گلف باز و میلیونر – 7 – گلف باز به راز تجسم پی می‌برد

گلف باز و میلیونر – 7 – گلف باز به راز تجسم پی می‌برد

گلف باز و میلیونر

رابرت که هنوز از هوش روباه کوچولو مبهوت بود و درحالی‌که باعجله از جنگل خارجمی
شد، پای راستش رفت داخل یک چاله‌ی و عمیق و گلی شد. زیر لب «لعنتی! کفش‌های مردم.»
لنگ‌لنگان رفت طرف آبراهه و از اینکه قبل از پاک کردن آن، میلیونر کفشِ گلی را دید، بسیار شرمنده شد.
رابرت به شوخی گفت «من، آهان …فکر کنم به‌واسطه درخت‌ها چاله راندیدم!»
میلیونر گفت «اصلاً نگران نباش.» به حال اشاره کرد و از ساکِ گلف، یک جعبه‌ابزار واکس را درآورد و به دست اربابش داد.
پیرمرد گفت «بیا اینجا، من ترتیبش را می‌دهم.»
رابرت بدون اینکه متوجه منظور پیرمرد شده باشد، به‌طرف او رفت، وقتی میلیونر جلوی او زانو زد و شروع کرد به باز کردن بندکش پای راست او، کاملاً متعجب و مبهوت شد.
رابرت را که می‌دیدمردی باسن وسال میلیونر، مثل یک نوکر جلوی او زانوزده، ماتش برده بود. فریاد زد «این چه‌کاری ست که می‌کنید؟»«چه‌کار می‌کنم؟ دارم کفشت رو درمی‌آورم، همین. لطفاً یک‌لحظه پایت را بلا بگیر. اگر کمک نکنی، نمی‌توانم به تو کمک کنم.»
رابرت به دستور او عمل کرد. پیرمرد کفش را درآورد و روی چمن گذاشت. بعد چند دستمال، یک برس و یک قوطی واکس از جعبه درآورد. وقتی آماده کار شد گفتباید در مقابل همه تواضع داشته باشیم. هر کس برای خودش آدمی منحصربه‌فرد است و مانند یک جام درخشان، محتوی تجربیاتِ خاصِ خودش. اگر خودم را بالاتر از دیگران بگیرم، نمی‌توانند از دانش خود درون جام من بریزند. امّا اگر خودم را پایین‌تر از آن‌ها بگیرم، دانش آن‌ها خودبه‌خود به جام من می‌ریزد، براثر نوعی جاذبه معنوی. این تکنیک را گاهی عرضه شدن به دیگران می‌نامند، این نگرش ازآنچه مردم تصور می‌کنند، بسیار مهم‌تر است؛ زیرا هیچ‌کس تصادفاً سر راه ما قرار نمی‌گیرد. هر انسانی، حتی آن ساده‌ترین کارگر یا آن دردسرآفرین‌ترین یا پلیدترین آدم، چیزی برای یاددادن به ما دارد. همه آن‌ها به ما کمک می‌کنند تا شخصیت خود را بسازیم و توان دوست داشتن دیگران را در خود پرورش دهیم؛ بنابراین هر شخصی یک استاد معنوی بالقوه است. در هان حین که احساس می‌کنیم باکسی مشکل‌داریم، در همان حین که احساس عدم سنخیت باکسی می‌کنیم، حتی در آن حالت نیز بازهم چیزی برای یاددادن به ما دارد. همیشه جنبه‌ای از شخصیت ما هست که نیاز به پرورش دارد. هرگاه احساس گرفتاری یا ناکامی کردی، چه در کار و چه در زندگی شخصی، این سال‌ها را از خودت بپرس: این موقعیت با این شخص چه درسی به من می‌آموزد؟ چرا باید در این لحظه‌ی به‌خصوص از زندگی‌ام با این شخص روبه‌رو می‌شدم؟
با یافتن پاسخ این سال‌ها، درس جدیدی گرفته‌ای و در جاده‌ی دانایی یک گام جلوتر رفته‌ای. درعین‌حال، گرفتاری و مشکلی که دچارش هستی نیز خودبه‌خود رفع می‌شود: خیلی‌ها از قاعده غفلت می‌کنند، به همان سادگی که هست. قدر دیگران را نمی‌دانیم چون تواضع نداریم. با نابینایی در مسیر زندگی گام برمی‌داریم. آینه‌ای رو به خودمان گرفته‌ایم و فقط خود را می‌بینیم، کس دیگری را نمی‌توانیم ببینیم. به همین دلیل اکثر افراد فکر می‌کنند حق با آن‌هاست و دیگران اشتباه می‌کنند. آن‌ها هرگز ارتباط واقعی با دیگران برقرار نمی‌کنند، بلکه فقط آنچه را خود فکر می‌کنند، به آن‌ها می‌گویند؛ این‌ها کارشان به‌تنهایی می‌کشد، چون اسیر پیله ذهنی کوچک خود هستند. برای همین است که قرن‌هاست جنگ همچنان وجود دارد، چون هیچ‌کس سعی نمی‌کند قبل از قضاوت، از دیدگاه دیگران به مسائل نگاه کند.
مکثی کرد و چهره‌ی غمگین و گرفته‌اش، دوباره خونسردی و شادابی‌اش را بازیافت.
بعد گفت «حالا برویم سراغ کفش‌هایت.»
کفش را برداشت و با دستمال گل آن را پاک کرد. چند لحظه بعد بالا را نگاه کرد و گفت «حالا برویم سراغ کفش‌هایت»
کفش را برداشت و با دستمال گل آن را پاک کرد. چند لحظه بعد بالا را نگاه کرد و گفت «آماده‌باش ایستاده‌ای که چه؟ بنشین و راحت باش!» رابرت به توصیه‌ی او عمل کرد. وقتی میلیونر در قوطی واکس را باز کرد، رابرت دستمالی برداشت و گفت «لااقل بگذارید خودم این کار را بکنم.»
میلیونر اصرار کرد «نه نه. من ماهرترین آدمِ این جمع در برق انداختن کفش‌ها هستم. چون در طول زندگی‌ام بیش از ده هزار جفت کفش را برق انداختم.»
«ده هزار جفت؟»
«بله. من در چهارده‌سالگی وقتی خیلی جوان بودم وارد کاسبی شدم، با شغل واکسی. در بچگی پدرم را از دست دادم و مجبور بودم خودم زندگی‌ام را تأمین کنم.»
«متأسفم، من…»
«طوری نیست، یادت باشد که گفتم همیشه ناراحتی را می‌توان به فردا یا روز بعد موکول کرد؟ اشک اندوه را برای زمانی نگه‌دار که واقعاً به آن نیاز داری. به نظرت عجیب نیست؟ هیچ‌کس مرگ را نمی‌شناسد، امّا همه از مرگ آشنایانشان غمگین می‌شوند. به نظر من این کمال خودخواهی است. چه کسی می‌داند، شاید همه‌ی درگذشتگان از آن بالا ما را تماشا می‌کنند و از زنده‌بودن ما غمگین‌اند و آرزو می کنند هر چه زودتر پیش آن‌ها برویم.»
«نمی‌دانم، زیاد به این موضوع فکر نکرده‌ام.»
«طبیعی است. اکثر آدم‌ها فکر نمی کنند. منتظر می‌مانند تا دیگران برایشان فکر کنند.»
میلیونر واکس بیشتری روی کفش رابرت مالید.
«باید اقرار کرد که زندگی چیز عجیبی است. میدانی، من ثروتمند را با برق انداختن کفش‌ها شروع کردم.»
«ثروت، با دستمزد جفتی دو دلار؟»
بله. اغلب همین‌طوراست. چیزهایی که ازنظر ما پیش‌پاافتاده یا بی‌فایده هستند، به چیزهای بزرگ‌تری منتهی می‌شوند. در مورد مشتری هم همین‌طور است. آن‌هایی که هیچ سودی برایت ندارند، تو را به مشتریان بزرگ‌تر معرفی کرده یا کمک می‌کنند تا به‌محض پیش آمدن معاملات مهم‌تر، چیزهای به‌دردبخوری بلد باشی، عامل ثروتمندی من نه آن جفتی دو دلارها، بلکه جای من در وال‌استریت بود. همه جور آدمی از همه جور پولدار گرفته تا خیلی ثروتمند، مشتری من بودند. موقع برق انداختن کفش‌های آن‌ها، دقیقاً همان کاری را می‌کردم که برایت توضیح دادم، می‌گذاشتم جام مرا از دانش و تجربیات خود پر کنند. سؤال می‌کردم، به جواب آن‌ها گوش می‌دادم و آن‌ها را زیر نظر می‌گرفتم؛ طرز لباس پوشیدنشان، طرز راه رفتنشان و طرز حرف زدنشان را. سعی می‌کردم از راز موفقیت آن‌ها سر دربیاورم، از اینکه چطور توانسته‌اند به این جذبه و اقتدار برسند. به حرف‌های که باهم می‌زدند گوش می‌دادم و از خودم می‌پرسیدم فرق آن‌ها از دیگران چیست، چطور خودشان را متمایز کرده‌اند، تافته جدا بافته‌شده‌اند، این‌طوری حرف می‌زنند و ثروتمند شده‌اند. رفته‌رفته متقاعد شدم که من هم می‌توانم یکی از این آدم‌های درجه‌یک بشوم _گروه اقلیت خوشبخت_و بعد هم کفش‌هایم را برایم واکس بزنند.
این را هم فهمیدم که رسیدن به این موقعیت نباید چندان مشکل باشد، چون این آدم‌هایی که هرروز از نزدیک می‌دیدم، واقعاً از آدم‌های کمتر موفق، باهوش‌تر نبودند. امتیاز آن‌ها اعتمادبه‌نفسشان بود، عزم و اراده‌شان. نگاه آن‌ها به خودشان متفاوت از نگاه دیگران بود، تصور کاملاً مثبتی از خود در ذهن ساخته بودند و بخشی از آن همین واکس زدن کفش‌هایشان توسط شخص دیگری بود. درواقع، برخی از آن‌ها خودشان را خیلی زیادی دست بالامی گرفتند. یادم می اید آن ایام، بازی اختراع کرده بودم که قدرت قضاوت در مورد دیگران را در خودم می‌سنجیدم ومی توانستم بفهمم که کدام‌یک از مشتریانم بی‌نهایت مغرور است. درعین‌حال پول بیشتری هم گیرم می‌آمد.
«آن بازی چه بود؟»
«وقتی مشتری یک اسکناس پنج‌دلاری به من می‌داد، چشمایم را گرد می‌کردم و وانمود می‌کردم که ازاین‌دست و دل‌بازی او حیرت کرده‌ام، البته می‌دانستم که باید این تغییر حالت را حفظ کنم. از هر پنج نفر، چهار نفر انقدر مغرور بودند که سراغ بقیه‌ی پولشان را نمی‌گرفتند!»
رابرت خندید «باید اقرار کنم که من هم چندین بار موقع آموزش گلف این کار را کرده‌ام.»
«الآن به آن می‌خندم، ولی آن موقع شرایط خیلی داشتم. یتیمی بودم که سعی می‌کردم زندگی شرافتمندانه‌ای داشته باشد. هرکسی باید از جایی شروع کند. به‌هرحال شروع اولین شغل واقعی من هم این بود. با تکرار این کلک روی یک نفر اشتباه کردم. او تاجری ثروتمند و از خوش‌اقبالی من، شوخ بود. کارت ویزیتش رو به من داد و خواست وقتی هجده سالم شد به او زنگ بزنم. گفت کاری برایم دارد. من هم همین کار را کردم و او هم به قولش وفا کرد. می‌بینی، همه راه‌ها به روم ختم می‌شود، فقط کافی است عزمت را جزم کنی و قدم اول را برداری.»
رابرت به شوخی گفت «یا حتی بهتره، منتظر رسیدن قطار بشوی.»
میلیونر مکث کرد و به دوردست خیره شد، شاید جوانی خودش را می‌دید که تازه در اول راه بود. لحظه‌ای بعد گفت «به‌هرحال من به‌عنوان یک پسربچه‌ی واکسی یک‌چیز مهم یاد گرفتم.»
«چه چیزی؟»
«اینکه همه آدم‌های پولدار، کفش‌های خیلی گران می‌پوشند. به این ضرب‌المثل که می‌گوید از کفش هر کس می‌توانی به ثروتش پی ببری شک نکن…»
رابرت پِکی زد زیر خنده «فکرش را بکنید اگر قرار باشد ثروت گلف بازی مثل من را از روی کفش گلی‌اش بشناسد…» میلیونر واقعاً با اشتیاق وافری این کار را انجام می‌داد. رابرت از تمرکز او حیرت کرده بود. بعد از پاک کردن تمام گل‌ها، با چنان علاقه‌ای واکس را می‌مالید که به نظر می‌رسید واقعاً دارد لذت می‌برد. وقتی واکس خشک شد، همین‌طور که حرف می‌زد، شروع کرد به برق انداختن کفش.
توام با زیر نظر گرفتن آن‌ها، درواقع به‌نوعی از آن‌ها تقلید می‌کردم، گرچه در آن زمان خودم متوجه نبودم. به‌قول‌معروف، مثل کسی می‌شویم که از او تقلید می‌کنیم و در مورد من هم همین‌طور شد. یکی از زیبایی‌های قوانین معنوی زندگی این است که بدون اینکه آن‌ها را بشناسیم یا حتی چیزی از آن‌ها بدانیم، جاری هستند و عمل می‌کنند. تنها کاری که باید بکنیم این است که با عشق و پایبندی آن‌ها را به‌کارگیریم، همان کاری که تو در بازی گلف باید بکنی. این قوانین در تمام ابعاد زندگی کاربرد دارند. تقلید از آدم‌های بزرگی که از ما جلوتر هستند، مانند بالا رفتن از شانه‌های یک غول است. وقتی به آن نقطه می‌رسی، خودبه‌خود نسبت به دیگران میدان دید بیشتری داری، تمام زمانی که سَلف تو برای یادگرفتن صرف کرده را صرفه‌جویی کرده‌ای. به عبارتی، دیگر مجبور نیستی از صفر شروع کنی. تو باید همان کاری را بکنی که من وقتی واکسی کارگزاران بهابازار بودم، انجام می‌دادم. فیلم‌های گلف بازان بزرگ را تما شا کن و به دیدن بهترین مسابقات دنیا برو بگذار جامت از مهارت و انرژی آن‌ها لبریز شود تا اینکه واقعاً مثل یکی از آن‌ها بشوی.
البته باید سبک مخصوص خود را داشته باشی. تو منحصربه‌فرد هستی، درست مانند هر شات زیبای گلف. یادت باشد که هیچ دو اثرانگشتی مثل هم نیست، حتی اگر میلیاردها آدم‌روی زمین باشد. بامطالعه و بررسی کار بازیکنان بزرگ، خصوصیات آن‌ها، عزم واراده و شهامت آن‌ها را کسب می‌کنی، بدون اینکه حتی متوجه شوی. اگر این کار را بکنی خودت هم روزی بازیکن بزرگی می‌شوی. از آن‌ها تقلید کن و درعین‌حال خودت باش…این کار نیاز به ذکاوت دارد. اما اول‌ازهمه باید از آن‌ها تقلید کنی. آن‌ها را دقیق تماشا کن، خودت را به‌جای آن‌ها تصور کن. مشاهده دقیق بهترین روش تقلید است. فراموش نکن که بسیاری از مردان بزرگ، روزی مقلدان فوق‌العاده‌ای بودند.
میلیونر سکوت کرد و به برق انداختن کفش‌های رابرت ادامه داد. چنان مشتاقانه _حتی می‌توان گفت عاشقانه_کار می‌کرد که به نظر می‌رسید چهره‌اش از یک نور درونی برق میزند. مثل بچه‌ای بود که حواسش به هیچ‌چیز نیست، جز کاری که انجام می‌دهد، هرازگاهی صدایی از دهانش بیرون می‌آمد. صدایی مثل «هوم» یا «م م»، گویی ورد مقدسی را زمزمه می‌کرد.
رابرت متعجب و ساکت نگاه می‌کرد، یک‌لحظه نگاهش را به‌سوی هال چرخاند، طوری که انگار می‌خواست از او بپرسد در این موقعیت چه رفتاری باید داشته باشد. حال که ظاهراً سؤال بی‌کلام او را فهمیده بود، لبخند دوستانه‌ای زدوشانه بالا انداخت، انگار می‌گفت «کاری کمی توانی بکنی، پس تو هم لذت ببر.»
میلیونر دست از برس زدن برداشت و لحظه‌ای به کفش نگاه کرد. نارضایتی‌اش آشکار بود، پس دوباره ادامه داد. در آن لحظه بود که رابرت حس عجیبی را تجربه کرد. درحالی‌که میلیونر را تماشا می‌کرد، احساس کرد موجی در درونش دویدن گرفت، مانند نوعی شوک انرژی. به آورد که این روزها چقدر عصبی بوده_ حتی بیش از آن، این چند ماه یا حتی چند سال اخیر. بی‌قراری شب قبل خود را به خاطر از دادن ریو برای قراضه‌اش به یاد آورد. انگار جدی بود، انگار مشکلات کوچک و جزئی‌اش آن‌قدر هم مهم بودند که می‌توانستند تمام هستی‌اش را نابود کنند. خلاصه اینکه، انگارزندگی چیزی بدهکارش بود.
ناگهان به نظرش رسید که میلیونر، این پیرمرد کوچک که با این اشتیاق کفش‌هایش را واکس می‌زند، درواقع نسبت به اوبار جوان‌تر و خیلی کمتر تندخو و بی‌تحمل است. از این فکر اشک در چشمایش حلقه زد و چنان سریع سرازیر شد که از خجالت و برای پاک کردن آن‌ها سرش را برگرداند.
میلیونر برس را زمین گذاشت، کفشهای براق رابرت را بالا گرفت و با رضایت کامل کار خود را تحسین کرد، مانند هنرمندی از دیدن شاهکارش یا تاجری از دیدن برگه سود سالیانه‌اش خوشحال بود.
گفت «بفرمایید، مثل روز اول نو شد.»
«متشکرم.»
«قابلی نداشت. دفعه بعد یکجا حساب می‌کنیم.»
رابرت که هنوز تحت تأثیر افکار چند لحظه پیش خود بود، خندید. کفش را پوشید آماده‌ی ضربه‌ی بعدی شد؛ اما قبل از آن، میلیونر سؤال دیگری از او کرد.

برگرفته از کتاب میلیونر و گلف باز، نوشته مارک فیشر

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *