چارلی

چارلی

پنج وسوسه مدیران عامل

تن خسته خود را روی اولین صندلی نزدیک به در ولو کرد و از پا درآمد. قصد داشت این ۳۰ دقیقه ای را که در قطار است کار کند. اما ترجیخ داد همان جا بنشیند و به نقشه چند رنگ شبکه قطارهای شهری منطقه خلیج زل بزند، بهانه ای برای دور کردن ذهن خود از جلسه فردا.
به محض ورود قطار به سیاهی تونلی که زیر خلیج کشیده شده بود و روی هم رفتن پلکهای اندرو، یکی از درهای ارتباطی واگن ها باز شد. اندرو دید مردی سالمند که لباسی شبیه یونیفورم به تن داشت، وارد شد. ظاهرش به دربان می مانست. روی جیب پیراهن خاکستری اش نوشته بود: چارلی.
اندرو یک مرتبه معذب شد. پیش خودش گفت:
– یعنی باید با این یارو حرف بزنم؟ لابد انتظار دارد سلام بدهم. کس دیگری که توی قطار نیست. اما چه بگویم؟
پیشامد خاصی بود. برایش سابقه نداشت. شش ماه پیش که قیمت سهام شرکت پایین آمده بود، شق و رق جلوی گزارشگر شبکه تلویزیونی فایننشل نت ورک ایستاده و حرف زده بود. در کنفرانس بازاریابی که دویست نفر تحلیلگر در آن حاضر بودند، بدون کمترین ناراحتی، سخنرانی افتتاحیه را ایراد کرده بود. اما به دلیلی نامعلوم اندرو امشب معذب – و حتی عصبی – بود. نمی توانست با این پیرمرد، در این نیمه شب، چهار کلام خوش و بش کند؛ کسی که فوقش نگهبان است. پیش از آنکه بتواند فکر کند چه بگوید مرد موسفید از کنارش گذشت و بدون گفتن کلمه ای به واگن بعدی رفت.
اندرو به جای احساس آسودگی حس کرد کوچک شده است، نگهبان او را تحویل نگرفته بود، انگار نه انگار در قطار بوده!
اما بار دیگر فکر جلسه، خودش را به او تحمیل کرد و اندرو تصمیم گرفت مشغول کارش شود. دستش را به طرف کیف دستی دراز کرده بود که چراغ های داخل واگن چشمک زدند و سپس کم نور شدند. قطار جیغ کشان ایستاد.
به تنهایی در نور ضعیف واگن نشسته بود، در فکر بود که نکند وضع بدتر شود که در ارتباطی با واگن جلو باز شد. مردی که لباس نگهبانی داشت گفت:
– بیا اینجا، معطل چه هستی؟
و رفت.

 

برگرفته از کتاب پنج وسوسه مدیران عامل، نوشته پاتریک لنچیونی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *