گلف باز و میلیونر – 1 – مرگ آرزوها

گلف باز و میلیونر – 1 – مرگ آرزوها

گلف باز و میلیونر

مردی بود که خود را باور نداشت. بارها از خودش پرسیده بود: چرا این‌طور هستم؟ اما هرگز قادر نبود جواب این سؤال را بدهد. سرانجام به این نتیجه رسیده بود: اصلاً شاید همین‌طور به دنیا آمده‌ام.
با اینکه به عنوان یک مربی گلف زندگی رو به راهی داشت، اما در رسیدن به آرزوی دیرینه‌اش یعنی راه یافتن به مسابقات پی.جی.ای. هرگز موفق نبود، در عوض خود را به فروش توپ گلف و مربی‌گری در یک باشگاه منتخب محلی سرگرم کرده بود.
سروکار داشتن روزانه با آدم‌هایی که زندگی موفقی برای خود دست‌وپا کرده بودند، احساس شکست را در او تقویت می‌کرد. آن زمان که جوان‌تر بود، کاملاً اطمینان داشت که روزی نامش در کنار بزرگان بازی گلف رقم خواهد خورد: جک نیکولائوس، آرنولد پالمر، تام واتسون، نیک فالو، گرِگ نورمن، فرد کالپاز، نیک پرایس و …
درخشش در کالج خیلی امیدوارش کرده بود، اما وقتی زمان انتخاب برای مسابقه‌ی پی.جی.ای. فرارسید، مهارت او که در دوران مدرسه هرگز مأیوسش نکرده بود، یک‌باره او را گذاشت و رفت، مثل موش‌هایی که کشتی در حال غرق شدن را ترک می‌کنند.
در سی‌سالگی بود که دست از این آرزو کشید. چون خیلی‌ها به او توصیه می‌کردند که واقع‌بین باشد، دست از خیال‌پردازی بردارد و سروسامانی به زندگی‌اش بدهد. شمارش دفعات طعنه‌های پدرش مبنی بر اینکه اصلاً استعداد ندارد، از دستش دررفته بود و مین باعث شده بود تا این واقعیت آشکار را بپذیرد.
اما هنوز هم زمزمه‌ی درونی‌اش که روز به روز ضعیف‌تر می‌شد را می‌شنید که می‌گفت هر کاری لازم بود، برای قهرمان شدن کرده است؛ اینکه فقط بدشانسی آورده و اینکه فقط یک سری بدبیاری او را از رسیدن به هدفش باز داشته است.
این‌ها افکاری بود افکاری بود که در زمین بازی باشگاه که منظره‌ی آسمان سرخ غروب آن قاب گرفته بود، وقتی یکی پس از دیگری توپ می‌زد، ذهنش را به خود مشغول کرده بود، شات‌ها را یکی پس از دیگری پشت سر هم‌ردیف می‌کرد، مثل یک آدم‌ماشینی، مثل آدم تسخیر شده، سیصد توپ، چهارصد توپ، همیشه با کلاب‌وود شماره یک ضربه می‌زد. در مهارتش تردیدی نبود، حداقل در اینجا، در زمین تمرین باشگاه. به محض تماس کامل چوب گلف با توپ، ضربه‌های عالی‌اش به هوا می‌رفتند و تمام توپ‌ها خیلی راحت علامت 250 یاردی را رد می‌کردند. بعد توپ‌های زیادی در حاشیه زمین پخش می‌شد، طوری که انگار بوران برف باریده بود.
علی‌رغم صدها شات تمرینی‌اش در آن شب و صدها هزار شات طی دوران شغلی‌اش، ظاهراً هرگز از تحسین یک شات زیبا خسته نمی‌شد. اولین هیجان ناشی از ضربه‌ی جانانه، زمانی بود که رئیس باشگاه گفت: «درست زدی به خال!» بعد گلوله‌ی کوچک اوج گرفته در آسمان، در آن ارتفاع جادویی، انگار که وزنی ندارد، قبل از فرود آمدن و برخورد با زمین سخت و قل خوردن به طرف گرین، انگار لحظه‌ای در نقطه اوج معلق ماند. او هر بار که یک شات عالی، مخصوصاً از نقطه شروع را می‌دید، به وجد می‌آمد. این احساس قطعاً به قدرت مربوط می‌شد، ولی نوعی احساس رهایی نیز به همراه داشت، گویی خودش همراه توپ در هوا پرواز می‌کند؛ گویی به آرزوی دیرینه‌ی بشر یعنی پرواز کردن همچون پرندگان، رسیده است.
این احساس با شات بعدی تکرار شد. این یکی مسافت فوق‌العاده‌ای بیش از 300 یارد را طی کرد. البته اولین بار نبود که سیصد یارد را رد می‌کرد، اما هر بار همین‌قدر هیجان‌انگیز بود.
اما این شعف و شادی چندان طول نکشید. موضوعی که سال‌ها او را آزار می‌داد، بر افکارش سایه افکند: اینکه چطور منظره‌ی تماشای استعداد و فقط احساس تلخ‌کامی و سرخوردگی ناشی از ناکامی را در وجودش تقویت می‌کرد.
برای هزارمین بار فکر کرد، من می‌توانم ضربه‌ی سیصد یارد بزنم، اما صلاحیت حضور در مسابقه‌ی پی.جی.ای. را ندارم.
با اینکه قسم خورده بود دیگر مسابقه ندهد، اما ته دلش هرگز شکست را نپذیرفته بود و هنوز کل قضیه برایش قابل‌درک نبود. تنها توجیهی که به ذهنش می‌رسید، این بود که بداقبال به دنیا آمده است.
خورشید پشت ردیف درختان، در افق پایین رفت و رابرت – نام این گلف باز – مثل اینکه انگار در خواب راه می‌رفته، ناگهان از خواب پرید. دست راستش که برخلاف دست چپش دستکش نداشت، درد می‌کرد. شات‌های خیلی زیادی زده و خسته و هلاک بود، چون این خرج از ظرفیت تمرینش بود. آن‌وقت که برای مسابقه آماده می‌شد، در هر جلسه هزار شات می‌زد، بدون کوچک‌ترین احساس درد یا ناراحتی.
دست‌هایش قوی، اما از آن‌ها خوششان نمی‌آمد. بی‌تردید رابرت از نظر زن‌ها جذاب بود. با داشتن دو متر قد، هیکل چهارشانه، موهای پرپشت بلوند و چشمان آبی، هم‌شکل رابرت ردفورد، منتها کمی درشت‌تر و جوان‌تر، با یک دنیا تحسین و تمجید و پیشنهاد دوستی از طرف شاگردان زن خود مواجه بود و این گاهی باعث آزردگی آن عده از اعضای مرد باشگاه می‌شد که علی‌رغم ثروت بیشتر، عموماً کمتر از او جذاب بودند.
متوجه یک تاول روی انگشت اشاره‌ی دست راستش شد. وقتی جواب تر بود دستش هیچ‌وقت تاول نیم زد. با انگشت شصت آن را فشار داد. چندان بد به نظر نمی‌رسید. اگر الآن ضربه زدن را رها می‌کرد، شاید در عرض چند ساعت از بین می‌رفت. اخمی کرد و سرش را تکان داد. اما فایده‌ی این همه تمرین چه بود؟ مگر نه اینکه از آرزویش دست کشیده بود؟
اما آن روز، چیزی باعث شد باز هم به آن فکر کند. احساس همان روزهایی که آرزویش هنوز زنده بود به سراغش آمد؛ آن زمان که از صبح تا غروب یکسره و خستگی‌ناپذیر تمرین می‌کرد و سراپا شور و هیجان بود. چیزی که حتی برای خودش هم قابل‌هضم نبود، این بود که به این خاطرات دردناک چسبیده بود.
آن روز صبح نامزدش کلارا که بیش از سه سال از آشنایی‌شان می‌گذشت، از انتظار پذیرش تعهد ازدواج از سوی رابرت و تشکیل خانواده و بچه‌دار شدن خسته شده و تصمیم به برهم زدن نامزدی‌شان گرفته بود. رابرت او را درک می‌کرد و حتی به او گفت که می‌تواند آپارتمان را برای خودش بردارد، گرچه وقتی با هم آشنا شدند، آپارتمان مال رابرت بود. حالا بی‌خانمان شده بود. از تصور رفتن به یک هتل ارزان، خیلی حالش گرفته بود.
حوله‌ای برداشت و پیشانی پهن و خیس عرقش را که دو خراش غیرعادی روی قسمت چپ داشت، پاک کرد. یادش نمی‌آمد این خراش‌ها از کجا آمده است. فقط می‌دانست که از بچگی آن‌ها را داشته است. اغلب به آن فکر می‌کرد. انگار رازی در آن نهفته است؛ اتفاقی مهم فراموش‌شده و مخفی و درست به این دلیل که خیلی مهم بوده است. اما بعد با بی‌اعتنایی به این بدگمانی، به خودش می‌گفت که حتماً در یک بازی احمقانه دزد دریایی، کابوی یا سرخپوست بازی با رفقای دوران کودکی‌اش در حیاط‌خلوت زخم برداشته است.
خدمتکار جوان باشگاه به طرف او آمد و پرسید: «می‌خواهید باز هم توپ بزنید آقا؟»
رابرت جستی زد و از خیالات به درآمد.
لحظه‌ای بعد جواب داد: «نه می‌توانی نظافت کنی. کرت که تمام شد، لطفاً ساکم را هم جایش بگذار.»
چوب گلفش را به ساک تکیه داد، اما چوب افتاد زمین و سروصدا به راه انداخت. خدمتکار جوان مو قرمز بشاش تقریباً پانزده‌ساله، سریع دوید و آن را از زمین برداشت، بعد دستمالی از جیب پشتش درآورد و سر آن را پاک کرد. کارش که تمام شد، آن را با دقتی توأم با احترام داخل ساک جا داد.
رابرت به آن نگاه تحسین‌آمیزی که از چشمان پسرک می‌بارید دقت کرد. رابرت برای او و بسیاری از جوانان دیگری که در باشگاه کار می‌کردند و همگی در خدمت بازیکنان حرفه‌ای بودند، حکم یک قهرمان را داشت. چوب‌های گلف تحسین‌برانگیز او برای آن‌ها حکم اسلحه‌ی یک جنگجو را داشت.
رابرت لبخند تلخی زد. برایش جالب بود که چه قدر تصویری که پسر از او در ذهن داشت، با مال خودش فرق می‌کرد. تصویری که مجبور بود بقیه‌ی عمرش را با آن سر کند، مثل اینکه با یک همکار کسل‌کننده در آسانسور گیر افتاده باشی.
به‌طرف جوان رفت، با محبت دستی به سرش کشید و انعام سخاوتمندانه‌ای به او داد، کاری که به‌ندرت می‌کرد، زیرا مدیر باشگاه از انعام دادن خوشش نمی‌آمد. چشمان پسر از دیدن اسکناس بیست دلاری گرد شد.
«نه آقا، واقعاً لازم نیست …»
رابرت در حالی که خارج می‌شد گفت «طوری نیست پسر. فقط یادت باشد که هرگز دست از رؤیاهایت برداری.»
پسر رفتن او را تماشا کرد، پول را با لبخند در جیب گذاشت، سوار چرخ باری‌اش شد و رفت که توپ‌های تمرین را جمع کند.
رابرت سر راه خود به ساختمان باشگاه دستکشش را درآورد و دید که دست چپش دارد یک تاول جدید می‌زند. غرولند کرد: لعنتی! حسابی دخلم دارد می‌آید!
در رختکن که ظاهراً می خوست دوش بگیرد، از این تصمیم منصرف شد، با اینکه سرتاپا خیس عرق بود. تروتمیز باشد که چه؟ کسی که منتظرش نبود، کسی این را از او بخواهد. در مسیر خروج، کفشدار را دید؛ رولی مهربان شصت ساله، عضو ثابت باشگاه، کسی که همه دوستش داشتند. رابرت برایش دستی تکان داد. سپس نگاهش به گوشی تلفن سیاه قدیمی روی پیشخوان رولی افتاد، آخرین مقاومت باشگاه در مقابل دنیای مدرن. مکثی کرد و بعد، هر چه بادا باد، شاید بخواهد به خانه، به کلارا زنگ بزند، خانه! انگار که هنوز خانه دارد…
دو بار زنگ خورد، اما قبل از اینکه جوابی بشنود، گوشی را گذاشت. بعد تقریباً به طور خودکار، اولین ارقام شماره‌ی تلفن پدرش را گرفت، فکر کرد شاید بخواه از او بپرسد آیا این روزها خوب می‌خوابد. این بار قبل از پایان شماره‌گیری گوشی را گذاشت. خیلی وقت بود که رابطه‌ی پدر و پسر سست شه بود. فکر برگشتن به خانه‌ی پدر نیز آزارش می‌داد.
رولی، دستمال به دست، قهرمان ناامید را که به طرف در می‌رفت نگاه کرد. پشت سر او صدا زد: «به من بگو چه شده. کمکت می‌کنم!»
«حتماً بابا! متشکرم.»
به سرعت و با گام‌های بلند در پارکینگ به طرف ماشینش، ریویرای کهنه، رفت. با اینکه که حسابی از آن مواظبت می‌کرد، ریویرا در کنار جگوار، بی.ام.و، پورشه، بنز، رولزرویزهای اعضای باشگاه خیلی فکسنی به نظر می‌رسید البته او به خوبی می‌دانست که ارزش آدم‌ها به ماشینی که سوار می‌شوند، نیست. ماشین یک نماد و سطحی است. موضوع فقط این بود که ریویرای کهنه یادآور عینی ناکامی او بود، مانند نقطه‌ضعفی نحس در شخصیت او که همه آن را می‌دیدند. او شهامت یا پشتکار انجام کاری که در تمام زندگی‌اش واقعاً دلش می‌خواست انجام دهد را نداشت و حالا چوب آن را می‌خورد. وحشتناک‌تر اینکه: از خود نفرت داشت، به خاطر آنچه بود و به خاطر شرایطی که تا پایان عمر در آن خواهد ماند.

 

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *