گلف باز و میلیونر – 4 – گلف باز راه درست تمرین کردن را یاد می‌گیرد

گلف باز و میلیونر – 4 – گلف باز راه درست تمرین کردن را یاد می‌گیرد

گلف باز و میلیونر

تا بازگشت میلیونر به زمین تمرین، رابرت پنجاه ضربه‌ی پات با فواصل مختلف را گل کرده بود. میلیونر چند دقیقه او را تماشا کرد و نوعی حالت بی‌تفاوتی در او دید، اما چیزی نگفت. ناگهان با رفتن سریع به طرف یک درخت بلوط بزرگ که در ساعات به خصوصی از روز بر زمین چمن سایه می‌انداخت و پرتاب دارت به تنه‌ی آن، رابرت را متعجب کرد.
رابرت منتظر بود تا ببیند چه پیش می‌آید. از آنجا که میلیونر ظاهراً دیگر توجه چندانی به او نداشت، چند ضربه‌ی پات دیگر زد، بعد تمرین را رها کرد و به سمت درخت رفت.
«آیا می‌توانم جسارتاً بپرسم چه کار دارید می‌کنید؟»
میلیونر جواب داد «همان کاری که تو می‌کنی.»
«همان کاری که من می‌کنم؟»
«بله. دقیقاً همان کاری که تو می‌کنی. من تمرین گلف نمی‌کنم، تو هم همین‌طور. راستش در واقع تو نیمچه تمرین می‌کردی، اما تمرین نصفه‌نیمه، نتیجه‌ی خوبی در پی نخواهد داشت. تعجبی ندارد که اغلب برنده نمی‌شوی.»
«منظورتان را نمی‌فهمم.»
«پس برایت توضیح می‌دهم. برای تمرین ضربه‌ی پات دو روش وجود دارد. اولی همان است که تو انجام می‌دادی، مهارت تماس چوب با توپ که برآورد فاصله و غیره را تقویت می‌کند، تمرین خوبی است، اما کافی نیست. لااقل برای کسی که آرزوی برنده شدن در مسابقات دوره‌ای را دارد، کافی نیست و اما روش دوم.»
میلیونر بدون گفتن یک کلمه‌ی دیگر دارت‌ها را همان‌جا روی تنه‌ی درخت رها کرد، به طرف زمین چمن راه افتاد و پاتر خودش را که کنار زمین افتاده بود، برداشت. بعد یک تکه گچ از جیبش درآورد و از حفره یک خط تقریباً یک فوتی کشید. رابرت فکر کرد می‌خواهد مسیر پات را بکشد.
میلیونر گفت «حالا چطور می‌توانم بدون دست زدن به این خط آن را کوتاه‌تر کنم؟»
رابرت پس از لحظه‌ای تأمل گفت «نمی‌دانم.» نمی‌فهمید این ترفند چه ربطی به گلف دارد. میلیونر خم شد و خط دومی در کنار آن خط کشید. این بار دو فوت بلندتر و در واقع وقتی خط دوم کشیده شد، اولی واقعاً کوتاه‌تر به نظر رسید. رابرت تحسین کرد «کلک جالبی بود.»
میلیونر با پاترش یک توپ داخل حفره فرستاد. یک ضربه‌ی پات مستقیم، با کمی تمایل به طرف بالا که برای آدمی با توان رابرت مثل آب خوردن بود، مخصوصاً در چمنی که کاملاً مرتب و صاف بود. میلیونر دوباره خم شد و با گچ چند علامت پشت توپ، روی چمن گذاشت. بعد ایستاد و گفت «حالا یک معمای دیگر. چطور می‌توانم بدون دست زدن به توپ، کاری کنم که این ضربه طولانی‌تر به نظر برسد؟»
رابرت گفت «اگر از منطق آن دو خط پیروی کنیم، فقط کافی است که …» به جای اتمام حرفش، یک توپ را در فاصله‌ی یک و نیم فوتی حفره کاشت.
«همین. حالا این از آن یکی که نزدیک پرچم است، بلندتر به نظر می‌رسد.»
میلیونر تصدیق کرد «بسیار عالی. هرچند دقیقاً آن چیزی نبود که در ذهن من بود.»
دست در جیب کرد و یک اسکناس هزار دلاری درآورد «سر این هزار دلاری شرط می‌بندم که تو نمی‌توانی این ضربه را گل کنی.»
رابرت با لبخندی حاکی از تعجب و خرسندی گفت «ببینید، یک بازی گلف واقعی نشانتان می‌دهم، حتی اگر نتوانسته‌ام وارد مسابقات دوره‌ای شوم. یک پات سه فوتی، آن هم به راستی این … جداً باید بگویم که می‌توانم بیست تا مثل این را پشت سر هم ردیف کنم. پول شما را هم نمی‌خواهم. شاید این مبلغ برای شما چیزی نباشد، اما هر چه باشد پول است.»
«اگر تو آماده باشی، من حاضرم این شرط را ببندم، به این شرط که تو هم به من فرصت بدهی تا پس گرفتن آن را امتحان کنم.»
رابرت با اینکه نمی‌دانست در سر میلیونر چه می‌گذرد، با اکراه رضایت داد.
«اگر شما اصرار دارد باشد.»
نوک پاتر را پشت توپ گذاشت و مشغول تنظیم وضعیت ایستادن خود و بررسی صافی سطح چمن بین توپ و حفره شد. نمی‌توانست جلوی لبخندش را بگیرد، طعم پیروزی را حس می‌کرد – این راحت‌ترین هزار دلاری بود که تا به حال می‌توانست به دست آورده باشد. با ضربه‌ای جانانه توپ را داخل حفره فرستاد. سرش را بلند کرد و گفت «قبلاً به شما هشدار داده بودم!»
پیرمرد ککش هم نگزید و هزار دلاری تا نخورده را به او داد. رابرت اسکناس را در جیب گذاشت و برای این خوش‌اقبالی به خودش تبریک گفت. میلیونر با پاترش توپ دیگری را فرستاد به همان قسمت علامت‌گذاری شده.
«حالا یک شرط‌بندی دیگر. سر ده هزار دلار شرط می‌بندم که این بار همان ضربه را از دست می‌دهی.»
رابرت آب دهانش را قورت داد و گفت «ده هزار دلار؟» نمی‌توانست زیر حرف خودش بزند. مگر نه اینکه قبول کرده بود که فرصت پس گرفتن پول را به پیرمرد بدهد؟ تنها چیزی که فکرش را هم نمی‌کرد این بود که مبلغ شرط‌بندی ده برابر شود.
رابرت با حال عصبی برای ضربه گارد گرفت، ذهنش مشوش بود: اگر نتوانم چه؟ از کدام گوری باید ده هزار دلار را بیاورم؟ نه نباید ببازم. همین الآن عین این ضربه را گل کردم. اما احتمالش هست. قبلاً بارها چنین ضربه‌هایی را از دست داده‌ام. حتی یادم می‌آید یکی از آن‌ها فقط یک و نیم فوت بود.
نهایت تلاشش را به کار بست تا ذهنش را از این افکار منفی پاک کند. حالا دیگر راه برگشتی نبود. مسیر ضربه را بررسی کرد. در حالی که پاتر توپ را لمس می‌کرد، با خود گفت: سرت را بالا نگیر. کاری که اغلب در شرایط دشوار انجام می‌داد. در دلش تکرار می‌کرد که همین الآن بدون هیچ مشکلی عین این ضربه را زده است. پس هیچ چیز عجیب و تازه‌ای نیست. قوت قلب گرفت و تقریباً آماده‌ی زدن ضربه شد که چیزی به ذهنش رسید و سرش را بلند کرد.
«فقط یک سؤال. امیدوارم نخواهید شرط‌بندی را آن‌قدر ادامه دهید تا ببرید. چون بر اساس احتمالات، بالاخره دیر یا زود یکی از این ضربه‌ها می‌بازم.»
میلیونر خندید «ابداً، مطمئن باش.»
«در این صورت، اشکالی ندارد…»
رابرت دوباره خواب چمن را امتحان کرد و برای تنظیم وضعیت ایستادن، آن‌قدر این پا و آن پا کرد تا وزنش روی دو پا تقسیم شود. بالاخره پاتر را در مسیر قوسی شکل عقل برد – شاید چون عصبی بود یا شاید چون می‌خواست زودتر از شر آن خلاص شود یا شاید چون ده هزار دلار پول خیلی زیادی بود – درست لحظه‌ای قبل از برخورد چوب با توپ، سرش را بالا آورد. این آهسته‌ترین حرکت او بود، اما ضربه زده شد و توپ به سمت چپ حفره رفت. برای یک لحظه قلب رابرت آمد توی حلقش. مطمئن بود که گل را از دست داده است. توپ لبه‌ی چپ حفره را لمس کرد، یک نیم دور، دور لبه چرخید و در سمت راست آن ایستاد. ضربان نبض شقیقه‌هایش را حس می‌کرد. در این لحظه بود که گویی نیروی جاذبه توپ را کشید، توپ تکان تکان خورد و بالاخره افتاد داخل حفره.
رابرت نفس راحتی کشید. خدایا! چیزی نمانده بود، هر چند که ضربه‌ی ساده‌ای به نظر می‌رسید و تقریباً مثل آب خوردن بود. خنده‌ی عصبی سر داد، اما ناگهان جلوی خودش را گرفت، به هیچ وجه نمی‌خواست احساس غرور کند، حتی حالا که یازده هزار دلار گیرش آمده بود. میلیونر از یک دسته‌ی بیست هزار دلاری که همیشه برای هزینه‌های روزمره همراه داشت، ده هزار دلار شمرد و با کمال مردانگی به او داد، انگار پول برایش هیچ بود.
رابرت که به زحمت جلوی لرزش دست‌هایش را می‌گرفت، اسکناس‌ها را تا کرد و در جیب گذاشت. تا به حال در طول عمرش هیچ‌وقت این همه پول یکجا به دست نیاورده بود.
«آخرین شرط‌بندی و دیگر تمام. صد هزار دلار شرط می‌بندم که تو عین همین ضربه را خراب می‌کنی.»
رابرت با لکنت گفت «صد هزار دلار؟»
میلیونر با خونسردی گفت «بله.»
یک‌بار دیگر ذهن رابرت مشغول شد. آب دهانش را قورت داد تا گلویش را که ناگهان خشک شده بود، تر کند. صد هزار دلار پول مفت! چه فرصتی! اما اگر ببازد چه؟ مطلقاً نمی‌تواند آن را بپردازد و مجبور می‌شود ده سال برای پیرمرد کار کند!
بعد از کلی تجزیه و تحلیل به این نتیجه رسید که نمی‌تواند شانه خالی کند. تصمیم واضح بود – باید چوب کار خودش را می‌خورد. ضمناً این فقط یک پات سه فوتی بود.
همین الآن دو تا مثل آن را پشت سر هم گل کرده بود. بله در دومی با بلند کردن سرش در آخرین لحظه تقریباً داشت کم می‌آورد، اما این اشتباه را دیگر تکرار نمی‌کند. وضعیت ایستادنش را تنظیم کرد، کوشید تنه‌اش را از پاها و دست‌هایش دور کند و تا خواست سر چوب را عقب بکشد، تمرکز ذهنش به هم خورد. صدای مزاحمی پیوسته در سرش تکرار می‌شد: صد هزار دلار… صد هزار دلار… دانه‌های عرق از پیشانی‌اش می‌چکید. یک لحظه متوجه شد که نفس نمی‌کشد – سی ثانیه می‌شد که نفسش را حبس کرده بود. نفس عمیقی کشید، به این امید که آرام شود. صد هزار دلار! می‌توانست پنج سال زندگی‌اش را تأمین کند. حتی می‌توانست زندگی‌اش را برای زمانی بیش از آن سر و سامان دهد. با سپرده‌ی بانکی مضحکی که داشت، هرگز حتی نمی‌توانست این مبلغ را از بانک وام بگیرد. صدای ذهنش را که پول‌ها را می‌شمرد و حساب و کتاب می‌کرد، می‌شنید.
سه فوت، یک ضربه‌ی ساده‌ی کوتاه سه فوتی کافی بود تا او با صد هزار دلار ثروتمندتر شود. دست‌هایش می‌لرزید، کف دستش خیس عرق بود. از شدت ترس فلج شده بود. ناگهان به نظرش رسید که این ضربه به اندازه‌ی قبلی راست و مستقیم نیست. شاید دفعه‌ی اول شانس آورده بود. شاید میلیونر چیزی از زمین می‌دانست که او نمی‌داند. شاید ناهمواری مخفی روی چمن هست که نزدیک بود ضربه‌ی دوم گل نشود.
ضربات مشابهی را که قبلاً خراب کرده بود به یاد آورد، اغلب شبیه همین بوده‌اند، برخی حتی کوتاه‌تر. احساس درماندگی خود در آن موارد را به یاد آورد. باید خود را کنترل می‌کرد. نمی‌توانست که هر چه بیشتر لفتش دهد، ضربه زدن سخت‌تر می‌شود. در آن لحظه عضلاتش از شدت ترس داشت منقبض می‌شد. تمام اعتماد به نفسش به باد رفته بود و این قطعاً بر برآوردش تأثیر می‌گذاشت.
حدس می‌زد که پیرمرد از ضایع شدن او حسابی به ریشش خواهد خندید. خدایا، باید از شر این وضع خلاص شود! او داشت از یک کاه کوه می‌ساخت. خم شد، بار دیگر به حفره نگاه کرد و چوب را بالا برد. آن قدر عصبی بود که پاتر به جای عقب رفتن، از پهلو بالا رفت. رابرت هنوز آن قدر تشخیص می‌داد که قبل از ضربه زدن به توپ، حرکت را متوقف کند.
با کمال شرمندگی و در حالی که نگاهش را از میلیونر می‌دزدید و سعی می‌کرد آرامش خود را حفظ کند، چند قدم آن‌طرف‌تر رفت و گارد ضربه را تمرین کرد. دست‌هایش هنوز می‌لرزید و در دلش آشوب به پا بود.
میلیونر با دقت او را زیر نظر داشت. اما از هرگونه اظهارنظر خودداری می‌کرد. از قیافه‌اش هم نمی‌شد به افکارش پی برد، گرچه کاملاً می‌دانست عاقبت کار رابرت به کجا می‌کشد. آنچه کنترل ذهن مرد جوان را از دستش خارج کرده بود، چیزی نبود جز ترس یا تردید – اطمینان هولناک به اینکه دارد می‌بازد – حالا دیگر کاملاً مطمئن بود. این ضربه برایش صد هزار دلار آب می‌خورد! حالت تهوع داشت، فشار عصبی واقعاً داشت او را از پا درمی‌آورد. در تمام عمرش هرگز تا این حد حالش بد نبوده.
رابرت به حفره خیره شد، بعد به توپ، بعد دوباره به حفره. دیدش تار می‌شد و حفره دورتر و دورتر به نظر می‌رسید، کوچک‌تر و کوچک‌تر… بالاخره میلیونر به این عذاب گلف باز پایان داد – به طرف توپ آمد و با پاتر خود ضربه‌ای به آن زد – و معضل وحشتناک و حل ناشدنی رابرت را حل کرد.
«فکر می‌کنم حتماً الآن متوجه شده‌ای که چطور می‌توان طول یک پات را بدون دست زدن به آن بیشتر کرد.»
رابرت تازه متوجه شد که میلیونر شرط‌بندی‌ها را فقط برای اثبات این نکته مطرح کرده بود و واقعاً نمی‌خواست که او یک پات صد هزار دلاری بزند.
«حالا منظورم را از اینکه گفتم تو هم به جای ضربه زدن به توپ احتمالاً داری دارت می‌اندازی فهمیدی؟»
«گمان می‌کنم بله. آن لحظه واقعاً تمرین نمی‌کردم، چون در مسابقه، یک پات سه فوتی خیلی بلندتر از این است.»
«دقیقاً و وقتی مجبور باشی در اولین مسابقه، یک پات سه فوتی موفق بزنی، این فشار خیلی خیلی شدیدتر از شرایط یک شرط‌بندی کوچک دوستانه خواهد بود. هیچ راهی برای حفظ آرامش و کنترل نداری، جز انجام تمرینات جدی‌تر.
یکی از این تمرین‌ها تمرین بدنی مربوط است. یعنی همین کاری که تا به حال کرده‌ای. عضلاتت را تنظیم می‌کنی تا وضعیت ایستادنت درست باشد، تاب خوردن بدنت نرم است تا حالا یاد گرفته‌ای که با هر چوب چطور به توپ ضربه بزنی. این البته لازم است – بدون این مهارت نمی‌توانی امیدوار باشی – اما کافی نیست. در شرایط سخت بازی، باید به تمرین دیگری مجهز باشی، تمرینی که من اسم آن را «تمرین ذهن» گذاشته‌ام.
فرقی نمی‌کند چه ضربه‌ای می‌خواهی بزنی، سه فوتی، پنج فوتی یا حتی صد یاردی. در شرایط حساس این ذهن است که اهمیت دارد، نه جسم. همان‌طور که قبلاً هم گفتم، مهم‌ترین کار کنترل ذهنت است.»
«منظور شما را می‌فهمم. اما کمی شبیه قضیه‌ی پیدایش مرغ و تخم‌مرغ است. این‌طور نیست؟ منظورم این است که مثل یک دور باطل به نظر می‌رسد. جوانی برای اولین بار دنبال کار می‌گردد، همه از او تجربه می‌خواهند، اما تا کاری پیدا نکند نمی‌تواند تجربه کسب کند.»
میلیونر گفت «درست است. هیچ چیز نمی‌تواند جایگزین تجربه‌ی عملی شود. هیچ راهی برای تجربه‌ی حس یک ضربه از منطقه‌ی شروع هجدهم در یک بعدازظهر آفتابی یکشنبه‌ی ماه اوت وجود ندارد، مگر اینکه خودت شخصاً آن را بزنی. به همین دلیل تمرین ذهنی خیلی اهمیت دارد. نمی‌توانی به زور وارد یک مسابقه حرفه‌ای بشوی، ولی حس آن را که می‌توانی در خود ایجاد کنی. می‌توانی خود را در آن شرایط حساس تجسم کنی، اسم خودت را بالای تابلوی امتیازات ببینی، شور و هیجان میلیون‌ها تماشاچی تلویزیون را که آرزو می‌کنند تو برنده یا بازنده شوی، واقعاً حس کنی. باید بدانی که گلف، هر چند فقط یک بازی است، اما می‌تواند تحت شرایط خاصی، مایه‌ی زندگی یا مرگ نیز باشد. گلف بازان بزرگ این را می‌دانند. اگر این را نفهمی، هرگز نمی‌توانی در شرایط حاد ذهنت را کنترل کنی.»
«حق با شماست. من هیچ‌وقت به اندازه‌ی کافی ذهنم را به کار نگرفته‌ام، فکر می‌کنم هرگز این بازی را جدی تلقی نکرده‌ام…»
میلیونر ادامه داد «روزی یک بازیکن آماتور از جک نیکلائوس می‌پرسد که آیا تا به حال دو دور برای سرگرمی بازی کرده است. جواب نیکلائوس برای کسانی که فلسفه‌ی یک قهرمان گلف را می‌دانند عجیب نیست. او می‌گوید همیشه نه برای سرگرمی، بلکه برای بردن بازی می‌کند، حتی با دوستانش. او می‌گوید نه در کلاس و نه در تمرینات، حتی یک ضربه را بدون این هدف و تمرکز کامل بر آن نزده است. شیوه‌ای کاملاً متفاوت از روش تمرین چند لحظه پیش تو. قبول نداری؟»
رابرت چاره‌ای جز تأیید نداشت.
«برای نیکلائوس تک‌تک ضربه‌ها اهمیت دارند. حالا می‌فهمم که تصور فشار ضربه دویست و پنجاه هزار دلاری کار ساده‌ای نیست…»
«نه گمان نمی‌کنم چنین باشد. حتی اگر این به ذهن استدلالی من هم خطور کند. هنوز هم معتقدم که یک پات تمرینی ارزش دویست و پنجاه هزار دلار را ندارد که اگر آن را از دست دهم، زندگی‌ام نابود شود.»
«خُب شاید لازم است کمی بیشتر زحمت بکشی. گرگ نورمن – مشهور به کوسه‌ی سفید بزرگ – یک حقه‌ی کوچک دارد. او بیست‌وپنج توپ را در یک دایره در فاصله‌ی تقریباً دو فوتی حفره می‌چیند و سعی می‌کند. وقتی هر بیست‌وپنج توپ را از دو فوتی گل کرد، فاصله را به سه فوت تغییر می‌دهد. خودش می‌گوید در بهترین حالت، این تمرین تا شش فوت هم می‌رسد. زمانی که روی آخرین دور تمرین یعنی ضربه‌ی شش فوتی کار می‌کند، واقعاً دلش می‌خواهد به خانه برگردد و دوش بگیرد. این یعنی فشار تا حدی افزایش یافته، اما نه کاملاً به اندازه‌ی مسابقات قهرمانی. ولی بالاخره هر چه باشد فشار است. این روش را امتحان کن، فکر می‌کنم به دردت بخورد. نورمن می‌گوید این روش یک تقویت‌کننده‌ی عالی اعتماد به نفس است. برای قهرمان شدن، تو هم باید این‌طوری فکر کنی. قهرمان‌ها مثل مردم عادی رفتار نمی‌کنند. همیشه در حال تقلا، تجزیه و تحلیل و سین‌جیم کردن خودشان هستند. به عبارت دیگر، برای انجام کار، ذهنشان را به کار می‌گیرند، مانند جسمشان و این را می‌دانند که از دو رقیب بااستعداد و با شرایط مساوی، کسی برنده است که ذهن قوی‌تری دارد.
من دوستان ثروتمند زیادی دارم، چندین دوجین میلیونر را می‌شناسم و به نظر من همه‌ی آن‌ها دو وجه اشتراک دارند: شوق موفقیت و نوعی توجه وسواسی به جزئیات. ذهن آن‌ها همیشه در حالت آماده‌باش قرار دارد. سایر مردم نصف عمرشان را در بیهوشی به سر می‌برند و تحت تأثیر جریان مستمر افکار و عقاید بی‌فایده قرار دارند. به جای اینکه از خود بپرسند چطور می‌توانند در زندگی پیشرفت کنند، هر روز صدها ساعت از وقت خود را جلوی تلویزیون هدر می‌دهند.
آدم‌های موفق همیشه تشنه‌ی یادگرفتن، پیشرفت و کشف قواعد پنهان هستند، قوانینی که همه چیز را به کار می‌اندازد. همیشه با آدم‌های موفق هم‌نشین می‌شوند، کسانی که کمک می‌کنند تا بیشتر یاد بگیرند. آن‌ها هیچ چیز را نادیده نمی‌گیرند، از ابراز نظر نمی‌ترسند، اشتباهشان را می‌پذیرند و دوباره شروع می‌کنند. مشکلات را مانع نمی‌دانند، بلکه آن‌ها را فرصت می‌شمارند. مشکلات خلاقیت آن‌ها را برانگیخته و اشتیاق و پشتکار آن‌ها را تقویت می‌کند.
یکی از دوستانم اخیراً مرا برای بازی به باشگاه ایندین کریک فلوریدا دعوت کرده بود. دوستم ری فلوید عضو آن باشگاه است. وقتی به طرف اولین منطقه‌ی شروع می‌رفتیم، ری فلوید را در زمین تمرین دیدم که داشت یک پات هشت فوتی را می‌چید. دو ساعت بعد که داشتیم از زمین خارج می‌شدیم، فلوید هنوز آنجا بود و آن ضربه‌ی هشت فوتی را تمرین می‌کرد. نمی‌دانم در آن دو ساعت در ذهن فلوید چه می‌گذشت، اما شرط می‌بندم آن چیزی نبود که تو موقع تمرین به آن فکر می‌کردی.»
«گمان می‌کنم حق با شما باشد.»
«ارنست همینگوی اولین صفحه‌ی رمان پیرمرد و دریا را شصت بار بازنویسی کرد. توماس ادیسون ده هزار آزمایش انجام داد تا به چیزی رسید که تمام دنیا را روشن کرد. آن‌ها یک کار را بارها و بارها انجام می‌دادند و سعی داشتند حقایق پنهان را کشف کنند، قوانین آسمانی تمام امور، از جمله گلف، به عنوان بخشی از نظام الهی و همزمان سعی داشتند الهه‌ی بخت را تحت کنترل خود درآورند. جمله‌ای از گری پلیر یادم افتاد که می‌گوید: هر چه بیشتر تمرین کنم، خوش‌شانس‌تر می‌شوم!
این اشخاص مانند شیمیدان‌ها در آزمایشگاه هستند – و زمین مسابقه یا تمرین گلف برای بازیکن کمابیش حکم یک آزمایشگاه را دارد – که با تغییر خود درونی‌شان به قهرمان، سعی دارند مس را تبدیل به طلا کنند. این همان چیزی است که من به آن شور و هیجان حقیقی و تمرین واقعی می‌گویم تمرین ذهن.»
میلیونر ساکت شد. رابرت که با حرف‌های او عمیقاً به فکر فرو رفته بود، چیزی نمی‌گفت.
پیرمرد ادامه داد: «خب البته تمرین چیز خوبی است. ولی نباید فراموش کرد که گلف همچنان یک بازی است. با کمی سرگرمی چطوری؟ می‌خواهی با هم روی حفره‌ی نه بازی کنیم؟» بدون اینکه منتظر جواب بماند، راه افتاد به طرف اولین منطقه‌ی شروع. گام‌هایش خیلی سرزنده‌تر از آن بود که از مردی با سن و سال او انتظار می‌رفت. در واقع، مثل یک نوجوان سرحال و قبراق می‌نمود. از اینکه برای اولین بار می‌خواست گلف واقعی باز کند، حسابی هیجان‌زده بود. رابرت به دنبالش راه افتاد. هال هم به عنوان حمل‌کننده‌ی وسایل با دو کیسه‌ی آویزان از دوش، پشت سر او.
رابرت گفت «انگار این اطراف کسی دیده نمی‌شود؟ راستی، لازم نیست دفتر ورودی باشگاه را امضا کنید؟»
میلیونر رو به هال کرد و لبخند زد «نظر تو چیست، هال؟ آیا لازم است دفتر را امضا کنیم؟»
هال سعی کرد جلوی خنده‌اش را بگیرد «نه قربان، فکر نمی‌کنم لزومی داشته باشد.» رابرت فهمید دارند سر به سرش می‌گذارند و ناگهان به موضوع پی برد.
«یعنی این زمین مال شماست؟»
پیرمرد چشمکی زد و گفت «بله این زمین مال من است، اما به این معنی نیست که بازی مال من باشد. یکی از دلایل علاقه‌ی زیاد من به گلف این است: یکی بازی همیشه سرشار از هیجان و مبارزطلبی. حالا خواهی دید.»
رابرت نگاهش را از میلیونر به پیشخدمت گرداند، هر دو مثل گرگ‌های داخل آغل پوزخند می‌زدند. احتمالاً این اولین بار نبود که پیرمرد مهمانش را به دام مسابقه می‌کشاند!

برگرفته از کتاب میلیونر و گلف باز، نوشته مارک فیشر

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *