گلف باز و میلیونر – 6 – گلف باز یاد می‌گیرد که تحت تأثیر وقایع قرار نگیرد

گلف باز و میلیونر – 6 – گلف باز یاد می‌گیرد که تحت تأثیر وقایع قرار نگیرد

گلف باز و میلیونر

شکسپیر می‌نویسد: «خوب است که به خوب ختم می‌شود.» اما در گلف باید گفت بد است که آغازگر بدی است. این دقیقاً وصف حال رابرت بود. گرچه زمین دوم وسیع و بدون مانع بود، اما مسیر شات منحنی شد به راست، به اعماق منطقه‌ی چمن‌زار. میلیونر پرسید «این دفعه چه اتفاقی افتاد؟ در زدن شات که خوب بودی.»
«نمی‌دانم مشکلم چیست. فکر می‌کنم امروز روز بدبیاری‌ام باشد.»
«گمان نمی‌کنم. تو تاریکی بیشتری به درونت راه می‌دهی. باید محکم باشی. با مبارزه بیرونش کن. نگذار وقایع بیرونی تو را تحت تأثیر قرار دهند. مثل این ضربه‌ی قبلی. به جای انتخاب شیوه‌ی فکر کردن، می‌گذاری اتفاقات روش بازی را به تو دیکته کنند.»
«گوش کنید. من یک انسان هستم. بازی را با دو باگی شروع کردم. فکر می‌کنم کمی ناراحت شدن طبیعی باشد.»
«شاید طبیعی باشد، اما چیزی را درست نمی‌کند. بازیکنی که تو می‌خواهی بشوی اجازه نمی‌دهد آخرین ضربه‌اش بر او تأثیر بگذارد، مخصوصاً اگر ضربه‌ی بدی بوده باشد. باید یک‌بار برای همیشه تصمیم بگیری که کنترل دست کیست. اگر این کار را نکنی، هرگز برنده نمی‌شوی. فقط یک ضربه‌ی خراب در اول بازی کافی است تا تمام مسابقه را برایت نابود کند.»
«می‌دانید، نکته‌ی خیلی جالبی را مطرح کردید، زیرا آن چیزی که در مورد خودم متوجه شده‌ام، این است که اگر بد شروع کنم، سه یا چهار گل طول می‌کشد تا حالم سر جایش بیاید.»
«و این طور است که مسابقات را می‌بازی. تمام اختلاف در همین سه یا چهار گل است. بازیکنان بزرگ نوعی توانایی عجیب حضور کامل را در خود پرورش می‌دهند، حضور در لحظه‌ی حال. آن‌ها می‌درخشند، قبل از آنکه تحت تأثیر تاریکی قرار گیرند. با تمرکز کامل بر هر ضربه تمام وجود خود را متوجه کارشان می‌کنند. برایش مهم نیست چه بلایی سر ضربه‌ی قبلی آمده. کاملاً در لحظه غرق می‌شوند، زیرا می‌دانند که عمل فقط در لحظه معنا می‌دهد. آنچه در گذشته اتفاق افتاده – گل قبلی، دور قبلی یا مسابقه‌ی قبلی – اهمیتی ندارد. به آینده هم فکر نمی‌کنند، چون آینده را هم نمی‌توانند تغییر دهند. بالاخره اینکه ضربه‌ی سوم را نمی‌توانی بزنی مگر اینکه دومی را زده باشی.»
رابرت به ناچار تصدیق کرد «حتی بزرگ‌ترین گلف بازها هم نمی‌توانند!»
میلیونر گفت «اما چرا اغلب گلف بازها به جای تمرکز بر ضربه‌ی فعلی‌شان، بر اثر عصبی بودن از ضربات قبلی، کنترل خود را از دست داده و اشتباهات بزرگی مرتکب می‌شوند؟»
«می‌فهمم. این حالت برای من که اغلب اتفاق می‌افتد.»
میلیونر با یک کلاب آیرون شماره‌ی هفت ضربه‌ای زد، اما ضربه کمی کوتاه بود و توپ از حاشیه‌ی چمن‌کاری شده آن‌طرف‌تر نرفت. قبل از اینکه رابرت ضربه بزند گفت «تصور کن در یک مسابقه‌ی خیلی مهم هستی و بعد از پانزده گل، چهار تا از پار کم داری، حالا اگر یک باگی دوبل روی حفره‌ی شانزدهم انجام بدی…»
«خیلی ناامیدکننده می‌شود.»
«بله حتماً ناراحت می‌شوی، اما آیا این باگی دوبل در حفره‌ی شانزدهم در امتیازات محاسبه می‌شود؟»
«منظورتان را می‌فهمم. یعنی شروع بد ناامیدکننده‌تر است. اگر در حفره شانزدهم باگی دوبل بشوم، درحالی‌که چهار تا از پار کم دارم، آن‌قدر مأیوس نمی‌شوم.»
«بله این دقیقاً همان چیزی است که باید بدانی. اگر می‌خواهی یک گلف باز بزرگ و یک قهرمان واقعی شوی، باید این طور فکر کنی، وگرنه پیشرفت واقعی نخواهی داشت، چون همیشه تحت تأثیر شروع بد هستی. در روز آخر مسابقات ماسترز شاید دو ضربه بالاتر باشی. اما اگر دور آخر را با یک باگی دوبل شروع کنی و اجازه دهی حالت را بگیرد، بازی را باخته‌ای. شاید همان لحظه بازی را رها کنی، چون فکر می‌کنی ادامه‌ی بازی اتلاف وقت است. باید خودت را به بی‌خیالی بزنی، در غیراینصورت بی‌تردید تاریکی به سراغت می‌آید. باید بتوانی بازی خودت را از نگاه یک امتیاز شمار با دقت زیر نظر بگیری. برای او یک باگی فقط یک باگی است و نه بیشتر. مهم نیست چه وقت اتفاق افتاده.»
«می‌فهمم، اما به نظرم در حرف راحت‌تر از عمل است.»
«بله وقتی همه‌چیز رو به راه است، مثبت اندیشی که کاری ندارد. این کار از هر کسی برمی‌آید، هر چند کسانی هم هستند که در این شرایط باز هم گله می‌کنند. قسمت مشکل کار اینجاست که حتی در اوضاع نامطلوب هم مثل یک گلف باز عالی و قهرمان عمل کنی و ذهنت را مقاوم نگه داری. این همان کاری است که من در تجارت می‌کنم. در شرایط سخت همیشه دو کار انجام می‌دهم: اول تمام اقدامات لازم برای حل مشکل را در نظر می‌گیرم و دوم اینکه به خودم می‌گویم: عجله نکن، هول نشو، اجازه نده زمینت بزند. برای ناراحت بودن خیلی وقت داری، پس چرا به فردا موکولش نمی‌کنی؟ و اگر فردا هم اوضاع هنوز میزان نباشد، به خود می‌گویم که هنوز هم می‌توانم برای ناراحت شدن یک روز دیگر صبر کنم و اینکه بهتر است وقتم را صرف چاره‌جویی کنم. در اکثر موارد مشکل قبل از اینکه وقت ناراحت شدن پیدا کنم، رفع می‌شود. یادت باشد که فقط پزشک‌ها و روان‌پزشک‌ها هستند که از تشویش تو نفع می‌برند و اینکه ذهن تو تنها چیزی در زندگی‌ات است که کنترلش به دست توست.»
رابرت گفت «سعی می‌کنم به خاطر بسپارم.»
«گلف بازان بزرگ چنان خونسرد هستند که می‌توانند هر ضربه را در سطح اطلاعاتی کامل ارزیابی کنند، بدون اینکه ذره‌ای احساساتی شوند. انگار ضربه‌های خراب آن‌ها مال کس دیگری است. درواقع آن‌ها این طور می‌بینند – ضربه بد همیشه مال دیگری است، چون زننده‌ی آن ضربه طبق تمام توان آن‌ها عمل نکرده. مانند این است که یک لحظه کسی آمده، اشتباهی کرده و تاریکی آورده است. نکته‌ی جالب اینجاست که هر چه بیشتر درخشیدن در زمین گلف را یاد بگیری، بر تمام زندگی‌ات بیشتر تأثیر می‌گذارد. آدم‌های موفق در یک زمینه‌ی خاص است که تمام زندگی‌شان متحول می‌شود. آن‌ها در برخورد با خبرهای بد، ناکامی‌های شغلی یا یأس‌های شخصی به همان روش عمل می‌کنند که گلف بازان بزرگ در مقابل ضربه‌های بد. به جای شکایت و افسردگی، خونسردی و تعادل کامل خود را حفظ می‌کنند. دلایل خطای خود را تحلیل می‌کنند، اقدامات مناسب برای رفع مشکل را اتخاذ کرده و همیشه نهایت تلاش خود را به کار می‌بندند، با این اطمینان خاطر که در آینده نتیجه‌ی مثبت تلاش خود را ببینند.»
«بله قبول دارم که خونسرد بودن چیز خوبی است. اما موقعیت‌هایی هست که کنترل احساسات در آن‌ها مشکل است. بعضی ضربه‌ها خیلی حساس‌اند، نمی‌توانی جلوی عصبی بودنت را بگیری، هر چه قدر هم به خودت فشار بیاوری که منطقی باشی. عواطف قدرت زیادی دارند…»
میلیونر جواب داد «یکی از پارادوکس‌های گلف هم همین‌جاست. موقع تمرین باید تظاهر کنی هر پات دو هزار و پانصد دلار ارزش دارد و تنها ضربه‌ای است که تو را در مسابقه‌ی اوپن آمریکا برنده می‌کند. حتی وقتی در مسابقه‌ی واقعی بازی می‌کنی هم باید تظاهر کنی، فقط این بار باید فرض کنی که حساس‌ترین پات فقط یک ضربه‌ی معمولی موقع تمرین است. از طرف دیگر وقتی توانایی درخشش در تمام لحظات بازی را در وجودت تقویت کنی، می‌فهمی که هیچ‌چیز در زندگی چه در زمین گلف و چه خارج از آن، واقعاً مهم نیست.»
«آن روزها که برای ورود به مسابقات تلاش می‌کردم، خیلی سختی کشیدم تا خود را به این موضوع قانع کنم. یادم می‌آید خیلی عصبی بودم، خیلی می‌ترسیدم که مبادا ضربه خراب بشود…»
«شاید چون هرگز ترس واقعی را تجربه نکرده‌ای. اگر تجربه کرده بودی، می‌دانستی که زندگی هم دست‌آخر یک بازی است فقط ذهنیت ماست که هر چیزی را مهم جلوه می‌دهد و از آنجا که می‌توانیم ذهنمان را کنترل کنیم، می‌توانیم یاد بگیریم که تحت هر شرایطی تعادل خود را نیز حفظ کنیم. همان‌طور که گفتم این یک پارادوکس است، هم در گلف و هم در زندگی. باید طوری تمرین کنی که انگار هر ضربه ارزش مرگ و زندگی دارد و درعین‌حال طوری آن پات یا ضربه‌ی حساس را بزنی که انگار یک ضربه‌ی تمرینی است، یا انگار داری با یکی از دوستانت در یک روز تعطیل آفتابی بازی می‌کنی.»
حفره‌ی بعدی یک پار بلند با پیچ به راست بود. میلیونر به رابرت پیشنهاد کرد بخت خود را امتحان کند و ضربه‌ی شروع را از بالای درخت که تنها راه رسیدن به آن طرف منطقه‌ی چمن‌کاری که دو قسمت شده بود، بزند. نتیجه این توصیه جالب نبود: رابرت ضایع کرد و توپش افتاد وسط درخت‌ها.
میلیونر به طرز عجیبی، به جای عذرخواهی از توصیه‌اش، لبخند معنی‌داری زد، طوری که انگار از این نتیجه لذت می‌برد. رابرت گیج شده بود. اما نمی‌خواست به میزبانش که تا این لحظه آن‌قدر مهربان بوده چیزی بگوید. شاید یاد چیزی افتاده و می‌خندد.
میلیونر ضربه‌ی خود را زد و دو مرد و به دنبالشان هال حمل‌کننده‌ی وسایل به طرف درختانی که توپ رابرت آنجا ناپدید شده بود، به راه افتادند. وقتی به آنجا رسیدند، صدای زنگ تلفن آمد. موبایل میلیونر بود. هال با عجله آن را از ساک پیرمرد درآورد و به او داد.
«الو، سلام پرزیدنت. نه خواهش می‌کنم. با دوستم داریم کمی بازی می‌کنیم. بله لطفاً یک لحظه گوشی حضورتان.»
دستش را روی دهنی گوشی گذاشت و رو به رابرت گفت «پرزیدنت است…»
رابرت گفت «اوه.» گرچه میلیونر نگفت که کدام پرزیدنت است، اما تقریباً فهمید که منظورش رئیس‌جمهور است. این حدس زمانی تأیید شد که هال محرمانه به او گفت «از وقتی رقابت‌های انتخاباتی شروع شده تقریباً هر روز زنگ می‌زند…»
رابرت با لکنت گفت «واقعاً؟» سعی می‌کرد خود را بی‌تفاوت نشان دهد، اما نمی‌دانست چرا مردی که مشخص بود یک مولتی میلیونر یا شاید حتی میلیاردر است؛ در یک قصر در ملک وسیعی در همپتونز زندگی می‌کند؛ زمین گلف شخصی دارد و هر روز با رئیس‌جمهور آمریکا صحبت می‌کند، به آدم یک‌لاقبایی مثل او بها داده؛ به مربی گلفی که حتی از پس زندگی‌اش برنمی‌آید، کسی که یک شکست‌خورده حقیر است، حداقل به نظر خودش. یک لحظه احساس کرد که دارد خواب می‌بیند و الان است که در یک هتل درب و داغون بیدار شود. یا شاید بر اثر آن تصادف و جدایی از کلارا مغزش تکان خورده باشد. شاید دیوانه یا دچار توهم شده باشد، از آن بیماران روانی که خودشان را ناپلئون یا ژولیوس سزار یا – چرا که نه؟ – رئیس‌جمهور می‌دانند. اما آیا او تا به حال خواب آشنایی با آدمی مثل میلیونر پیر را دیده بود؟ یک معلم و فرشته‌ی راهنما که او را زیر بال‌های خود می‌گیرد و به آرزوهایش می‌رساند.
برای اینکه مطمئن شود خواب نیست، دستش را آرام در جیب کرد و اسکناس‌های هزار دلاری که در تمرین برده بود را لمس کرد. بله آنجا بودند، نو واقعی. پس خواب نمی‌دید، مگر اینکه اسکناس‌ها هم بخشی از خوابش باشند. یکی از آن‌ها را از جیب درآورد و به آن نگاه کرد. کاملاً واقعی به نظر می‌رسید، مگر اینکه در خیال‌پردازی جزئیات قابلیت فوق‌العاده‌ای داشته باشد…
رفت تا توپش را از لابه‌لای درخت‌ها پیدا کند. زمین محوطه‌ی درختی خالی از شاخه بود. نفوذ اشعه‌های آفتاب از بالای درخت‌ها، فضای رؤیای ساخته بود. با این همه جستجوی توپ در میان برگ‌ها، قلوه‌سنگ‌ها و سوزن‌های کاج خیلی مشکل می‌نمود.
بیشتر جلو رفت. شاید توپ به درختی خورده و کمانه کرده و به طرفی رفته که فقط خدا می‌داند کجاست و از آنجا که فرشته‌ی بخت هیچ‌وقت در گلف همراه او نبوده – حداقل این تصور او بود – اطمینان داشت که بدترین کمانه‌ی ممکن رخ داده و توپ جایی افتاده که هرگز پیدایش نخواهد کرد.
چند دقیقه از جستجو می‌گذشت که روباه کوچکی را قوزکرده در کنار یک کنده‌ی درخت دید. احساس خیلی عجیبی به او دست داد. حس کرد حیوان منتظر اوست. بعد توپش را بین پنجه‌های جلویی روباه دید. بااحتیاط یک قدم به طرف او برداشت، نمی‌خواست حیوان برمد. اما این حرکت، روباه توپ را به دهان گرفت و دوید به طرف اعماق جنگل.
رابرت صدایی از پشت سرش شنید «فردی، بیا اینجا، توپ دوستمان را پس بده.»
برگشت و میلیونر را دید. روباه کوچولو به طرف رابرت آمد و توپ را انداخت، بعد رفت پیش میلیونر که خم شد و پشت گوشه‌ای حیوان را نوازش کرد.
میلیونر با مهربانی گفت «پسر خوب، فردی. آفرین پسر خوب.»
رابرت توپ را برداشت و علامت آن را نگاه کرد تا مطمئن شود توپ خودش است.
«خودش است فرد.» در حیرت بود که بعداً چه پیش خواهد آمد، «از بابت توپ متشکرم.»

برگرفته از کتاب میلیونر و گلف باز، نوشته مارک فیشر

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *