تماس

تماس

پنج وسوسه مدیران عامل

اندرو اول جُنب نخورد. همین‌طور به صندلی پهلویی زل زده بود، انگار کسی آنجا نشسته که قرار است بگوید برود یا نرود. بعد، بدون دودلی برخاست و دنبال مرد به واگن جلو رفت. نگهبان پشت به در نشسته بود و برای خودش سوت می‌زد.
اندرو گمان کرد پیرمرد دیوانه است.
– چه کسی ساعت ۵/۱۲ شب، سوار قطار بارت می‌شود و به غریبه‌ها دستور می‌دهد دنبالش راه بیفتند؟
و در عالم خیال ادامه داد:
– و چه کسی در این تاریکی دنبال این آدم راه می‌افتد؟
شاید خسته بود، شاید به این خاطر که از روی استیصال می‌خواست فکر و ذهن خودش را از جلسه لعنتی فردا دور کند، خلاصه به هر دلیل به مرد نزدیک شد و در صندلی کنار او نشست.
قبل از اینکه اندرو چیزی بگوید، پیرمرد با خشکی و بی‌تفاوتی گفت:
– گرمای این واگن از واگن‌های دیگر بهتر است. در شب‌های سرد ترجیح می‌دهم برای حرف زدن در این واگن بنشینم؟
اندرو پرسید:
– حرف زدن درباره چه؟
و پیش خودش گفت چه سؤال احمقانه‌ای! اگر می‌پرسیدم «با چه کسی؟» شاید بهتر بود. اما پیرمرد بی‌درنگ جواب داد:
– درباره هر موضوعی که تو بخواهی.
گیج شده بود پرسید:
– عذر می‌خواهم آقا، من شما را می‌شناسم؟
او همیشه به غریبه‌ها «آقا» می‌گفت، به‌خصوص پیرمردها، حتی اگر نگهبان بودند.
پیرمرد لبخندی زد:
– تا الآن که نه!
حالا دیگر مطمئن شده بود که پیرمرد خل‌وچل است. لحن اندرو پدرانه و حتی مشفقانه شده بود:
– پس شما در قطار کار می‌کنی؟
پیرمرد بدون ذره‌ای خودنمایی گفت:
– بعضی وقت‌ها بله به شرطی که وجودم در قطار لازم بشود. تو برای گذران زندگانی‌ات چه می‌کنی؟
به نظر می‌رسید اندرو کم آورده است:
– راستش ظاهراً ما در کار تکنولوژی هستیم.
– چه طور تکنولوژی‌ای؟
– همه جور، از ماشین‌حساب تا شبکه‌های کامپیوتری تجاری. من در شرکتی به نام ترینیتی سیستمز کار می‌کنم.
– بله اسمش به گوشم خورده است.
اندرو خیال می‌کرد طرف وانمود می‌کند شرکت را می‌شناسد.
پیرمرد باز هم پرسید:
– که این‌طور؟ پس تو هم اهل‌ فن هستی؟
اندرو کمی مکث کرد، تصمیم گرفت فقط بگوید بله و دنبال حرف را رها کند. اما به دلیلی ناشناخته ناگهان حس کرد باید به‌ پیرمرد بگوید کیست و چه مقامی دارد.
– راستش من مدیرعامل هستم، اسمم اندروست.
– منم چارلی هستم، از دیدنت خوشحالم.
درحالی‌که دست می‌دادند اندرو متوجه شد که ذکر عنوان، اثری در شنونده نگذاشته است. پیش خودش گفت:
– از کجا معلوم که اصلاً می‌داند مدیرعامل یعنی چه؟
و پس از سکوتی آزاردهنده گفت:
جناب‌عالی دقیقاً به چه‌کاری مشغول هستی؟
چارلی لبخندزنان گفت:
– گوش بده، شأن نزول ما در اینجا این است که درباره تو حرف بزنیم نه درباره من!
جواب غیرعادی پیرمرد، کم‌وبیش برای اندرو جالب بود اما افسوس که جلسه‌ی فردای هیئت‌مدیره این سرگرمی را به کامش تلخ می‌کرد.
– راستش می‌خواستم تا رسیدن به خانه، کارهایم را در قطار انجام بدهم. فردا جلسه مهمی دارم و هنوز کلی از کارها مانده‌اند.
اندرو از اینکه پیرمرد به او بی‌اعتنایی می‌کرد دلخور بود و احساس بدی پیدا کرده بود. چارلی مؤدبانه گفت:
– عذر می‌خواهم، بنابراین تنهایت می‌گذارم، ظاهراً خیلی گرفتار هستی.
بلند شد که برود، اندرو هم تصمیم گرفت رهایش کند تا برود.
ناگهان همان چراغ‌های کم‌نور داخل قطار چشمک زدند و خاموش شدند، بعد روشن و دوباره به‌ کلی خاموش شدند. قطار در تاریکی محض ایستاده بود. اندرو از دل تاریکی صدای چارلی را شنید.
– جوان نگران نباش.
پس از لحظه‌ای پیرمرد چراغ‌قوه ای را روشن کرد. اندرو تعجب کرد چه طور این چراغ‌قوه حاضر و آماده بوده است، اما از دیدن نور آن به‌قدری خوشحال شد که پیگیر سؤال نشد.
بعد، پیرمرد انگار که جمله‌ای را از بر می‌خواند گفت:
– از قرار معلوم ممکن است مدتی اینجا بمانیم. راستی چرا به من نمی‌گویی چه چیزی باعث ناراحتی تو شده است؟
اندرو چند ثانیه به چارلی خیره شد، بعد طوری که انگار بر واکنش خودش تسلط ندارد، گفت:
– باشد.
باور نمی‌کرد این حرف از دهانش درآمده باشد. با خودش می‌گفت: آیا واقعاً قصد دارم مشکلاتم را به این پیرمرد، به این نگهبان، بگویم؟ آیا این اندازه مستأصل شده‌ام؟! ظاهراً که این‌طور است.
اندرو سینه‌ای صاف کرد و گفت:
– نمی‌دانم تو از دنیای کسب‌وکار چه می‌دانی ولی مدیرعامل بودن ساده نیست، کار سختی است.
– واقعاً؟ سخت است؟ پس کمی درباره‌اش حرف بزن.
– راستش جسارت نباشد اما …
کمی مکث کرد، دنبال کلمه‌ای مناسب می‌گشت.
– اما خیال نمی‌کنم برای تو جالب باشد.
چارلی اخم کرد.
اندرو اول خیال کرد پیرمرد را رنجانده است، بعد چارلی به زبان آمد. پیرمرد کنجکاوانه به فضای خالی از مسافر قطار نگاهی کرد و در حالی که به ‌طرف اندرو خم می‌شد نجواکنان گفت:
– توی کوچه و خیابان جار نمی‌زنم و این حرف را به کسی نمی‌زنم برای این‌که نمی‌خواهم خودستایی کرده باشم. اما وقتی کوچک بودم پدرم شرکتی داشت و من یکی دو چیز از او یاد گرفتم.
اندرو سعی کرد نشان دهد تحت تأثیر قرارگرفته است.
– نمی‌خواهی بگویی چه جور شرکتی؟
خیال می‌کرد پدرش مغازه ابزارفروشی یا خشک‌شویی داشته است. چارلی خشک و بی‌اعتنا پاسخ داد:
– راه‌آهن بود. اما نوع شرکت مهم نیست. پدرم همیشه می‌گفت شرکت، شرکت است و گرداندن آن‌ها با هم فرقی ندارد.
اندرو خیال کرد پیرمرد لاف می‌زند و خیال می‌بافد. با این ‌حال بازی را ادامه داد:
– رئیس راه‌آهن بود، مگر نه؟
– بله بود و چیز دیگری هم می‌گفت. اندرو از این حرف نباید به اشتباه بیفتی. من مطمئنم تو کار خود را خوب انجام می‌دهی. اما پدرم می‌گفت آسان است، منظورش مدیریت شرکت بود. می‌گفت: «آدم‌ها کار را سخت می‌کنند برای این‌که می‌ترسند با مسائل ساده روبرو بشوند»، کمابیش همین کلمات را می‌گفت.
رفته‌رفته اندرو می‌رنجید و برافروخته می‌شد.
– چارلی، چیزی را به من بگو. پسر رئیس راه‌آهن چگونه نگهبان قطار ایستگاه بارت می‌شود؟
برخلاف انتظار اندرو، چارلی از کنایه موجود در سؤال نرنجید. حتی به نظر می‌رسید برای مهربانی کردن از در دیگری وارد شده است.
– اندرو محض رضای خدا، آیا جواب این سؤال گرهی از کار تو باز می‌کند؟ اگر فکر می‌کنی حرف‌های من ارزش ندارد رک و راست بگو. خوشحال می‌شوم که بروم به واگن بعدی و با یک مدیرعامل دیگر صحبت کنم.
اندرو از اعتمادبه‌نفس پیرمرد جا خورده بود و از این‌که می‌دید او در این ساعت شب از صحبت کردن با مدیران عامل، نه کمتر از آن‌ها، دم میزند لبخندی بر لب‌هایش نشست. تصمیم گرفت بلندنظرانه رفتار کند.
– که این‌طور. خیال می‌کنی من مسئله را مشکل می‌کنم، بله؟
چارلی طوری جواب داد که انگار سؤال را در عین صداقت و صمیمیت پرسیده‌اند.
– درست نمی‌دانم، مطمئن نیستم. برای این‌که من جای تو نیستم. اما این را می‌توانم بگویم که کار مدیرعاملی مشکل نیست.
و منتظر ماند تا حرفش در اندرو اثر کند.
– البته، مگر اینکه در سراشیب افتاده باشی.
گونه‌های اندرو بی‌درنگ گل انداخت و گوش‌هایش قرمز شد. چارلی حتی در نور ضعیف چراغ‌قوه متوجه تغییر ناگهانی رنگ چهره و لحن کلام اندرو شد.
ملتمسانه و نگران پرسید:
– اندرو تو در سراشیب افتاده‌ای؟ اگر افتاده باشی باید صحبت کنیم. امیدوارم دچار هیچ‌کدام از وسوسه‌ها نشده باشی.
اندرو کمی نیم‌خیز شد.
– گوش کن چارلی، من در سراشیب نیستم. شرکت کمی مشکل دارد که دارم با آن‌ها دست‌وپنجه نرم می‌کنم. که آن‌هم هزار دلیل دار، به هر حال من خودم را مقصر یا شکست‌خورده نمی‌دانم.
چند ثانیه‌ای ساکت شد، بعد گفت:
– اما منظورت از وسوسه چیست؟
– منظورم این است که اگر در سراشیبی بودی که از قرار معلوم خودت می‌گویی نیستی، معلوم می‌شد گرفتار یکی از این وسوسه‌هایی شده‌ای که همه مدیران عامل گرفتارمی شوند.
کمی سکوت کرد تا اندرو حرف‌هایش را هضم کند و سپس ادامه داد:
– خدا آن روز رو نیاورد که گرفتار بیش از یک وسوسه بشوی این‌ها پنج تا وسوسه‌اند.
بیش از اینکه اندرو بتواند سؤالش را تکرار کند، جنون موقعیت او را گرفت:
– یعنی که چه؟ نیمه‌شب در قطار، دستی‌دستی خودم را عصبی کنم؛ که چی؟! که یک نگهبان خل‌وچل فکر کند من در کارم ناموفقم.
می‌خواست گفت‌وگو را قیچی کند و مشغول فکر کردن درباره جلسه فردا شود اما نگهبان به قدری رک کنجکاوی او را تحریک کرده بود که ناچار پرسید:
– می‌شود خیلی خلاصه بگویی این وسوسه‌ها چیست؟
– چند دقیقه آرام بنشین، اول باید سؤالاتی از تو بپرسم.
اندرو نفس عمیقی کشید. نگاهی به ساعتش انداخت و به صندلی‌اش تکیه داد.

 

برگرفته از کتاب پنج وسوسه مدیران عامل، نوشته پاتریک لنچیونی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *