ماهی که از پی آمد ریچ از نزدیک در چند پروژه باجمی کارکرد و از اینکه سرعت پیش روی او در هماهنگی با شرکت را کند یافت تعجب کرد. کار جیمی عیب نداشت البته چشمگیر هم نبود ولی آنچه سبب نگرانی ریچ شد اطوار و رفتارش بود.
گرچه مسلماً جمی آن‌قدر زیرک بود که بتواند کارش را در تلگراف ادامه دهد، اما به نظر نمی‌رسید به‌اندازه همکارانش فروتنی و اشتیاق داشته باشد. گرچه زیاد کار می‌کرد ولی ظاهراً بیش‌تر نگران وضع خودش بود تا خیر و صلاح شرکت؛ و وقتی پای مشارکت در کارها پیش می‌آمد، به خودش متکی نبود. توجه و مراقبت لازم داشت.
چند ماه دیگر نیز به همان نام ونشان گذشت و ریچ مطمئن شد در شناخت او اشتباه نکرده است، مطمئن شد جمی وصله ناجور فرهنگ شرکت است، حتی مطمئن شد بافرهنگ شرکت نزدیک هم نیست.
در جلسات مدیریت و بحث‌های تک‌به‌تک، جمی هیچ‌وقت نظر درست‌وحسابی نداشت. ریچ به خاطر می‌آورد که جمی با نظر و عقیده همکاران و ازجمله با نظرهای ریچ، هرگز کلنجار نکرده است. جای عنصر صداقت صمیمیت در رفتار او خالی بود.
اما تام و دیگر شرکت‌کنندگان در جلسات مدیریت، جمی را نماد اعتماد ریچ و خوش‌بینی خودشان می‌دانستند و به همین خاطر می‌خواستند رد کارش موفق شود. هر وقت ریچ نگرانی خود از جمی را با یکی از آن‌ها در میان می‌گذاشت معمول به دفاع از رئیس جدید کارگزینی برمی‌خاستند. حتی خود جمی هم بالاخره فهمید که همتایانش از او حمایت می‌کنند، گرچه هنوز نمی‌دانست چه طور از این حمایت بهره‌برداری کند.
کارمندان ریچ در کوتاه‌مدت توانستند مانع اقدام او برعلیه جمی شوند، چون ریچ می‌دانست نیتشان خیر است و واقعاً می‌خواست به همکارانش اعتماد کند.
سرانجام، پس از تحمل چند هفته‌ی تلخ دیگر، ریچ با خود گفت زمان روده‌درازی و حرف مفت زدن سر آمده است. «من برای درست کردن این شرکت جان کنده‌ام…» حتی در ذهن نیز هرگز نتوانسته بود این جمله را تمام کند.

برگرفته از کتاب چهار دغدغه مدیران، نوشته پاتریک لنچیونی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *