گلف باز و میلیونر – 8 – گلف باز نیروی درونی خود را کشف می‌کند

گلف باز و میلیونر – 8 – گلف باز نیروی درونی خود را کشف می‌کند

گلف باز و میلیونر

«قبل از زدن آن ضربه شروع که میان درخت‌ها افتاد، آخرین چیزی که به آن فکر کردی چه بود؟»
«آخرین فکرم… یک‌لحظه صبر کنید… به گمانم این بود: توپم در محوطه درختی نیفتد.»
«اشتباهت همین جا بود.»
«اشتباه؟ چرا؟»
«ترس. گذاشتی تاریکی بیشتری بر تو غلبه کند، علاوه بر اینکه از باگی دوبل سر حفره قبلی ناراحت بودی، گذاشتی ترس از افتادن توپ به میان درخت‌ها به وجودت راه یابد.»
رابرت نظر دیگری داشت: «اما به نظر من علت این بود که سوئینگ متمایل شد به راست، اشتباهی که گاهی در شرایط سخت مرتکب می‌شوم.»
«به لحاظ تکنیکی حق با توست. اما نکته مهم این است که از خودت بپرسی چرا سوئینگ تو که در زمین تمرین ضربه آن‌قدر خوب بود، در لحظه حساس از کنترل خارج شد. باید از خودت بپرسی که چرا توپت مثل ‌اینکه آهنربایی آن را می‌کشد، افتاد توی جنگل.»
«بد نیست بدانم، چون احتمال دارد روزی دوباره ضربه مشابهی بزنم.»
«به قول یک فیلسوف از هر چه بترسی به سرت می‌آید. ترس تو از آن ضربه‌ی شروع فقط یک فکر بود. اما این فکر به ذهن تو مسلط شد. تمام افکار به عینیت یافتن گرایش دارند، حتی در بازی گلف این حالت بیشتر است. روانشناس بزرگ، کارل گوستاو یونگ می‌گوید: هر آنچه در ناخودآگاه برانگیخته می‌شود، تمایل دارد به واقعیت بپیوندد. گلف بازان به طرز خاصی به این قانون حساس‌اند. اگر در ناخودآگاه فکر کنی که بردن مسابقه حقت نیست، می‌بازی. وقتی سعی داری از یک مانع آبی حذر کنی یا روی حفره‌ای که همیشه برایت دردسرساز بوده، به قول بعضی گلف بازها حفره‌ی کابوسی حتی اگر ندانی چرا، اما به خودت بگویی توپ را داخل آب نینداز! یا بگویی مثل هفته قبل باگی دوبل نزن! این جملات به‌جای کمک کردن به تو، احتمال خطا را دو برابر می‌کند. چند بار این جمله را از کسی که یک اشتباه را تکرار کرده است، شنیده‌ای که گفته: می‌دانستم! همیشه این کار رامی کنم!»
«حالا من چه باید بکنم؟»
«در وجود هر گلف باز در واقع دو نفر هست. گلف باز برون، کسی که دیده می‌شود، کسی که سوئینگ خوبی دارد، فلان قد و بهمان وزن را دارد، هفته‌ای سه روز تمرین یا یک روز در هفته تمرین می‌کند؛ و گلف باز درون که کسی او را نمی‌بیند، اما گاهی قدرت حیرت‌انگیزی دارد. گلف باز درون تمام وقایع گلف را در طول زندگی‌ات به خاطر می‌سپارد؛ ضربه‌های معرکه، حفره‌های کابوسی و پیروزی‌ها و شکست‌هایت را. وجه تمایز بازنده و برنده در همین گلف باز درون است. اگر گلف باز برون قادر به برقراری ارتباط با گلف باز درون نباشد، گلف باز درون نمی‌تواند درست فکر کند و نگاه واقعاً امیدواری به موفقیت نخواهد داشت؛ فرقی نمی‌کند چند ساعت در زمین باشی یا چند دور بازی کنی. و این موضوع در شرایط سخت بیشتر صدق می‌کند، زیرا هرچه اوضاع سخت‌تر باشد، بیشتر باید به گلف باز درون تکیه کنی. در شرایط سخت این گلف باز درون است که وارد عمل می‌شود، طوری که به‌جای باگی زدن در حفره، می‌توانی برگردی و از بیرون مانع شنی ضربه فوق‌العاده‌ای بزنی که نه‌تنها از باگی نجاتت می‌دهد، بلکه توپ را یک‌راست بفرست داخل حفره. این گلف باز درون توست که با ضربه‌ای باورنکردنی توپ را به پنج فوتی پرچم می‌رساند؛ و واقعاً باز همین گلف باز درون است که پات حساس سه فوتی را خراب می‌کند، یا توپ را وسط درخت‌ها می‌اندازد یا عاقبت یک شات راحت مثل آب خوردن را به دریاچه می‌کشاند، همان ضربه‌ای که قبلاً صدها بار در تمرینات درست زده‌ای.»
«این چطور ممکن است؟ چطور است که گلف باز درون یک روز فوق‌العاده و روز بعد افتضاح بازی می‌کند؟»
«بگذار گلف باز درون را به توریستی تشبیه کنیم که برای اولین بار وارد کشوری شده که زبان آن را نمی‌داند. نه دستور زبان می‌داند و نه صرف و نحو می‌شناسد، دایره‌ی واژگانش محدود است به لغاتی که در هواپیما از برکرده است.»
«گلف باز درون من مثل یک توریست… مطمئن نیستم منظورتان را فهمیده باشم.»
«صبر کن، توضیح می‌دهم. تجسم کن که این توریست در خیابان خلوتی در شهری که نمی‌شناسد مشغول قدم زدن است. ناگهان صدای فریاد کسی را می‌شنود. به عقب نگاه می‌کند، مرد مشکوکی را می‌بیند که برای او دست تکان می‌دهد. بعد در مسیر خود سرعتش را بیشتر می‌کند، لحظه‌ای نگاهی به پشت سرش می‌اندازد و مرد را می‌بیند که او را تعقیب می‌کند. شروع می‌کند به دویدن، سر اولین پیچ می‌پیچد تا از دست او فرار کند، اما در کوچه‌ای بن‌بست گیر می‌افتد. غریبه وارد کوچه می‌شود و سعی می‌کند به زبان خودش با توریست حرف بزند. می‌گوید: من دزد نیستم. نمی‌خواهم صدمه‌ای به تو بزنم. حال فرض کن آن توریست تو هستی. فکر می‌کنی از حرف غریبه، چه پیامی دستگیرت می‌شود؟»
رابرت گفت: «فکر می‌کنم کلمات دزد و صدمه»
میلیونر از اینکه دید رابرت ظاهراً مطلب را گرفته خوشحال شد و گفت: «دقیقاً! در این لحظه غریبه چیزی را بالا می‌گیرد و می‌گوید، کیفتان…، فکر می‌کنی توریست چه برداشتی می‌کند؟»
«اینکه غریبه دزد است و کیف مرا می‌خواهد. اگر آن را به او ندهم، به من آسیب می‌رساند، حتی شاید مرا بکشد.»
«بازهم درست است. اما توریست جیب‌هایش را در جستجوی کیف پول می‌گردد و آن را نمی‌یابد. با سراسیمگی بالا را نگاه می‌کند و کیف خودش را در دست مرد غریبه می‌شناسد. غریبه لبخندی می‌زند و کیف را به او می‌دهد. پایان داستان.»
«وضعیت من وقتی دنبال روباه شما دویدم کمی شبیه این بود. فکر کردم دارد توپم را می‌دزدد.»
«بله خوش‌اقبالی اغلب با قیافه مبدل و عجیب‌وغریب سراغ آدم می‌آید. همان‌طور که قبلاً گفتم، تو هم باید ناراحتی‌ات را به فردا بیندازی، چون دیدن پشت این چهره‌ی مبدل معمولاً کمی نیاز به زمان دارد. اما به ‌محض دیدن آن، حتی خوشحال‌تر می‌شوی، چون نگذاشته‌ای ظاهر قضیه تو را فریب دهد. بگذریم، بیا برویم سراغ گلف باز درون، یعنی همان توریست. در آخرین ضربه شروع، آخرین چیزی که به خودت گفتی این بود: توپ را داخل درخت‌ها نیندازی. ناخودآگاهت نیز مانند آن توریست، به‌جای گرفتن معنی جمله من دزد نیستم؛ تمرکز کرد روی واژه درخت و ذهنت پر شد از آن، همین باعث شد آن ضربه را بزنی و تا این حد ناراحت شوی.»
«خب، چطور می‌توانستم جلوی آن را بگیرم؟»
«فقط با دادن فرمان صحیح به ذهن ناخودآگاهت. نمی‌خواهم بگویم که باید موانع موجود در زمین را نادیده بگیری. بلکه برعکس، باید حواست به آن‌ها باشد، آن‌ها را کاملاً برسی کنی و هیچ ریسک بی‌موردی نکنی. اگر مجبور شدی برای رسیدن به یک گرین پرشیب یک مانع را رد کنی، شاید بهتر باشد به‌جای پرچم، وسط زمین چمن را نشانه بگیری. این است روش روبه‌رو شدن با خطرات واقعی؛ و اما قدم بعدی این است که اصلاً به مانع فکر نکنی. می‌دانی که آنجاست، حالا این مانع لعنتی را از ذهنت بیرون کن! و قبل از زدن ضربه، تنها چیزی که ابداً نباید بگویی این است، توپ را توی خاکی نیندازی! ترس تو، تردید تو، تقریباً صددرصد فاجعه‌آفرین است. همین‌طور وقتی نمی‌توانی در انتخاب کلاب تصمیم بگیری که مثلاً آیرون پنج یا شش را برداری، قبل از زدن ضربه به توپ تردید را کاملاً از خودت دور کن. در غیر این صورت پیام متناقضی به گلف باز درونت می‌فرستی به‌طور ناخودآگاه باعث می‌شوی آسمان ذهنت را جنبه‌ی دیگری از تاریکی تردید، ابری کند. هیچ کاری نکن، این ضرب‌المثل خوبی است، مخصوصاً در مورد گلف. آن‌قدر منتظر بمان تا از انتخابت مطمئن شوی. در این صورت تاریکی را دفع کرده‌ای. فقط در این حالت است که موفقیت به تو لبخند خواهد زد. من شخصاً طبق قاعده‌ای عمل می‌کنم که آن را تصمیم صددرصد می‌نامم.»
«یعنی چه؟»
«البته این روش را که موقع مشاهده و برسی خودم آن را کشف کرده‌ام، کاری که مردم به‌جای زل زدن به تلویزیون باید اغلب اوقات انجام دهند. بگذریم، با بررسی معاملات گذشته‌ام فهمیدم که هر وقت از چیزی صددرصد مطمئن بوده‌ام، موفق شده‌ام، اما هر وقت کمتر از صد در صد اطمینان داشتم، شکست‌خورده‌ام.»
رابرت که واقعاً تعجب کرده بود پرسید: «منظورتان این است که شما هم شکست‌خورده‌اید؟» تلقی‌اش این بود که پیرمرد زندگی طلسم شده و مصون از شکستی داشته باشد.
«قطعاً. شکست بخشی از طبیعت زندگی است. یک نفر را نشانم بده که حتی یک‌بار هم شکست نخورده باشد، آن‌وقت من کسی را نشانت می‌دهم که هرگز طالب موفقیت نبوده باشد. تمام شخصیت‌های بزرگ، از هنرمندان و دانشمندان گرفته تا تجاری مثل من، طعم شکست را چشیده‌اند، برخی بیشتر از یک‌بار، اما هر بار که زمین می‌خورند، به مدد ایمان درونی‌شان دوباره از جا بلند می‌شوند. مشکل اینجاست که ما همیشه زمانی اسم آن‌ها را می‌شنویم که به موفقیت رسیده‌اند. البته که من هم شکست‌خورده‌ام. اگر این‌طور نبود که هیچ‌چیزی از دنیا یاد نگرفته بودم، اگر چیزی یاد نمی‌گرفتم، اینجا نبودم. به همین سادگی.» لحظه‌ای مکث کرد تا رابرت حرف‌هایش را هضم کند و بعد ادامه داد.
«حال برگردیم سر موضوع تردید… وقتی می‌خواهی بین دو چوب یا دو شیوه‌ی زدن شات، مخصوصاً اگر یک شات سخت باشد، ضربه‌ای که برایت سرنوشت‌ساز است، انتخاب کنی، برای انتخاب به‌اندازه‌ی کافی وقت بگذار. جبران خسارت یک انتخاب نادرست خیلی بیشتر از انجام انتخاب درست وقت می‌برد. چند دقیقه بیشتر هرگز کسی را نکشته است. اما بعد از انتخاب، دیگر آن را زیر سؤال نبر. تردید را کاملاً کنار بگذار، توپ را با اطمینان کامل هدف بگیر و شات را بزن. اگر تحت تأثیر ترس یا تردید قرار بگیری، تاریکی بیشتری به درونت راه داده‌ی و درخشش خود را فراموش کرده‌ای. باید نوری که در درونت روشن است را تغذیه کنی تا چنان بدرخشد که همه آن را ببینند. در واقع این کار خیلی ساده است، اما مردم نودونه درصد مواقع آن را فراموش می‌کنند و به همین دلیل نودونه درصد کسانی که گلف بازی می‌کنند گلف بازان بزرگی نیستند.»

برگرفته از کتاب میلیونر و گلف باز، نوشته مارک فیشر

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *