گلف باز و میلیونر – 2 – گلف باز با یک آدم غیرعادی برخورد می‌کند

گلف باز و میلیونر – 2 – گلف باز با یک آدم غیرعادی برخورد می‌کند

گلف باز و میلیونر

سوار ریویرا شد، ساک مشکی‌اش را روی صندلی بغلی انداخت و استارت زد. موتور بعد از چند پت‌پت بلند، خاموش شد. ده ثانیه صبر کرد و دوباره امتحان کرد، فایده‌ای نداشت. زیر لب فحشی نثارش کر. ماشین لعنتی نه تنها کهنه بود، بلکه حتی از جایش تکان نمی‌خورد!
یکی از اعضای باشگاه سوار ماشین بغل‌دستی شد، پورشه‌ی کروکی قرمزی که از تمیزی برق می‌زد. با کمال فخرفروشی ماشین را روشن کرد و در حالی که دستکش گلف جیرش را درمی‌آورد به رابرت خیره شد.
رابرت آن‌قدر خجالت کشیده بود که برای روشن کردن ماشین در حضور آن مرد که آنجا نشسته و او را می‌پایید، تلاشی نکرد. لبخندی زد و سیگار مونت کریستوی بزرگ از جیب کتش درآورد و روشن کرد و پشت سر هم حلقه‌های دود به هوا فرستاد.
مرد در حالی که آدامس هاوانایش را می‌جوید بلند گفت: «چطوری راب؟»
رابرت با ادب متعارف جواب داد – نمی‌توانست یک عضو پولدار باشگاه را ناراحت کند.
«خوبم آقای بیرک. شب واقعاً خوبی است!»
اما آنچه دلش می‌خواست بگوید، عبارتی این چنین بود: حرامزاده‌ی مایه‌دار خیال می‌کند خیلی تحفه است. دائم پز می‌دهد…
بیرک دنده‌عقب گرفت و سریع و قیژی از پارک خارج شد و با درآوردن صدای لاستیک ماشین سر راه خروجی، بر ذهنیت رابرت مهر تأیید زد.
این اتفاق هرچند احمقانه، ظاهراً پیغامی در برداشت، همان پیغامی که رابرت تمام روز شنیده بود: او یک شکست‌خورده‌ی مأیوس است، هیچ‌چیز نیست، به درد هیچ‌کس نمی‌خورد. وسط تابستان بود و ماشین لعنتی او حتی استارت هم نمی‌خورد!
سعی کرد منطقی باشد. اوضاع می‌توانست بدتر از این هم باشد. شاید موتور خفه کرده باشد. این اتفاق تازه‌ای نیست. فقط صبور باش.
پوزخند زد «واقعاً زندگی دارد روز به روز بهتر می‌شود!»
آهی کشید، دستش را برد داخل ساک و یک بطری مشروب درآورد. جرعه‌ای سرکشید.
دو پک به سیگارش زد، دو جرعه مشروب دیگر، بطری تقریباً نصف شد.
یک‌بار دیگر استارت زد و این بار موتور راه افتاد. معجون کار خودش را کرده بود… نواری داخل ضبط گذاشت، گلچین مورد علاقه او از رولینگ استونز با آهنگ «زمان با من است» شروع شد، یکی از آهنگ‌های محبوبش. اما در آن لحظه، در سی‌سالگی، احساس می‌کرد زمانی برایش باقی نمانده است.
از محوطه‌ی باشگاه خارج شد و در حالی که بطری را خالی می‌کرد، مدتی بی‌هدف پرسه زد. یک آن به خودش آمد و دید دارد به جایی می‌رسد که قول داده بود به آن نزدیک نشود – آپارتمانش یا آپارتمان او. از سرعتش کم کرد، از جلوی ساختمان که رد می‌شد، لامپ اتاق نشیمن را روشن دید. حاضر بود همه چیزش را بدهد تا زمان را بیست و چهار ساعت به عقب برگرداند و با کلارا در آپارتمان باشد، در خانه. اما اشتباه وحشتناکی کره بود و حالا دیگر خیلی دیر شه بود.
حرف کلارا را که می‌گفت او را دوست دارد و می‌خواهد با او زندگی کند، باور نمی‌کرد. شاید احساس می‌کرد لیاقت عشق او را ندارد. چطور ممکن است زن شاغل موفقی مثل کلارا که دو برابر او درآمد داشت، مرد شکست‌خورده‌ای مثل او که به مهم‌ترین هدف زندگی‌اش، به آرزویش دست نیافته بو را دوست داشته باشد؟
اما کلارا همچنان به او ایمان داشت. در واقع شاید او تنها کسی در دنیا بود که او را باور داشت. ولی آن‌ها خیلی دیر به هم رسیده بودند، درست زمانی که رابرت سرخورده و دلسرد، به شکست خود متقاعد شده بود.
کلارا عاقبت گفت که رابرت قادر نیست عشق او را بپذیرد، چون او را دوست ندارد. به خاطر همین حرف بود که رابرت از پذیرش تعهد ازدواج و تشکیل خانواده سرباز زد.
همین‌طور که الکل اثر خود را می‌کرد، زیر لب گفت «هر بلایی سرم آمده حقم بوده. واقعاً حقم بوده. عاقبت آن همه تردید همین است. هیچ‌وقت نتوانستم به او بگویم آری، واقعاً دوستت دارم کلارا. دلم می‌خواهد متعهد شوم. بیا ازدواج کنیم و بچه‌دار شویم… او را بلاتکلیف نگه داشتم، از همه چیز فرار کردم تا بالاخره به این نتیجه رسید که عشقش هیچ حاصلی ندارد. مثل همیشه تقصیر من است. راب بی‌مصرف که همیشه زیر فشار له می‌شود و در شرایط سخت عصبی.»
پدال گاز را فشار داد. باید از آن آپارتمان دور می‌شد، از تمام آن خاطرات تلخ. احساس کرد دلش می‌خواهد دورتر و تندتر براند، شاید تمام شب. آهنگ استونز اتفاقاً به جایی رسید که می‌خواند «بیا امشب با هم باشیم» و او صدای ضبط را تا آخر بلند کرد. کسی را نداشت تا شب را با او باشد؛ حداقل کسی را که دلش می‌خواست در کنارش باشد. کلارا همان وقت که به او گفت گورش را گم کند، تکلیفش را روشن کرده بود.
او هم داشت گورش را گم می‌کرد. یک ورودی اتوبان درست پیش رویش بود. باید به اتوبان بزند و سرعت ماشین را ول کند تا ببیند آیا ریویرا هنوز هم شتاب سابق را دارد.
رابرت فریاد زد «وای…»
سرعت واکنش او بر اثر مصرف الکل تقلیل یافته بود و دیر ترمز کرد. راننده لیموزین هم دیر ترمز کرد. تصادف حتمی بود، پس رابرت بی‌تأمل، به سمت راست منحرف کرد. ریویرا 180 درجه چرخید، سر خورد و محکم با دیوار حائل برخورد کرد و آن را فروریخت. سر رابرت به شدت به شیشه‌ی جلو اصابت کرد و فوراً بی‌هوش شد. خوشبختانه محور میانی عقب ماشین به یک بلوک سیمانی گیر کرد و مانع از سقوط از ارتفاع صد و پنجاه متری شد.
میک جاگر نعره می‌کشید «همیشه به خواسته‌ی دلت نمی‌رسی.» – ضبط هنوز روشن بود. سروصدای ترمز ماشین‌های در حال عبور از ورودی بلند شد و سپر چند تایی از آن‌ها به هم خورد. راننده‌ها پیاده شدند و زل زدند به صحنه‌ی تصادف. مردی به قصد بیرون کشیدن رابرت قبل از سقوط ماشین، به طرف او دوید، اما با انفجار ریویرا سر جا خشکش زد؛ ابری سیاه از دود سیاه از کاپوت بیرون زد. طوری که همه حرارت آن را حس کردند و عقب کشیدند. دود خیلی زود وارد اتاقک ماشین شد، امواج شعله بود که از زیر موتور به زمین می‌خورد. اگر کسی رابرت را بیرون نمی‌کشید، احتمالاً خفه می‌شد. مگر اینکه ماشین سقوط می‌کرد و قبل از خفه شدن له می‌شد. فقط کافی بود کمی باد بوزد.
آن مرد تصمیم گرفت رابرت را بیرون بکشد و باید با سرعت تمام این کار را می‌کرد. کاملاً مشخص بود که برای غلبه بر ترسش خیلی تلاش می‌کند، با تردید چند قدمی به سمت صحنه‌ی تصادف برداشت. در آن لحظه، مردی که کلاه سیاه و دستبند کلفتی داشت از جمعیت خارج شد و بازوی او را گرفت.
گفت «هی رفیق، فکرش را کرده‌ای؟ می‌خواهی با قهرمان‌بازی خودت را به کشتن بدهی؟ راننده‌ی ماشین تا به حال مرده.»
منجی که تلاش می‌کرد دستش را آزاد کند، جواب داد «گمان نمی‌کنم مرده باشد.»
مرد دستبند دار بازوی او را محکم‌تر فشار داد و مستقیم در چشمانش نگاه کرد و گفت «مطمئنم که مرده است.»
نوعی نگاه هولناک و تقریباً تهدیدکننده داشت. توصیف این حالت نیز مانند توضیح شر مطلق، اگر چنین چیزی وجود داشته باشد، مشکل می‌نمود. مرد نگاهش را پایین انداخت و برق دستبند الماس‌نشان را روی دست او دید. هرچه بیشتر فکر کرد، بیشتر جرئتش را از دست داد. زانوهایش سست و دلش آشوب شد. مرد دستبنددار لبخند محسوسی زد، انگار از اینکه دیگر تلاشی برای بیرون کشیدن رابرت از درون ماشین شعله‌ور نبود، خوشحال بود.
در این اثناء، راننده‌ی لیموزین به سرعت برق پیاده شد و در عقب ماشین را باز کرد. مرد بسیار خوش‌پوشی از ماشین پیاده شد، مردی تقریباً هفتادساله که عجیب خوب مانده بود؛ قد متوسط، اندام خیلی باریک – تقریباً استخوانی – و قیافه‌ای داشت که در آن شرایط عجیب خونسرد می‌نمود.
به نظر می‌رسید دارد با تمرکز، اوضاع را سبک و سنگین می‌کند و تصمیم می‌گیرد که چه باید بکند. در یک آن، انگار که نظرش عوض شده باشد به سرعت از کنار ماشین‌ها و مرد دستبنددار رد شد و یک‌راست رفت به سمت ماشین مشتعل.
راننده پشت سرش فریاد زد «قربان! می‌دانید دارید چه می‌کنید؟» اما پیرمرد چیزی نمی‌شنید، فقط سریع‌تر قدم برمی‌داشت. رابرت داخل ماشین بی‌حرکت افتاده بود.
مرد دستبنددار فریاد زد «حق با اوست! نزدیک نروید! کاری از دست شما برنمی‌آید.»
پیرمرد ایستاد، به عقب برگشت و نگاه بدخواهانه‌ی آن مرد را دید، اما این نگاه، مانند آن راننده‌ی دیگر، تأثیری بر او نداشت.
پیرمرد گفت «واقعاً؟»
«ماشین هر آن ممکن است منفجر شود.»
پیرمرد با خونسردی گفت «اگر اجل من رسیده باشد، نمی‌توانم جلوی آن را بگیرم. اگر هم نرسیده باشد، جای نگرانی نیست، مگر نه؟»
بعد برگشت و رفت به طرف ماشین که از همه جایش دود بلند می‌شد. انفجاری دیگر رخ داد و شعله‌های بیشتری به داخل ماشین سرایت کرد. پیرمرد به جای عقب‌نشینی، در مقابل نگاه حیرت‌زده‌ی همه، با سرعت به سمت ماشین مشتعل دوید، در را به راحتی گشود، کمربند ایمنی رابرت را باز کرد و با قدرت جسمانی مافوق تصور برای آن سن و سال و جثه، گلف باز را از ماشین بیرون آورد. صدای پرکشش و خوفناک نوار رولینگ استونز به گوش می‌رسید «همیشه به خواسته‌ی دلت نمی‌رسی.»
با خروج رابرت که همچون وزنه بود، ریویرا از لبه دیوار محافظ به صد و پنجاه متری پایین بزرگراه سقوط کرد. آخرین انفجار، هرچه را که باقی‌مانده بود، در جهنم آتش فروبرد.
راننده به اربابش کمک کرد تا رابرت را به داخل لیموزین انتقال دهند. وقتی پیکر شل و بی‌حال او را حمل می‌کردند، گلف باز ناله‌ای کرد. داشت به هوش می‌آمد.
راننده زیر لب گفت «ببخشید قربان، همه‌اش تقصیر من بود. نباید اینجا دنده‌عقب می‌گرفتم. کار احمقانه‌ای بود.»
«طوری نیست ادگار. فعلاً از همه مهم‌تر رساندن این مرد به بیمارستان است. زود باش!» راننده گفت «بله قربان.» اما او که نگران بود، تصمیم گرفت در اولین فرصت برای کمک با وکیل پیرمرد تماس بگیرد. رابرت را با دقت روی صندلی عقب دراز کردند. پیرمرد خودش را کنار و چپاند و راننده ماشین را روشن کرد. به دلیل تجمع تماشاچیان و ماشین‌هایشان، راه عقب بسته بود. بنابراین ادگار راه جلو را پیش گرفت و وارد اتوبان شد. ترافیک چنان سنگین بود که امکان دور زدن کامل و راندن در مسیر مخالف وجود نداشت.
«لطفاً اینجا را امضا بفرمایید…»
گلف باز چشم‌هایش را باز کرد و خودش را مقابل پیرمرد به ظاهر ازخودراضی‌ای دید که عینک قاب طلایی به چشم داشت و کت‌وشلوار مشکی گران‌قیمتی به تن داشت.
کاغذ را گرفت و با تعجب آن را وارسی کرد.
مرد توضیح داد «من به مالک لیموزین عرض خواهم رد که شما تقریباً از دست رفته بودید.» رابرت متوجه راننده شد که به تنهایی در گوشه‌ی اتاق ایستاده و با کلاهش ور‌می‌رفت. او برای جبران گافی که داده بود، فوراً وکیل پیرمرد را خبر کرده بود، به این امید که همه چیز به سرعت رو به راه می‌شود.
رابرت پرسید «مالک این لیموزین کجاست؟»
«بله ایشان برای چند تماس تلفنی، همین چند لحظه پیش از اتاق خارج شدند. این هم یک رضایت‌نامه است که در آن قید شده شما مبلغ سی و پنج هزار دلار به عنوان خسارت هر نوع ضرر و زیان ناشی از این تصادف قبول می‌کنید. ضمناً توافق می‌کنید که هیچ جاروجنجالی علیه موکل این‌جانب به راه نینداخته یا هیچ شکایت و ادعای خسارت دیگری نمی‌کنید.»
«سی و پنج هزار دلار؟»
«صحیح است.»
رابرت که از آن پیشنهاد وسوسه‌انگیز کمی گیج شده بود، پرسید «آیا شما نماینده‌ی شرکت بیمه‌گر من هستید؟»
«خیر، همان‌طور که عرض کردم، بنده وکیل مالک لیموزینی هستم که شما به خاطر جلوگیری از تصادف با آن، ماشینتان را به دیوار محافظ زدید.»
پیرمرد دوباره وارد اتاق شد. از دیدن وکیل در کنار رابرت تعجب کرد و گفت «بارنی؟ تو اینجا چه می‌کنی؟»
«راستش، آقا، من…»
راننده اعتراف کرد «من به ایشان خبر دادم، قربان. فکر کردم برای محافظت از شما و پیشگیری از شکایت‌هایی از این دست که هر روزه می‌شنویم…»
پیرمرد با نگاهی هشدارآمیز پرخاش کرد «ادگار، اگر از نظر تو اشکالی نداشته باشد، فکر می‌کنم ما بتوانیم این مشکل را بین خودمان حل کنیم.»
رو کرد به رابرت و ادامه داد «مبلغ پیشنهادی ما فراتر از یک غرامت منصفانه است. این‌طور نیست؟»
رابرت که قطعاً با این حرف موافق بود، تکرار کرد «من الآن هیچ‌چیز را امضا نمی‌کنم.»
بارنی با ملایمت گفت «می‌فهمم. می‌خواهید اول با وکیلتان مشورت کنید. بله؟»
«من وکیلی ندارم، احتیاجی هم به وکیل ندارم.»
«پس حتماً مبلغ بیشتری می‌خواهید. آیا می‌دانید که بازی خطرناکی را پیش گرفته‌اید؟ شما موقع تصادف مست بودید. البته این پیش می‌آید.»
«گوش کنید! فقط دست از سرم بردارید! من قصد شکایت از کسی که جانم را نجات داده ندارم.»
پیرمرد حرف او را قطع کرد «بارنی، فکر می‌کنم دوست ما الآن خسته است. بعداً دراین‌باره صحبت می‌کنیم. باشد؟»
«بله آقا. هر چه شما بفرمایید.»
وکیل کاغذهایش را داخل کیفش گذاشت و با حالت قهر از اتاق خارج شد و همزمان دکتر با خبرهای خوش از راه رسید – جواب تمام آزمایشات منفی بود. ضربه مغزی و شکستگی در کار نبود، فقط چند خراش و بریدگی سطحی. رابرت حتی نیاز به مراقبت نداشت – می‌توانست همان لحظه به خانه برگردد.
پیرمرد با لبخندی مهربانانه گفت «بسیار عالی! خدا را شکر. آیا می‌توانم شما را برسانم؟»
رابرت مردد بود، درست نمی‌دانست چه فکری باید درباره‌ی این شخصیت غیرعادی بکند. قیافه‌ای بسیار آرام داشت، صورتش چنان عاری از چروک بود که گویی زندگی هیچ‌رقم علامتی روی او نگذشته است. حدس زدن ن واقعی او غیرممکن بود. بارزترین قسمت چهره‌اش چشم‌هایش بود: بسیار درشت و آبی و از دیدن چیزهایی که برایش جالب بود، برق می‌زد. این چشم‌های مردی بود که گرچه چیزهای زیادی دیده بود، اما از پا نیفتاده بود. مردی که نه تنها از سفر طولانی زندگی خسته نشده بود، بلکه برعکس، همه‌چیز و همه‌کس را با نگاه شاداب و کنجکاو یک کودک نگاه می‌کرد. روی‌هم‌رفته ظاهرش از رضایت خاطری توأم با آرامش حکایت می‌کرد که برای رابرت خیلی رؤیایی و درعین‌حال غبطه برانگیز بود.
بالاخره جواب داد «نه لازم نیست. به‌هرحال متشکرم.»
«ولی من اصرار داردم!» ظاهراً پیرمرد خیال نداشت جواب منفی او را بپذیرد. «اصلاً زحمتی نیست. مگر نه ادگار؟»
ادگار سرش را تکان داد «نه قربان. اصلاً زحمتی نیست.»
«از لطف شما متشکرم، منتها… راستش، از امروز صبح در واقع خانه‌ای ندارم که بخواهم به آن برگردم.»
«آهان، فهمیدم.» پیرمرد طوری سرش را تکان داد که انگار او را درک می‌کند. نمی‌خواست با پرسیدن از مسائل خصوصی، رابرت را معذب کند. تصویر چهره‌ی دوست‌داشتنی کلارا به ذهن گلف باز آمد و او را به سکوت و فکر فروبرد.
بالاخره پیرمرد پیشنهاد کرد «پس در این صورت چرا یکی دو روز پیش ما نمی‌مانید؟ من اتاق‌های زیادی دارم.»
به نظر رابرت این پیشنهاد نامعقول آمد. او همین یک ساعت پیش با این مرد آشنا شده بود و درعین‌حال فکر کرد شاید دست سرنوشت در کار است. او دیگر در آپارتمانش جایی نداشت، گویا وقتی دری بسته شود، در دیگری باز می‌شود و در واقع او چیزی از دست نمی‌داد. شب را تک‌وتنها در یک هتل کثیف و درب و داغون گذراندن، شرایط دندان‌گیری نبود.
«من… من نمی‌خواهم خودم را تحمیل…»
«این بعث افتخار من است. ادگار، لطفاً کمک کن. دوست جدیدمان وسایلش را جمع کند.»
راننده کلاهش را به سر گذاشت، به سرعت رفت کنار رابرت و کمک کرد تا از جا بلند شود. چند دقیقه بعد همگی آن‌ها در لیموزین مشکی مجلل پیرمرد راحت نشسته و به سمت همپتونز، محل زندگی او، می‌رفتند.
در ابتدای راه، گلف باز، ساکت و غرق فکر، از پنجره‌ی ماشین به مناظر بیرون چشم دوخته بود، حرفی نمی‌زد. بالاخره کنجکاوی رابرت بر او چیره شد و رو کرد به پیرمرد.
«ببخشید، من هنوز خودم را معرفی نکرده‌ام. اسم من رابرت است. رابرت ترنر.»
«از آشنایی‌ات خوشوقتم رابرت. تو هم می‌توانی مثل بقیه مرا میلیونر یا پیرمرد صدا کنی.»
رابرت تکرار کرد «میلیونر» و سعی کرد به این اسم عجیب‌وغریب عادت کند. با خودش فکر کرد: اگر طرف این‌طور می‌خواهد، چه اشکالی دارد؟ سر و وضعش که کاملاً مثل یک میلیونر است.
دستش را جلو برد و به گرمی با هم دست دادند «از آشنایی با شما خوشوقتم.»
«می‌توانم بپرسم شغلت چیست، رابرت؟»
«اگر به شما بگویم، احتمالاً همین فردا عذرم را خواهید خواست.»
«جدی؟ مگر چه‌کاره هستی؟ جنایتکاری که از دست قانون فرار کرده؟»
«نه البته نه به آن هیجان‌انگیزی. من در واقع یک شکست‌خورده هستم. این است شغل من. من در بهترین تخصصم که اتفاقاً بازی گلف است، شکست‌خورده‌ام.»
«جدی میگویی؟ گلف باز.»
«مربی گلف یک باشگاه محلی. حتماً شنیده‌اید که می‌گویند، کاری را که نمی‌توانی انجام دهی، آموزش بده؟»
بعد لبخند تلخی زد و ناگهان احساس کرد اعتمادبه‌نفس پیدا کرده، زیرا گاهی حرف زدن با غریبه‌ها آسان‌تر است. ادامه داد: «من همیشه آرزوی بازی در مسابقات دوره‌ای را داشتم، حتی آرزوی برنده شدن در چند دوره را و حالا توپ پرت کن گلف شده‌ام. اگر تعریف بهتری از شکست دارید، خوشحال می‌شوم آن را بشنوم.»
میلیونر بلافاصله جواب نداد. صراحت رابرت را تحسین می‌کرد. آدم تا این حد صادق، مخصوصاً در اولین برخورد، به‌ندرت پیدا می‌شود.
«اما تو هنوز جوانی. می‌توانم بپرسم چند سال داری؟»
«سی سال.»
«خب، سی سال جوان است، حداقل نسبت به سن من.»
«برای یک تاجر یا نویسنده یا هنرمند شاید این‌طور باشد، اما برای یک گلف باز سن زیادی است. باور کنید.»
«اما مگر گرگ نورمن چهل‌ساله نبود که گلف باز سال شد؟»
«این یک استثنا بود و اینکه گرگ نورمن، گرگ نورمن است.»
«بن کر نشاو که در چهل و سه سالگی اول شد چه؟»
«او وقتی جوان‌تر بود در چند مسابقه برنده شده بود.»
میلیونر شانه بالا انداخت «خب، اگر بخواهی دائم برای عدم موفقیت دلیل موجه بتراشی، فرصت کافی را از خودت می‌گیری، این‌طور نیست؟»
گلف باز سگرمه‌هایش را در هم کشید و به فکر فرورفت که آیا واقعاً خیلی زود از آرزویش دست شسته بود، آیا واقعاً با بهانه‌جویی از راه خود منحرف شده بود. از طرف دیگر، او مجبور بود به فکر معیشت زندگی باشد. فکر ادامه تحصیل – نه قصد علم‌اندوزی بیشتر، بلکه به خاطر عدم راه‌یابی به مسابقات پی.جی.ای. نیز چنگی به دلش نمی‌زد. نمی‌توانست ببیند که با پول قرضی زندگی می‌کند، کاری که اغلب گلف بازان تا کسب مقام حرفه‌ای گری به ناچار به آن تن می‌دهند.
به‌علاوه، از اینکه اکثر قبض‌ها را کلارا می‌پرداخت، معذب بود. حتی با اینکه او یک مربی گلف بود کلارا دو برابر او درآمد داشت، واقعیتی که همیشه به نظرش تحقیرآمیز می‌آمد – علی‌رغم عقاید روشنفکرانه‌ای که در حضور دیگران ابراز می‌کرد.
میلیونر پرسید «بگو ببینم آیا به نظر خودت استعداد موفقیت داری؟»
رابرت فهمید که سؤال پیرمرد در مورد زمان حال است، نه گذشته، طوری که بر او تأثیر کرد – انگار حداقل در ذن یک نفر، هنوز امیدی وجود دارد، حتی اگر آن شخص یک میلیونر عجیب‌وغریب باشد.
«اگر تعریف از خود نباشد، باید بگویم بله.»
«پس اگر استعدادش را داری، چرا موفق نشده‌ای؟»
پاسخ به این سؤال ساده و کاملاً منطقی، برای گلف باز اگرنه غیرممکن، ولی دشوار بود.
«واقعاً می‌دانم.»
«شاید به این علت باشد که هرگز عمیقاً باور نکرده‌ای که توان این کار را داری.»
رابرت اعتراض کرد «دخل‌وخرج زندگی را با هم جور کردن و در عین حال ورود به مسابقات دوره‌ای کار ساده‌ای نیست.»
«میلیونر شدن هم همین‌طور. اما یک‌چیز حقیقت دارد: شاید برای میلیونر شدن باور چندانی نیاز نباشد اما هیچ میلیونری بدون این باور راسخ که روزی موفق خواهد شد، ثروتمند نشده است. البته مگر اینکه در مال و مکنت به دنیا آمده باشد. قطعاً این قاعده در مورد گلف هم صدق می‌کند. قوانین موفقیت ثابت است. فرقی نمی‌کند هدف چه باشد.»
«آیا واقعاً این‌طور فکر می‌کنی؟»
«فکر نمی کنم، بلکه کاملاً به آن اطمینان دارم.»
قبل از اینکه گلف باز فرصت سؤال بیشتری بیابد، لیموزین جلوی در آهنی مجلل و با شکوهی که نگهبانی فوراً آن را باز کرد، ایستاد. سپس از آن داخل شد و در امتداد جاده ای طولانی که در دو طرف آن تیرهای چراغ برق عتیقه نصب شده بود، به مسیر خود ادامه داد. از کنار ساختمان محل زندگی باغبان و همسرش گذشتند، سپس دومین ساختمان را که بزرگ‌تر و محل زندگی کارکنان بود، رد کردند و بالاخره جلوی سومین ساختمان، یک عمارت عظیم که مشخص بود خانه‌ی میلیونر است، ایستادند. البته بیشتر شبیه قصر بود تا خانه. رابرت به نشانه تحسین سوتی کشید.
«حالا می‌فهمم که چرا شما را میلیونر صدا می‌زنند!»
پیرمرد با تواضع گفت «اوه، راستش، نشانه‌های واقعی ثروت بیرونی نیستند.»
راننده به سرعت در اتومبیل را باز کرد و او و رابرت پیاده شدند. پیرمرد گفت «متشکرم ادگار. فکر نمی‌کنم امروز دیگر ماشین را لازم داشته باشم.»
«بله قربان.» ادگار سوار ماشین شد و به طرف گاراژ رفت. جلوی در ورودی یک سرپیشخدمت منتظر ایستاده بود.
«عصربه‌خیر قربان.»
«عصربه‌خیر هنری. لطفاً مهمانمان را به اتاقی راهنمایی کن. ایشان یکی و روز پیش ما می‌مانند.»
«حتماً قربان.»
میلیونر رو به رابرت کرد «هر چیزی لازم داشته باشی هنری برایت فراهم می‌کند. این وظیفه‌اش است، پس خجالت نکش. فردا خواهیم دید که آیا استعداد قهرمانی داری یا خیر. در این فاصله خوب استراحت کن.»

 

برگرفته از کتاب میلیونر و گلف باز، نوشته مارک فیشر

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *