بارت

بارت

پنج وسوسه مدیران عامل

همان‌طور که از بالا به پل خلیج خیره شده بود متوجه شد مسیر سمت شرق، به طرف اوکلند خلوت است و هیچ خودرویی از آن نمی‌گذرد. غیرعادی بود. اندرو همیشه از شدت آمدوشد در تمام شب در آن مسیر تعجب می‌کرد. به ساعت روی میزش نگاه کرد، دو دقیقه از نیمه‌شب گذشته بود. حتی در این ساعت هم روی پل همیشه مملو از خودرو بوده است.
در سن فرانسیسکو، بدون این که زلزله‌ای آمده باشد، دنباله آمدوشد قطع نمی‌شود بعد ناگهان متوجه شد.
یادش آمد در دو هفته‌ی گذشته هر شب که به خانه رفته تابلوهای نارنجی‌رنگ سر راه را دیده است:
پل خلیج برای تعمیرات در چهارم و پنجم مارس از نیمه‌شب تا پنج صبح بسته است.
به فکرش نرسیده بود که ممکن است در این ساعت شب مجبور شود از پل بگذرد. رفته‌رفته متوجه شد که امشب نمی‌تواند با خودرو خودش به خانه برود، مگر این که دور شهر بگردد و از کمربندی به طرف خانه براند.
– بی‌خیال! یک ساعت رانندگی، دو ساعت کار پیش‌درآمد جلسه فردا، نه نمی‌صرفد!
اگر شب دیگری بود یک‌راست سراغ هتل‌های مجاور می‌رفت لباس‌هایش را به لباسشویی ۲۴ ساعته هتل می‌داد و صبح اول وقت آن‌ها را شسته و اتو شده در اتاق تحویل می‌گرفت: می‌توانست راحت بخوابد و صبح، بی تلف کردن وقت، در دفترش حاضر شود. اما امشب اندرو می‌خواهد در رختخواب خودش بخوابد، از این گذشته می‌خواهد حتماً صبح همسرش و فرزندانش را ببیند. به زبان نمی‌آورد ولی پشتیبانی معنوی آن‌ها را لازم دارد.
کاغذهایش را در کیف‌دستی گذاشت، کتش را برداشت و به طرف در راه افتاد.
در پایین دفتر، خیابان هم به اندازه دفتر خلوتت بود. هیچ‌کس دیده نمی‌شد. البته به‌جز بنی، بی‌خانمانی که جلوی در ورودی ساختمان بیتوته می‌کرد.
گاهی اندرو، وقتی اوضاع خوب نبود، برای این که به خودش آرامش نسبی بدهد نکبت و بدبختی بنی را مجسم می‌کرد. اما این شگرد امشب کارساز نیست و اندرو نمی‌تواند ذهنش را از شر جلسه لعنتی فردا خلاص کند، جلسه‌ای که ۹ ساعت دیگر شروع می‌شود.
همین‌طور که با بدن کوفته به طرف ایستگاه مترو منطقه خلیج، دو کوچه آن‌طرف‌تر دفتر می‌رفت، با خودش اندیشید:
– چند وقته سوار مترو و اتوبوس نشده‌ام؟ هشت سال؟ ده سال؟
وقتی سوار پله‌برقی ایستگاه شد از این حیرت کرد که ایستگاه به شدت خلوت است، تنابنده‌ای به چشم نمی‌خورد. ایستگاه بارت، خالی از مسافر بود.
از دستگاه بلیت‌فروش خودکار که به دیوار نصب شده بود بلیتی خرید و به طرف سکو رفت و روی نیمکتی به انتظار رسیدن قطار نشست. تعجب کرد که چرا از دیدن ایستگاه احساس غربت نکرده است. زیر لب گفت:
– ده سال به سرعت گذشته است.
پیش از اینکه بتواند کاغذهایش را از کیف‌دستی درآورد قطار رسید. همین‌طور که واگن‌ها از جلوی چشمش رد می‌شدند و قطار سرعتش را کم می‌کرد متوجه شد هیچ‌کس سوار قطار نیست. دست‌کم این‌طور گمان می‌کرد.

 

برگرفته از کتاب پنج وسوسه مدیران عامل، نوشته پاتریک لنچیونی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *