مقدمه

مقدمه

5 فرمان برای تفکر استراتژیک

۵ فرمان برای تفکر استراتژیک

مقدمه

نگرشی تازه، بصیرتی عمیق

 

درحالی‌که دوره‌های آموزشی مدیریت استراتژیک پرطرفدارترین مباحث در محافل «علمی» و «آکادمیک» است، بایستی اذعان داشت آنچه در صحنه‌ی عمل موفقیت می‌آفریند بیشتر «هنر» استراتژی است تا «علم» آن. در رویکردهای کلاسیک استراتژی، به مدیران و دانشجویان آموخته می‌شود تا با شناخت و توسعه توانایی به‌کارگیری ابزار و «متدلوژی»های برنامه‌ریزی، برای سازمان‌ها «استراتژی» بیافرینند، بدون اینکه امکانی باشد آنان را به شیوه‌ی «تفکر» لازم برای خلق «موفقیت» مجهز سازیم. نتیجه‌ی کار این است که ما با دو نقش متفاوت از «دانشمندان» استراتژی و «کنشگران» استراتژیک مواجه هستیم: کنشگران استراتژیک با ایجاد چشم‌انداز صحیح و به حرکت درآوردن سازمان در راستای آن، موفقیت را در ابعاد سهم بازار و خلق ثروت (برای خود، سازمان و جامعه) تجربه می‌کنند و این در حالی است که توانمندی دانشمندان استراتژی صرفاً در تبیین چگونگی این موفقیت تجلی می‌یابد.

از دیدگاه علوم، استراتژی نیز مانند سایر شاخه‌های مدیریت علمی، مجموعه‌ای از اصول و قواعد است که شناخت و توان به‌کارگیری آن‌ها به مدیران توانایی بهتری در اداره‌ی سازمان می‌بخشد، حال آنکه در کنشگران استراتژیک، این خصوصیات به صورت درونی و در رفتار و شیوه تفکر آنان مشاهده می‌شود. بسیاری از مدیرانی که نامشان در ادبیات مدیریتی (دنیا یا کشور) به عنوان الگوهایی از کارآفرینی و حرکت‌های استراتژیک ثبت شده، سابقه‌ای در به‌کارگیری ابزار متداول برنامه‌ریزی استراتژیک در سازمان خود ندارند و در عوض، رفتار موفقیت ساز آنان به عنوان «نمونه» برای تحلیل و توسعه‌ی الگوهای مدیریتی موردتوجه قرار می‌گیرد. آیا علم در یاری‌رساندن به توسعه‌ی هنر مدیریت ناتوان است؟ آیا نمی‌تواند کمک بیشتری به مدیران کرد تا در محیط به‌شدت رقابتی امروز، شانس بیشتری برای اداره‌ی موفقیت‌آمیز سازمان خود به دست آورند؟

کلید مسئله در توجه بیشتر به توسعه‌ی «دیدگاه‌ها و نگرش» مدیران نهفته است. اشکالی اساسی مباحث آموزشی (به شیوه‌ای که ما آن را دنبال می‌کنیم) در این است که روش‌ها و برنامه‌های موجود عمدتاً متوجه «دانش‌افزایی» است، درحالی‌که تغییر رفتار و شیوه‌ی تفکر مدیران به توسعه‌ی «دیدگاه و نگرش» آنان نیاز دارد. این تفاوت دقیقاً همان فاصله‌ای است که «تفکر» استراتژیک را از «برنامه‌ریزی» استراتژیک متمایز می‌سازد.

در شیوه‌های متعارف برنامه‌ریزی استراتژیک، فرآیندها غالب هستند و جوهره‌ی استراتژی در حاشیه خارجی کار فراموش می‌شود: برای ارزیابی محیط خارجی فرصت و تهدیدات مورد بررسی قرار می‌گیرد، درحالی‌که «چگونگی تشخیص» فرصت‌های واقعی بدون پاسخ می‌ماند، نقاط قوت و ضعف برای ارزیابی داخلی سازمان مورد تحلیل قرار می‌گیرد بدون اینکه سؤال شود «منشأ این قوت و ضعف» کجاست؟ ده‌ها روش برای تلفیق عوامل خارجی و داخلی توصیه می‌شود بدون آنکه به اهمیت حیاتی «خلق ارزش برای مشتری» اشاره شود. به مفهوم صریح‌تر جوهره‌ی «استراتژی» مهم‌ترین چیزی است که در فرآیند «برنامه‌ریزی استراتژیک» به آن پرداخته نمی‌شود و بدین ترتیب کار راهه‌ی دانشمندان با کنشگران و مقوله‌ی علم و هنر استراتژی از هم جدا می‌شود.

واقعیت این است که برای تشخیص صحیح فرصت‌ها و عوامل مزیت بخش رقابتی «فرآیندی» وجود ندارد و به جای آن باید به بصیرت و فهم مدیران از محیط کسب‌وکار متکی بود. بصیرتی که حاصل شناخت صحیح آنان از «قواعد» کسب‌وکار است. در رویکرد تفکر استراتژیک بیش از آنکه اصول و مفاهیم استراتژی برای توسعه مهارت برنامه‌ریزی (استراتژیک) مدیران بکار گرفته می‌شود، بر توسعه‌ی دیدگاه‌ها و بازآفرینی باورهای آنان تأکید می‌شود. در این رویکرد تأکید می‌شود که باید قواعد خلق ارزش برای بازار را فهمید و آن‌ها را برای پاسخگویی (بهتر از رقیب) به بازار به کار گرفت. باید تشخیص داد که کدام عوامل واقعاً ارزش‌آفرین هستند و کدام‌یک نیستند، باید برای کشف شیوه‌های جدید و مؤثرتر پاسخگویی به نیاز مشتری تلاش کرد، باید تحولات محیط را به درستی تفسیر کرد و از فرصت‌های حاصل از آن بهره جست، باید در توسعه قابلیت‌های سازمان دقیق بود و رفتار بالقوه بازار را هدف گرفت، باید خلاقیت را میدان داد و آن را در راستای نوآوری مستمر به کار گرفت. این بایدها و شیوه‌ی رفتاری متناسب با آن‌ها بر مبنای ایجاد بصیرت نسبت به محیط کسب‌وکار است و تفکر استراتژیک مجموعه‌ای از الگوها و توصیه‌های مفهومی برای توسعه این بصیرت به شمار می‌آید. در محیط پر تحول و غیرقابل‌پیش‌بینی کسب‌وکار امروز، موفقت در پرتو این بصیرت قابل تحقق است.

آیا بدین ترتیب تفکر استراتژیک، الگوها و متدولوژی‌های برنامه‌ریزی استراتژیک را بی‌اعتبار کرده است؟ ایده سازنده‌تری برای پاسخگویی به این سؤال وجود دارد: تفکر و برنامه‌ریزی استراتژیک می‌توانند مکمل یکدیگر باشند. تفکر استراتژیک استراتژی می‌آفریند و راستای حرکت موفقیت آفرین سازمان را معین می‌سازد و برنامه‌ریزی استراتژیک به عملیاتی کردن آن کمک می‌کند. هنری مینتزبرگ برای این دو گام مکمل نقش «متفکران» و «برنامه ریزان» استراتژیک را به صورت متمایز از یکدیگر پیشنهاد می‌کند. این ایده ابعاد تحلیلی را با ابعاد خلاقانه استراتژی پیوند می‌زند و قابلیت‌های آن دو را تلفیق می‌کند. در محیط رقابتی، بقا و رشد یک سازمان در گروی مزیت‌های رقابتی آن است و لازمه‌ی این امر درک عمیق قواعد کسب‌وکار و خلق مستمر راهکارهای برتر خلق ارزش برای مشتری می‌باشد.

تفکر استراتژیک رویکردی است که در این راستا چارچوب نگرشی ارزشمندی را می‌آفریند و مفاهیم اثربخشی را عرضه می‌کند. هرچند باید عمیقاً توجه داشت که منظور از این مفاهیم بازآفرینی مدیران است و نه توسعه دانش آنان.

برگرفته از کتاب پنج فرمان برای تفکر استراتژیک، نوشته وفا غفاریان و غلامرضا کیانی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *