گلف باز و میلیونر – 3 – گلف باز می‌فهمد که چرا شکست خورده

گلف باز و میلیونر – 3 – گلف باز می‌فهمد که چرا شکست خورده

گلف باز و میلیونر

درست بعد از صبحانه، میلیونر رابرت را همراهی کرد و پس از عبور از یک ایوان، وارد ملک وسیع او شدند. از طرز لباس پوشیدنش – شلوارک زرد همرنگ با ژاکت و کلاه – گلف باز فهمید که صحبت دیشب درباره‌ی سنجیدن مهارت او، جدی بوده است.
رابرت گفت «من کفش و چوب ندارم.»
میلیونر با لبخند به مرد جوان گفت «پس بگذار ببینم چه کار می‌توان برایت کرد.»
از یک باغ رز بسیار بزرگ که با درخت‌های سدر به بلندی ده پا محصور شده بود، گذشتند و پس از عبور از یک دروازه‌ی قوسی شکل، وارد یک زمین گلف خصوصی شدند. تابلوهایی در فواصل مختلف در زمین چمن نصب شده بودند. آنجا همچنین یک زمین تمرین با نه پرچم قرمز و یک مانع شنی تمرین دیده می‌شد. رابرت متوجه شد کمی آن‌طرف‌تر یک منطقه تی برای شروع بازی وجود دارد و اولین علامت گرین، یک پرچم زرد، در فاصله‌ی حدود چهارصد یاردی قرار داشت.
رابرت گفت «نگفته بودید که مجاور یک زمین گلف زندگی می‌کنید.»
«نه فکر می‌کنم نگفتم.»
«حدس می‌زنم برای همین است که این‌قدر زیاد از این بازی اطلاعاتت دارید.»
میلیونر شانه بالا انداخت و لبخند مرموزی زد. مردی با لباس کار از ساختمان چوبی سفید و کوچکی خارج شد و به طرف آن‌ها آمد.
میلیونر گفت «هال، می‌شود لطفاً یک جفت کفش برای مهمانمان ردیف کنی؟ سایزت چند است؟»
«ده.»
«و به او بگو چه جور چوب گلفی لازم داری.»
رابرت به مرد گفت.
«مشکلی نیست قربان.» هال این را گفت و سریع برگشت داخل انبار. چند دقیقه بعد، رابرت یک جفت کفش گلف مشکی راحت به پا و یک دستکش به دست چپ داشت. یک کلاب‌درایور (driver: نوعی چوب گلف که برای زدن شات‌های بلند از آن استفاده می‌شود.) شماره‌ی یک، شبیه مال خودش، از کیسه‌ای که هال به او داده بود بیرون کشید و رفت به طرف منطقه‌ی زدن تی، جایی که میلیونر منتظر او ایستاده بود. یک توپ براق نو روی پایه‌ی توپ رابرت گذاشت، مثل مربی که اولین درس را به شاگردش می‌دهد.
میلیونر گفت «خب، نشان بده ببینم چه می‌کنی. چند تا توپ بزن ببینم.»
رابرت طرز ایستادنش را طوری تنظیم کرد که راحت باشد، چوب را بالا برد و یک ضربه‌ی 270 یاردی مستقیم زد، درست مثل تیری که به وسط زمین پرتاب شده باشد. میلیونر بدون هیچ حرفی خم شد و توپ دوم را روی تی گذاشت و رفت عقب تا تماشا کند. رابرت از برخورد پیرمرد تا حدی ناراحت شد، ولی چیزی نگفت و ضربه‌ی دوم را به بلندی و صافی دفعه‌ی اول زد.
میلیونر درحالی‌که خم شده بود توپ بعدی را بگذارد گفت «خوب است. حالا یک ضربه‌ی فید (ضربه‌ای در بازی گلف است که توپ به‌تدریج از نظر محو می‌شود.) نشانم بده.» لف باز یک فید عالی زد. میلیونر توپ دیگری گذاشت و فرمان داد «و حالا یک ضربه هوک (در بازی گلف، ضربه‌ی پیچ‌دار).» چند ثانیه بعد توپ به پرواز درآمد و حرکت قوسی زیبایی به چپ کرد.
میلیونر گفت «لطفاً یک هوک دیگر.» انگار از اولی کاملاً راضی نشده بود. گلف باز هوک دیگری زد، کمی متفاوت از اولی. میلیونر زیر لب او را تحسین کرد و کاملاً متقاعد شد که رابرت حسابی کنترل را در دست دارد. یک کلاب‌ودج (نوع دیگری از چوب گلف) از کیسه بیرون کشید و به رابرت داد و درایور را از او گرفت.
«لطفاً پانل صد یارد را نشانه بگیر.»
رابرت ضربه‌ی مستقیمی زد، اما چهار یا پنج یارد مانده به هدف. ظاهراً به غرورش برخورد، پس بلافاصله ضربه‌ی دیگری زد. این بار پنج پایی راست هدف را زد. سومی دو یا سه فوت بعد از پانل قل خورد. اما چهارمی، یک ضربه عالی بود، درست خورد به دیرک و لبخند رضایت را بر لبان رابرت نشاند. میلیونر گفت «خوب بود، خیلی خوب. حالا بیا چند تا پات (نوعی ضربه‌ی گلف که توپ را روی زمین قل می‌دهند تا داخل حفره بیفتد.) را با هم امتحان کنیم.»
هر دو به طرف زمین گرین راه افتادند، جایی که هال خدمتکار یک کیسه‌ی بزرگ پر از انواع مختلف پارتر (نوع دیگری از چوب گلف مخصوص زدن ضربه‌های پات) گذاشته بود. رابرت یکی مثل مال خودش پیدا کرد. میلیونر هم یکی انتخاب کرد و وارد گرین شد و توپی را در فاصله‌ی سه فوتی یکی از پرچم‌های زرد کاشت.
«آهان، نشان بده ببینم چه می‌کنی.»
رابرت تصورش را نمی‌کرد که این کارها بیش از یک امتحان صرف باشد. به سرعت گارد ضربه به خود گرت، ضربه‌ی پرزوری به توپ زد و آن را یک‌راست فرستاد داخل حفره.
میلیونر توپ دوم را در پنج پایی حفره کاشت. این بار رابرت دقت بیشتری به خرج داد و به همان سادگی دفعه‌ی اول توپ را به داخل حفره هدایت کرد. میلیونر توپ سوم را کمی دورتر کاشت، تقریباً در فاصله هفت فوتی، فاصله‌ای که برای یک مربی هم قابل‌توجه بود. گلف باز وضعیت خواب چمن را بررسی کرد. برآمدگی یا فرورفتگی ندید. سپس ضربه‌ی مستقیمی زد. توپ خیلی کم به چپ تغییر مسیر داد، لبه‌ی گودال را لمس کرد، یک بار آن را دور زد و بعد افتاد داخل حفره، با حالت به اصطلاح «در بغلی».
میلیونر سرش را تکان داد و لب‌گزه رفت. اعلام کرد «درست همان‌طور که فکرش را می‌کردم. حالا می‌فهمم چرا برای مسابقات انتخاب نشدی.»
رابرت که از این حرف رنجیده بود، با لکنت گفت «اما من… من همین الآن سه پات پشت سر هم ردیف کردم! در تمرین شات هم خیلی خوب از پس کار برآمدم…»
پیرمرد جواب داد «می‌دانم، می‌دانم. تو استعدادش را داری، همان‌طور که قبلاً فکر می‌کردم. مشکل اینجاست که تو یا خودت را باور نداری یا نمی‌توانی استعدادت را کنترل کنی یا هر دو که در این حالت اخیر اوضاع خیلی بدتر خواهد بود! متأسفانه به تنهایی کافی نیست.»
«اما فکر نمی‌کنم…»
«من یک دوجین مرد فوق‌العاده مستعد می‌شناسم که به حاشیه رانده شده‌اند، درحالی‌که عده‌ای دیگر با استعداد کمتر، اما داشتن باور عمیق به توانایی‌هایشان، به دست‌نیافتنی‌ترین آرزوهای خود رسیده‌اند. کلید موفقیت در حداکثر استفاده از توانایی‌هایی است که با آن به دنیا آمده‌ایم.»
«راستش مطمئن نیستم با نظرتان موافق باشم. منظورم این…»
«به همین دلیل تعداد شاگرداول‌های شکست‌خورده در زندگی زیاد است. آن‌ها در مدرسه فوق‌العاده‌اند، یک یا دو مدرک می‌گیرند و بعد از مدتی محو می‌گردند – هیچ اسمی از آن‌ها نمی‌شنوی. اما آن‌ها که سر و ته تحصیلات مدرسه را نمرات پیش‌پاافتاده به زور سمبل می‌کنند، درنهایت مشاغل خارق‌العاده‌ای دست‌وپا کرده و سرنوشت خوبی برای خود رقم می‌زنند.»
حرفه‌ای میلیونر حسابی ذهن رابرت را درگیر کرد، این حرف‌ها سر زخمی را باز کرده بود که فکر می‌کرد هم آمده است. او از آن دست آدم‌هایی بود که به حاشیه رانده شده بودند. به عنوان یک گلف باز، در دوران مدرسه، موفقیت‌های چشمگیری داشت. بعدها وقتی پا به دنیای واقعی گذاشته و خواسته بود در صحنه‌ی رقابت واقعی، خودی نشان دهد، به طرز اسفناکی شکست خورده بود.
میلیونر در ادامه گفت «من حتی معتقدم که داشتن استعداد فراوان گاهی نوعی معلولیت به حساب می‌آید.»
رابرت زمزمه کرد «به نظرم ضدونقیض می‌آید.»
«اگر به آن فکر کنی، می‌بینی که در واقع این‌طور نیست. استعداد تا حدی شبیه ارثی است که از والدین به آدم می‌رسد. اغلب رسیدن یک عالمه پول مفت، به قول معروف به دنیا آمدن با قاشق نقره‌ای در دهان، تمام قابلیت‌های مورد نیاز آدمی برای موفقیت در دنیای واقعی را در او می‌کشد. میلیونرهای زیادی را می‌شناسم که در فقر به دنیا آمده‌اند؛ مجبور بوده‌اند در جوانی با مشکلات دست‌وپنجه نرم کنند و با موانع بسیار سختی روبرو بوده‌اند. این مبارزه سخت، استعداد و ثروت مادی آن‌ها را قالب‌ریزی کرده و آن را به ابزار برنده‌ای مبدل می‌کند که با بهره‌گیری از آن، خیلی بیشتر از کسی که هنگام تولد یک میلیون دلار دارد، پول به دست می‌آورند.»
«فکر می‌کنم دارم کم‌کم منظورتان را می‌فهمم.»
میلیونر ادامه داد «البته استعداد لازم است، ولی کافی نیست. در مدرسه شاگرد بااستعداد، بی‌دردسر موفق می‌شود. وقتی اقبالش را با حرفه‌ای‌ها امتحان می‌کند و برای اولین بار شکست می‌خورد، چون آمادگی ندارد، نمی‌تواند از عهده‌ی آن برآید. در این موارد، اغلب کاملاً خودش را می‌بازد، چون مدیریت استعداد و مهم‌تر از آن، تقویت سایر ویژگی‌هایی که در شرایط حساس، حتی از آن استعداد هم حیاتی‌تر هستند را یاد نگرفته است.»
میلیونر برای تأثیر کلامش لحظه‌ای مکث کرد. سپس ادامه داد «فرض کن فردا صبح من یک میلیون دلار به حساب تو واریز کنم…»
رابرت نیشخند زد «در این صورت بسیاری از مشکلاتم حل می‌شود!»
میلیونر گفت «شاید. ولی آیا تو را موفق می‌کند؟ آیا می‌توانی این سرمایه را به مال خودت تبدیل کنی و آن را افزایش دهی؟ یا اینکه فقط روی آن خیمه می‌زنی، آن را راکد نگه می‌داری و به کسی می‌دهی و بهره‌اش را می‌گیری، کسی که واقعاً با آن کار کند؟»
«نمی‌دانم من…»
«استعداد تو مانند این یک میلیون دلار است که به همین سادگی به دامانت ریخته شده. پس باید آن را مدیریت کنی، افزایش و پرورش دهی. آیا حالا متوجه شدی که چرا در مورد مسابقات دوره‌ای موفق نبودی؟»
رابرت با نارضایتی گفت «بله فکر می‌کند و همین مرا افسرده می‌کند.»
«برعکس، تو باید خوشحال باشی. امروز روز بزرگی برای توست. چرا؟ چون اولین قدم به سوی موفقیت، شناخت عوامل شکست در گذشته است. عامل شکست تو مانند خاری است که از مدت‌ها پیش در پایت فرو رفته – در واقع این زمان آن‌قدر طولانی بوده که دیگر آن را قسمتی از خودت، قسمتی از پایت، میدانی. شاید چنین تصور کنی که دچار نوعی کمبود شخصیتی مادرزادی هستی. اما وقتی تشخیص می‌دهی که این عامل مزاحم در طی این همه سال، فقط خاری بیش نبوده و اینکه می‌توانی آن را از پایت بیرون بکشی، خب… باید بگویم که این خبر بسیار خوبی است، مگر نه؟»
«به گمانم بله منتها به شرطی که واقعاً بتوانم این خار لعنتی را بیرون بکشم.»
«این حتی خیلی ساده‌تر از آن است که فکرش ر بکنی. تمام فعالیت‌های دنیا – منظورم شغل، کار و غیره است – از بیرون نمای متفاوتی دارند. اما برای کسی که بینش خود را تقویت کرده، کسی که می‌تواند درون مسائل را مانند بیرون آن ببیند، همگی کمابیش یک جورند. همه‌ی آن‌ها یک هدف واحد دارند، یک مقصود واحد: یاد دادن به دیگران که چگونه افکار خود را کنترل کنند. به قول لائوتسه، حکیم فرزانه چینی: کسی که بر دیگران تسلط می‌یابد انسان بزرگی است، اما کسی که بر خویش مسلط می‌شود از او هم بزرگ‌تر است. برای چنین شخصی غیرممکن وجود ندارد. در هر کاری که اراده کند موفق می‌شود. اگر می‌خواهی یک گلف باز عالی بشوی، باید کنترل افکار و ذهنت را یاد بگیری. صدها بازیکن هستند که در شرایط عادی ضربه‌های فوق‌العاده‌ای می‌زنند، اما وقتی رقابت تنگ می‌شود، وقتی فشار واقعاً زیاد می‌شود، تنها کسانی از اشتباه دور می‌مانند که از روی قاعده عمل کنند. فقط یک اشتباه کافی است تا آخر بازی کنار گذاشته شوی. گلف بازان بزرگ می‌دانند که نود درصد بازی در ذهن می‌گذرد. در مورد زندگی هم همین‌طور است: هر دوی آن‌ها فقط یک ذهنیت هستند.»
رابرت ساکت بود. با تأمل عمیق فهمید که کاملاً حق با میلیونر است، اما چیزهایی که می‌گفت آن‌قدر ساده بودند که تقریباً غیرواقعی می‌نمود.
«کنترل ذهن… اما خودم این کار را بلدم.»
«گمان نمی‌کنم چنین باشد. اگر این کار را کرده بودی، الآن به خودت ایمان راسخ داشتی، هم به عنوان گلف باز و هم به عنوان یک فرد. وقتی بر ذهنت مسلط شوی، میوه‌ی موفقیت را حتی هنگام کاشت دانه‌ی آن می‌بینی. آیا اینکه به جای بازیکن بودن، به مربی‌گری تن داده‌ای به این علت نیست که هرگز واقعاً باور نکرده‌ای که می‌توانی یک قهرمان باشی؟ اگر باور کرده بودی، آیا به این زودی دست از آن می‌کشیدی؟»
گلف باز چیزی نگفت و میلیونر ادامه داد «به من بگو کی دست از این آرزو کشیدی؟ کی دست از تلاش شستی؟»
«سه سال پیش.»
«دقیقاً چه اتفاقی افتاد؟»
«آه بله. این آخرین تلاش من برای ورود به باشگاه قهرمانان بود. خیلی عالی شروع کردم، برای گرفتن کارت ورودی فقط باید در دور آخر امتیازم 72 می‌شد. وقتی با یک ضربه 34 امتیاز گرفتم، فکر کردم اوضاع بر وفق مرادم شده، تنها کاری که باید می‌کردم این بود که ضربه‌ی بعدی را با 38 یا کمتر تمام می‌کردم و آن‌وقت کارت در دستم بود. خیلی هیجان‌زده بودم – آرزوی دیرینه‌ی زندگی‌ام برای اولین بار داشت برآورده می‌شد.»
«پس چه شد؟»
«خب یک جورایی بد آوردم.»
«بد آوردی؟»
نمی‌دانم که آیا این توصیف درستی است یا نه، قضاوت با خودتان. در حفره‌ی دهم، پانصد یاردی پار پنجم، تصمیم گرفتم دومین ضربه را بزنم. یا باید بی‌خطر بازی می‌کردم یا توپ را وارد گرین می‌کردم که البته خطرناک بود، چون یک مانع آبی‌رنگ سر راه قرار داشت. از طرف دیگر، اگر با دو ضربه به گرین می‌رسیدم، مطمئن بودم که توپ را گل می‌کنم، بنابراین از آن به بعد، زدن ضربه‌ی 38 امتیازی خیلی ساده می‌شد و از هر بچه‌ای برمی‌آمد. تردید داشتم می‌دانستم که برای رد کردن توپ از بالای دریاچه باید یک ضربه 225 یاردی با کلاب‌وود بزنم. اگر توپم داخل دریاچه می‌افتاد، باگی می‌شدم. بالاخره تصمیم گرفتم خطر نکنم و با چوب سر آهنی شماره هشت سراغ پار بروم. مشغول درآوردن چوب از ساک بودم که شنیدم صدایی از بین تماشاچیان می‌گفت: بی‌عرضه! بی‌وجود! می‌خواهد بی‌خطر بازی کند! نمی‌توانستم دست روی دست بگذارم و اجازه دهم کسی جلوی رویم مرا ترسو خطاب کند. فریاد زدم این یکی را تماشا کن! و به حمل کننده وسایلم گفتم یک چوب شماره‌ی سه به من بدهد. آن مرد تماشاچی فقط پوزخند زد و گفت «می‌خواهی بزنی تو آب!» البته باید به خاطر عربده کشیدن سر من بیرونش می‌کردند، اما برای ساکت کردنش کاری از دست من بر‌نمی‌آمد.
من مردد بودم، اما یکی از تماشاچیان فریاد زد زود باش! زود باش! راه برگشت نداشتم. ضربه را زدم، ضربه‌ای کمی نرم به توپ، یک‌راست داخل دریاچه. کاملاً احساس حقارت کردم، حتی به کسی که مرا تحریک به زدن این ضربه کرده بود، نگاه نکردم. دوباره افتضاح کردم، با سه پات آن توپ لعنتی را وارد حفره کردم که کارم به باگی دوبل کشید.
این چیزی بود که کارت امتیازم نشان می‌داد. درست از همان لحظه بازی را باختم. سه باگی در حفره بعدی. وقتی به خودم آمدم خیلی دیر شده بود. با دو گل بازی را تمام کردم، اما امتیاز نهایی‌ام 73 بود، یک ضربه بیشتر از امتیاز کسب کارت. یک ضربه احمقانه. حال خیلی بدی داشتم.
میلیونر گفت «خیلی جالب است.»
رابرت با لحنی که سعی می‌کرد عصبانیت ناگهانی‌اش را نشان دهد، اعتراض کرد «جالب؟ من به شما می‌گویم که زندگی‌ام را نابود کردم و شما فقط می‌گویید جالب است؟»
«بله چون آنچه که چند لحظه پیش به آن فکر می‌کردم را تأیید کردی. باخت تو نه به علت بی‌استعدادی، بلکه به علت نداشتن کنترل بوده است. اگر یاد گرفته بودی ذهنت را کنترل کنی، از هیچ‌یک از حرفه‌ای آن تماشاچی ناراحت نمی‌شد. وقتی آن حرف را زد، این غرور تو بود که آن چوب را انتخاب کرد. گلف هم مانند تجارت، مستلزم شهامت است، به این شک نکن. پس تو هم باید محاسبه‌ی خطر را یاد بگیری. بدیهی است که برای انتخاب شدن نیاز به یک گل دیگر نداشتی، پس خطر غیرضروری کردی. همین‌طور که الآن متوجه شده‌ای، این یک اشتباه ذهنی بود.»
رابرت گفت «نیازی نیست برویم بیاورید. در این مدت نصف وقتم را به آن فکر کرده‌ام، به اینکه چطور گند زدم.»
سکوت مختصری برقرار شد و بعد، میلیونر پرسید «آیا از آن به بعد او را دیدی؟»
«چه کسی را؟»
همان تماشاچی را که تو را طلسم کرد.
«طلسم؟ منظورتان چیست؟»
«خب، از جهتی این همان کاری است که او کرد. با پیش‌بینی اینکه توپت داخل آب می‌افتد، ذهن تو را شرطی کرد، کاری که خیلی شبیه طلسم کردن است. خیلی‌ها این کار را می‌کنند. شاید خودشان متوجه نباشند، شاید حتی علاقه‌ای به آن نداشته باشند. همیشه تعجب می‌کنم که چقدر مردم از قدرت کلام بی‌خبرند. در مورد تو، فقط چند کلمه از یکی از تماشاچیان کافی بود تا آرزوی یک عمرت را به باد دهد.»
رابرت ساکت بود و به حرفه‌ای میلیونر فکر می‌کرد. حق با او بود، او تا به حال هیچ‌وقت واقعاً قدرت کلام را نفهمیده بود، الآن که کسی پیدا شده بود به خودش زحمت بدهد و این را به او یاد دهد، حتی با شاهد آوردن از زندگی خود او.
میلیونر سؤالش را تکرار کرد.
«خب، آیا بعد از آن ماجرا او را دیدی؟»
«در واقع بله بعد از مسابقه، در پارکینگ. احساس کردم منتظر من بود، تکیه داده بود به ماشینش و داشت سیگار می‌کشید. برای رسیدن به ماشینم مجبور بودم از کنارش رد شوم. سعی کردم او را نادیده بگیرم. ولی خطاب به من گفت: هرگز، هیچ‌وقت با من شاخ به شاخ نشو. مگر نمی‌دانی من کی هستم؟»
میلیونر متحیر و متعجب «آیا جوابش را دادی؟»
«به او گفتم برود به درک و به راه خودم ادامه دادم. نمی‌خواستم با او دعوا کنم. احساس کردم دلم می‌خواهد صورتش را بگیرم زیر مشت و لگد، منتها برای اولین بار توانستم خودم را کنترل کنم. پس ببینید که چندان هم به‌دردنخور نیستم.»
«من اصلاً چنین حرفی نزدم. در واقع معتقدم نقاط مثبت زیادی داری. به همین دلیل است که وقتی به تو نگاه می‌کنم، نه‌تنها آنچه هستی، بلکه آنچه باید باشی، برایم مهم است. یک چنین شخصیتی خیلی جذاب است. می‌دانم که یک بازیکن گلف در وجود تو هست. مشکل این است که خودت این را نمی‌دانی. تو خواب هستی. آینه‌ای که خودت را در آن می‌بینی، زنگار گرفته است. تنها چیزی که می‌بینی یک گلف باز شکست‌خورده است. اما به‌محض اینکه بتوانی واقعیت خودت را ببینی، به‌محض درک عظمت وجودت، زندگی‌ات برای همیشه تغییر خواهد کرد.»
رابرت لبخند زد، شرمنده شده بود. هیچ‌کس تا به حال این‌طور با او حرف نزده بود. حتی پدر و مادرش یا هیچ‌یک از معلم‌هایش، نه حتی یکی از دوستانش. هیچ‌کس جز – مجبور بود اعتراف کند – کلارا. کلارا همیشه به او ایمان داشت، درست از همان روز اول. به استعداد او ایمان داشت و حتی آماده‌ی حمایت از او بود، تمام آن مدت که برای ورود به مسابقات دوره‌ای تلاش می‌کرد. اما او همه‌چیز را خراب کرده بود.
میلیونر که ظاهراً مشتاق بود قضیه را دنبال کند گفت «برگردیم سراغ آن تماشاچی. آیا بعد از آن روز، باز هم او را دیدی؟»
«نه، نه، گمان نمی‌کنم.»
«می‌توانی بگویی چه شکلی بود؟»
«ا… چندان توجهی نکردم. تنها چیزی که توجهم را جلب کرد چشمانش بود، تقریباً مشکی بودند، نوعی حالت شیطانی داشتند…»
«هیچ‌چیز دیگری به نظرت نیامد؟»
«اما… صبر کنید ببینم! حالا که فکر می‌کنم، بله یک چیزی بود. در پارکینگ. حالا یادم می‌آید. یک دستبند عجیب‌وغریب دستش بود. خیلی براق و پوشیده از سنگ‌هایی مثل الماس…»
میلیونر که به‌ندرت احساسات نشان می‌داد، چشمانش از تعجب باز مانده بود «دیروز، درصحنه‌ی تصادف، مردی بود که دستبند الماس داشت و سعی می‌کرد مرا از کمک به تو منصرف کند. قطعاً احساس کردم که می‌خواهد تو در ماشینت بسوزی و بمیری.»
رابرت نگران شد. اگر حرف میلیونر درست باشد – و هیچ دلیلی برای تردید نسبت به حرف پیرمرد نداشت – اتفاق خیلی عجیبی داشت رخ می‌داد، چیزی فراتر از یک اتفاق معمولی. البته امکان داشت فقط یک تصادف باشد. دو مرد که دستبند یک شکل داشتند. اما اگر این دو، یک نفر باشند چه؟ یعنی کسی هست که نه‌تنها می‌خواسته شانس ورود به مسابقات پی.جی.ای. را از او بگیرد، بلکه می‌خواسته او بمیرد.
اگر موضوع این باشد، حق دارد نگران باشد. این مرد دستبند الماسی چه کسی است؟ برای صدمه رساندن به او چه دلیلی می‌تواند داشته باشد؟
میلیونر با لبخند گفت «خب، چیزی که اهمیت دارد این است که الآن زنده و سالم هستی و اینجا کنار هم هستیم. این‌طور نیست؟»
رابرت به علامت تأیید سرش را تکان داد و گفت «قطعاً فقط آرزو می‌کنم زودتر از این‌ها خدمتتان می‌رسیدم.»
«واقعاً؟ چرا؟ آیا فکر نمی‌کنی که ما زمانی با آدم‌ها مواجه می‌شویم که وقت آن رسیده باشد؟»
«شاید. واقعاً هیچ‌وقت به این فکر نکرده‌ام. منظورم این بود که احساس می‌کنم دیگر برای من خیلی دیر شده است.»
«در سی سالگی؟ خیلی دیر شده؟ حتماً شوخی می‌کند. تازه اول زندگی‌ات است. تو استعداد داری، همین الآن نشان دادی. تنها چیزی که نمی‌دانی، روش مدیریت کردن آن است، اینکه چطور از آن استفاده کنی تا سودش را ببری. شاید تنها چیزی که لازم است یاد بگیری روش آماده شدن برای یک مسابقه باشد. به قول سان‌تزو، فیلسوف و فرمانده ارتش چین باستان: یک جنگجوی بزرگ، حتی قبل از رویارویی با دشمن، پیروز است. این در مورد یک گلف باز بزرگ نیز صادق است. او می‌داند که مسابقه گلف یک میدان نبرد است، میدان مبارزه با خودش و در عین حال، مبارزه با دیگران. پس بر این اساس خود را آماده می‌کند.»
«خیلی وقت نیست که تمرین جدی را کنار گذاشته‌ام – از همان وقت که مسابقه را کنار گذاشتم. برای آموزش به آماتورهای تقریباً دست و پا چلفتی، آمادگی چندانی لازم ندارم.»
«اما قبل از آن، یعنی زمانی که هنوز در آرزوی قهرمان شدن بودی، حتماً روش آماده‌سازی خاصی داشته‌ای…»
«بله حتماً. به گمانم چنین بود.»
«خب، پس چرا حالا که در زمین تمرین هستیم، نشانم نمی‌دهی؟»
رابرت شانه بالا انداخت، مطمئن نبود این ماجرا به کجا ختم می‌شود، نمی‌دانست که آیا این فقط یک تمرین بی‌فایده است یا خیر. از طرف دیگر، کار دیگری نداشت که در آن زمان انجام دهد. پنجشنبه‌ها روز تعطیلی او بود، بنابراین مشکلی نداشت. اگر الآن تنها بود، احتمالاً تمام روز را در غصه‌ی از دست دادن کلارا فرومی‌رفت. به دنبال آپارتمان گشتن، شاید کاری بود که باید الآن انجام می‌داد، چون جایی برای زندگی نداشت و نمی‌توانست برای همیشه روی مهمان‌نوازی میلیونر حساب کند. باید هر چه سریع‌تر جایی برای خودش پیدا می‌کرد و ضمناً ماشینش ویویرا در تصادف کاملاً از بین رفته بود و باید یک چیزی جایگزینش می‌کرد.
پیرمرد رشته تقریباً اندوهگین افکارش را پاره کرد «چرا خودت را گرم نمی‌کنی؟ من می‌روم و همین اطراف کمی قدم بزنم. چند دقیقه دیگر برمی‌گردم.»
رابرت گفت «بله حتماً» و با خودش گفت «آه، هرچه بادا باد، بعداً ترتیب همه‌چیز را می‌دهم.»

 

برگرفته از کتاب میلیونر و گلف باز، نوشته مارک فیشر

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *